هو

121

 

 

شرح احوال عالم ربّاني و عارف الهي شيخ جليل سلسله نعمة‌اللّهي سلطانعليشاهي كَنابادي  جناب

 

 

حاج شيخ عمادالدّين

حكيم الهيملقّب به هدايتعلي طاب ثراه

سبزواري

 

نجل سليل فيلسوف بزرگ شرق جناب حاج ملّا هادي سبزواري طاب ثراه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عالم ربّاني  و عارف الهي شيخ جليل سلسله نعمت‌اللّهي سلطانعليشاهي كَنابادي           

جناب آقاي حاج شيخ عمادالدّين حكيم الهي سبزواري ملقّب به هدايتعلي طاب ثراه

Bidabad. Bijan                                                                      1338  - بيدآباد، بيژن

حكيم الهي / بيژن بيدآباد - ويرايش 1- تهران:......، 1384، هشت، 86 ص. مصوّر

ISBN: .....................                                                                              ......... ريال

  فهرست نويسي بر اساس اطلاعات فيپا (فهرست نويسي پيش از انتشار)

  كتابنامه

 1- حكيم الهي، عمادالدّين 2- عرفان. الف نويسنده. ب عنوان.

  ....................................                            .........................

1384                                                                                      ..................

 

 

حكيم الهي

گردآوري و تدوين: دكتر بيژن بيدآباد

ناشر: ..............

آدرس: .................................................................

تلفن: .........................

نوبت چاپ: اوّل 1384

تعداد: ...... جلد

چاپ و صحافي: ...........

بهاء: ......... ريال

حقوق: كلّية حقوق محفوظ و متعلّق به كتابخانة صالح در حسينيّة اميرسليماني مي‌باشد.

شابك: .................

ISBN: ...............

 


 

فهرست مطالب

 

 

گفتار                                                                                                            صفحه

مقدمة چاپ اوّل. ‌ز

سرآغاز. 1

شجره 1

تشرّف... 11

ساده زيستي.. 13

اجازات... 15

حدّت... 24

ايذاء و اذيّت... 30

هدايت... 40

تربيت... 47

عطوفت... 51

تنبيه. 60

دل شدگان. 62

ارتحال. 65

خاندان. 73

كلمات... 76

مكاتبات... 80

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بـــربّي‌ و بــه استعين و عليه اتـوكّـل

 

 

مقدمة چاپ اوّل

سپاس بي‌پايان راستين پروردگاري كه دست ما بر عروة الوثقاي ولايت علي بن ابيطالب و يازده نفر فرزندان و جانشينان آن بزرگواران عليهم السّلام از حكماي الهي متمسّك نمود. در حاشية تدوين كتابي در شرح احوال جناب آقاي حاج محمّد خان راستين خاطراتي از حالات جناب حاج شيخ عمادالدّين سبزواري نيز جمع‌آوري گرديد كه در اين مجَلَّد عرضه مي‌شود. اين كتاب مجموعة خاطراتي است كه برخي از ارادتمندان ايشان نقل كرده‌اند. رحلت آن جناب حدود نيم قرن پيش بود، لذا افراد معدودي ملاقات شدند كه درك حضور ايشان را كرده باشند، از طرفي به مكتوبات و مكاتباتشان دسترسي پيدا نشد و بدين سبب به تدوين خاطرات جمع‌آوري شده اكتفا گرديد.

در نگارش متن، به نكات زير توجّه شده است:

بسياري از مصاحبه شوندگان به دلايل متعدّد از جمله شدّت ارادت مريد به مراد و همچنين به دليل لزوم اختفاي اسرار روحي و مكاشفات قلبي و مشاهدات دروني مايل، به بيان حالات و خاطرات و ارائة توضيحات مبسوط از مكنونات قلبي خود نبودند. از طرفي بسياري از وقايع كرامت و خرق عادت تلقي مي‌شوند و بيان آن براي كسي كه اين حالات را دريافت نكرده از لحاظ روحي تحميل است. لذا مطالب بسياري در اين ارتباط مكتوم ماند و يا درج نگرديد.

حتّي‌المقدور سعي شد از خاطراتي استفاده شود كه ناقل آن خود در ماجرا حضور داشته و از درج شنيده‌ها خودداري شود. گرچه در برخي از وقايع اين رويّه قابل رعايت نبود زيرا ناقلين وقايع تاريخي زمان‌هاي پيشتر، از قيد حيات رسته بودند.

در طي زمان، ماهيت رخدادهاي تاريخي از ديدگاه افراد مختلف تغيير مي‌كند و به انحاء متفاوتي در اذهان مختلف شكل مي‌گيرد. اين پديده، به تطوّر زماني ماهيت وقايع تاريخي مشهور است لذا در مواردي كه برخي وقايع تاريخي از قول چند نفر نقل شده است  لااقل با پرسش از ديگران سعي شد تا اينگونه تطوّرات كمتر شود.

برخي از تواريخ ذكر شده دقيق نيستند، زيرا بعضي از گويندگان و نويسندگان خاطرات تاريخ وقوع را به دقّت به خاطر نداشته و از باب ايجاد ذهنيّتي براي خواننده حدود تقريبي سال وقوع را ذكر كرده‌اند.

در خاتمه از خوانندگان درخواست دارد لغزشهاي موجود را با بخشندگي، اِغماض نموده و از پيشنهاد براي تكميل و اصلاح آن دريغ ننموده و اشتباهات را گوشزد نمايند و از كساني كه به نحوي خاطره، مطلب يا نوشته‌اي از ايشان دارند درخواست مي‌شود كه آنها را ارسال نمايند تا در چاپهاي بعدي مورد استفاده قرار گيرد. درج كامل اسامي و تاريخ و محل وقوع خاطره به تنظيم بهتر آن كمك خواهد كرد.

به اميد آن كه مورد قبول درگاهش باشد.

                     

                                                                                                     بيژن بيدآباد[1]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


سرآغاز

در جلسه‌اي بندگان حضرت آقاي حاج دكتر نورعلي تابنده مجذوبعليشاه ارواحنا لتراب مقدمه فداه با يادي از جناب حاج شيخ عمادالدّين فرمايشاتي كردند كه تيمنّاً و تبركّاً سرآغاز اين كتاب قرار داده شد. فرمودند: حدود پانزده سال داشتم كه آقاي حاج شيخ را اغلب در راه ملاقات مي‌كردم. حالت ايشان به گونه‌اي بود كه گوئي در اين عالم نيستند. گاه از شدّت محو و عدم توجّه به اين عالم متوجّه سلام كردن من نمي‌شدند و اگر هم مي‌شنيدند پاسخ مختصري مي‌دادند و گاه طوري بودند كه هنگام برخورد بسيار متواضعانه تحيّت و احوالپرسي مي‌كردند كه حتّي ابراز مي‌داشتم اين كار شما باعث شرمندگي من است ولي قبول نمي‌كردند و مي‌گفتند ما هرچه داريم از خاندان شما داريم. همينطور از لحاظ سنّي هم‌سنّ و سال حضرت نورعليشاه و از مشايخ آن حضرت بودند ولي بارها مشاهده كردم كه وقتي خدمت حضرت صالحعليشاه مي‌رسيدند با ديدار ايشان چنان محو مي‌شدند و عنان اختيار از دست مي‌رفت كه مي‌لرزيدند.

شجره

جناب حاج شيخ عمادالدّين سبزواري نوادة پسري حاج ملاّ هادي سبزواري[2] و فرزند آقا محمّد اسماعيل در سال 1289 قمري و شش ماه پيش از فوت حاج ملاّ هادي متولّد و از طرف جدّ خود عمادالدّين احمد ناميده شدند. چنانكه برادر مهتر ايشان شهاب‌الدّين علي ناميده شده بود[3].

مشهور است حاج ملاّ هادي سبزواري فيلسوف بزرگ شرق خود در سلوك وارد بود و كراماتي نيز از وي نقل مي‌كنند. از جناب حاج شيخ عمادالدّين نقل[4] شده كه حضرت سلطانعليشاه مي‌فرمود: از ترس آنكه مبادا حسدورزان به من دست يافته و به تهمت بابي بودن مرا بكشند در رفتن از تهران تعجيل كردم بطوريكه درب حجره مدرسه را باز گذاشته و نه پول و نه كتاب و نه چيز ديگر با خود برنداشتم. به سبزوار كه رسيدم هيچ چيز نداشتم و مايحتاج را به نسيه مي‌خريدم. قرض زياد شده بود. وقتي براي خريد نان به نانوائي مراجعه كردم چون مقروض بودم نان نفروخت و چند روزي با تخم هندوانه بسر بردم و هرچند كه اعيان سبزوار با اظهار لطفي كه به من داشتند استقبال مي‌كردند تا درخواستي كنم ولي گرسنگي را بر ذلّت درخواست ترجيح مي‌دادم و اين موضوع را به هيچكس حتّي مرحوم حاج ملّا هادي ابراز نداشتم. در همين اوقات ملاّ رحمت‌الله نوكر مرحوم حاج ملاّ هادي به حجرة من آمد و 28 قران پول از طرف حاج ملاّ هادي آورد و گفت حاجي گفته‌اند كه چرا اينقدر به خود سختي مي‌دهيد؟ عطاي حاجي را پذيرفته و چون حساب بدهي‌ام را رسيدم تماماً 28 قران مقروض بودم و اين را بر كرامت حاجي حمل مي‌كردند.

معجزه، كرامت، خرق عادت و نظائر آن از جملة موضوعات مورد بحث و كندوكاو همگان است و گاه انتساب اين اعمال به صوفيّه و اهل سلوك مورد شكّ و ترديد قرار مي‌گيرد. اگر كمي به خود و حول و حوش خود بنگريم و تعمّق نمائيم خواهيم ديد كه وجود خود ما و كليّة موجودات و پديده‌هاي اطراف ما همه اعجاز و معجزه هستند. معجزه يا اعجاز چيزي است كه انسان را به عجز و ناتواني خود واقف نمايد. يعني عملي يا پديده‌اي را ببينيد كه علّت آن را درنيابد. تعمّق در كليّة موجودات، انسان را به عجز مي‌رساند زيرا به علّت العلل هيچ پديده‌اي نمي‌تواند وقوف يابد. داستان مشهور افتادن سيب از درخت و تعمّق نيوتن در آن و كشف قوانين جاذبه هنوز مبيّن كشف نيوتن از علّت سقوط يعني جاذبه بود و نه علّت جاذبه. تفكّر عرفا بعد از اين و بالاتر از اين مرحله آغاز مي‌شود كه علّت العلل سقوط را جستجو مي‌كند. يعني در ذات قوّة جاذبه تفكّر و كنكاش مي‌نمايد كه حركت و متحرّك مخلوق محرّكند و محرّك كيست و چيست؟ اين تفكّر باعث مي‌گردد تا فرد حقارت و عجز غيرقابل وصفي در خود احساس كند. قرار گرفتن در اين وادي به اصطلاح عرفاني استقرار در مقام فقر است كه معرّب درويشي در فارسي مي‌باشد. يعني انسان خود را در برابر او كه غني و حميد است درويش و ظلوم و جهول مي‌بيند[5]. پس اگر نيك بنگريم تمام عالم اعجاز و معجزه است و مگر از سرّ و حكمت بروز واقعه‌اي يا علّت وجود يا عدم پديده‌اي آگاه شديم كه باقي وقايع را با عقل خود مطابق نمي‌يابيم!؟ تا نور علم در دل تابيده نشود[6] بوعلي سيناها هم به كمال ذرّه‌اي واقف نخواهند شد، گرچه هزاران علّت را آزموده باشند[7]. هرآينه چون فرد، موسي‌وار[8] در صحراي سينايِ هستي به اضطرارِ نيستي رسيد آواز انا الحق را از درخت و آتش مي‌شنود؛ همانگونه كه حاج ملاّ هادي در غزل معروفش همين آواز را سر مي‌دهد:

شورش عشق تو در هيچ سري نيست كه نيست

منــظر روي تـو زيـب نـظري نيـست كه نيـست

نيست يـك مـرغ دلـي كش نفكندي بـه قفس

تيـر بيـداد تـو تـا پـر بـه پـري نيسـت كه نيـست

ز فـــغانـم ز فـــراق رخ و زلفــت بــه فـــغان

سگ كويت همه شب تا سحري نيست كه نيست

نـه همين از غـم او سـينة مـا صـد چـاك است

داغ او لالـه صـفت بـر جـگري نيـست كه نيـست

مـوسئي نيــست كــه آواز أنــا الــحق شـــنود

ورنـه اين زمزمه در هر شجري نيـست كه نيـست

چــشم مــا ديــدة خــفّاش بـــود ورنــه تـــرا

پرتوي حسن بـه ديـوار و دري نيـست كه نيـست

گــوش اسـرار شـنو نيســت وگــرنـه «اسـرار»

بــرش از عــالـم معـني خبـري نيـست كه نيـست

مراتب اعجاز در انبياء و اولياء عليهم السّلام متفاوت است و بسته به حالات خود آن بزرگواران در تغيير مي‌باشد و نمود خاصّي دارد. اين حالات در مؤمنين و حتّي افرادي كه صدقي داشته باشند نيز بروز و ظهور دارد. بزرگترين اعجاز انبياء و اولياء عليهم السّلام وجود خود آن بزرگواران است كه با ظهور خود به هدايت خلق مبعوثند. خداوند صورت آن والامرتبه‌گان را آينة تمام نماي خويش قرار داده و دلهائي كه با صيقل تذكّر و تفكّر اعم از تكويني يا تكليفي جلا يافته باشند با ديدن آن صورت وجه‌الله را مي‌نگرند و به مصداق الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ[9] غرق در تماشاي انوار الهي مي‌گردند. اشتداد اين تماشا در يكي چون هُمّام[10] است كه با ديدن صورت مبارك اميرالمؤمنينu جان مي‌بازد و قفس تن رها مي‌نمايد؛ و در غايت ديگر مصداق تَرٰهُمْ يَنْظُرُونَ اِلَيْكَ وَ هُمْ لايُبْصِرُونَ[11] است كه خطاب به رسول اكرم ص است كه مي‌فرمايد: مي‌بيني كه در تو مي‌نگرند ولي (مرا) نمي‌بينند.

فراست مؤمنين و كشف و خرق عادت اهل سلوك نيز از مراتب مختلف كرامت است و اين كرامت را خداوند سبحان به فرزندان آدم عطاء نموده و فرمود: لَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ[12]. و چون مراتب ايمان كاملتر گردد تجلّي اين كرامت آشكارتر مي‌شود و چون به كمال منظور نائل گردد به مقامي مي‌رسد كه فرمود: «بندة من، مرا اطاعت كن تا تو را مثل خود نمايم، من مي‌گويم باش پس شد و تو بگوئي باش پس خواهد شد»[13]. و نه تنها فعل او فعل حق مي‌شود بلكه ميل و ارادة او نيز ميل و ارادة حق مي‌گردد و در اين باره خطاب به رسول اكرم ص است كه اي محمّد تو تير نمي‌اندازي بلكه خداست كه مي‌اندازد[14] و دست تو دست خداست كه آنان كه با (دست) تو بيعت مي‌كنند جز اين نيست كه با (دست) خدا بيعت مي‌كنند[15].  بروز اين آثار در انبياء كه مأمور تشريع هستند را اعجاز و در اولياء كه مأمور ارشادند كرامت ناميدند. غالباً بروزات ارادي از آن بزرگواران نادر است و قلّت آن به اين دليل است كه كه اين بروزات را قوت نفس دانند و حيض الرجال خوانند.

به هرحال استبعادي نيست كه كرامات يا خرق عادتي از حاج ملاّ هادي يا ديگران بروز داده نشود. حاج ملاّ هادي در فلسفه، رويّة اشراق داشت و پيرو صدرالمتألهين شيرازي بود و خود نيز صاحب آراء زيادي نيز بود و در باب حدوث عالم، و ربط حادث به قديم و معاد، تحقيقات و تأليفات بسياري نموده و از جمله تأليفات وي شرح منظومه منطق و حكمت، شرح جوشن، دعاي صباح، اسرارالحكم، شرح مثنوي، حواشي اسفار و شرح نبراس و غيرآنها مي‌باشد. كلمات وي غالباً متّخذ از كلام عرفا است و نسبت به بزرگان صوفيه ارادت كامل داشته است. از ارادت وي نيز نسبت به حضرت سعادتعليشاه اصفهاني[16] از اقطاب سلسلة علّية نعمت‌اللّهي زياد ذكر مي‌كنند. جناب حاج شيخ عمادالدّين از ملاّ عبدالعلي سبزواري پسر مرحوم حاج عبدالجواد نقل[17] نموده‌اند كه در سفر حضرت سعادتعليشاه به سبزوار حاج ملاّ هادي مدّت نصف روز با ايشان خلوت داشت. ولي همچنين نقل شده كه ملاّ اسماعيل استاد حاج ملاّ هادي از مشايخ ذهبيّه بوده و از اين رو نسبت وي به ذهبيّه نزديكتر است.

به هر تقدير خودش در ديوانش ابراز مي‌دارد:

جام جم مظهر اعظم دل درويشان است
طاعت و زهد ريايي همه بي‌حاصلي است
نقد عالم همه قلب است ولي نقد صحيح
آتش آن نيست كه در وادي ايمن زده‌اند
بي‌نياز از دو جهان زندة جاويد شود
رجعت آل چو قائم به فنا در آل است
بگذر از مرحلة ريب و ريا اي سالك
آن مغاكي كه بود كوي خموشان نامش
بايد «اسـرار» گهر ســفت و در بـهر نثــــار

 

نخبة جملة عالم دل درويشان است
بجز از عشق‌كه او حاصل درويشان است
كيمياي نظر كامل درويشان است
آتش آنست كه اندر دل درويشان است
هر كه از فقر و فنا بسمل درويشان است
جذب اين سلسله بركاهل‌درويشان است
روبه صدق‌آركه سرمنزل درويشان است
داني البتّه كه او محفل درويشان است
كه ‌نه هرسنگ وگلي قابل ‌درويشان است

و در غزلي ديگر در ديوان خود مي‌سرايد:

شهنشهي طلبي باش چاكر فقرا
گر آرزوست ترا فيض جام جم بردن
به نجم ثابت و سيّار گنبد دوّار
ببر به منظر كامل عيارشان مس قلب
همي دهند و ستانند خسروان را تاج
گرت بر آينة دل نشسته زنگ خلاف
مبين مرقع خاكي چودر وي اخگرهاست
چو ملك تن بود اقليم در قلمروشان
بر اهل فقر مكن فخر خواندي ار ورقي
كنند شير فلك رام همچو گاو زمين
گرت‌هواست‌كه‌عين‌الحيو
ةظلمت چيست
مرا به دولت فقر آن دليل روشن و بس
بود فقر سيه كردن خودي ز وجود
ز فخر پــا نـهد «اسرار» بـــر فـراز دو كـــون

 

گداي خاك نشيني شو از در فقرا
بكش به ميكده دردي ز ساغر فقرا
رسد فروغ ز فرخنده اختر فقرا
كه خاك تيره شود زر ز منظر فقرا
بود دو كون عطاي محقر فقرا
بكن مقابله با روي انور فقرا
نهفته‌اند به خاكستر آذر فقرا
اگر چه تاج نمد باشد افسر فقرا
به سينه لوحة دل هست دفتر فقرا
اگر چه مثل هلال است پيكر فقرا
سواد ديده در آن خاك معبر فقرا
كه فخر مي‌كند از فقر سرور فقرا
چوخال‌گونه بود زيب و زيور فقرا
نهـند نـام گــــر او را ســــگ در فقـــرا

و همچنين به صراحت اظهار مي‌دارد كه از طريق انسان كامل و مربّي است كه مي‌توان به سوي خدا راهي پيدا كرد:

بُعد مسافت اگر چه در ره او نيست
ني زملك جو نشان و ني به فلك پوي

 

تا سر كويش هزار مرحله باشد
ره بســـوي او نفـــوس كـامـله بـاشــد

و عشق به اين مربّي كه در كلام حاج ملاّ هادي از آن به «عشق خوبان» نام برده شده است راهگشا و دين است.  در ديوانش مي‌سرايد:

جسته‌ام شيرين سخن ياري فصيح
پيش آن بالا بلند شمشاد پست
لعل ميگونش به گفتار بليغ
تا به كي در پـرده باشم نغمه سنـج

 

شور شهري خسروي شوخي مليح
نزد آن وجه حسن خوبان قبيح
زنده سازد مرده را همچون مسيح
عشق خوبان دين من باشد صـريح

و به قول خود او اين تربيت و كسب حقيقت فقط در طريقت منضم به شريعت است كه:

به چارسوق طريقت بجز متاع محبّت
به‌چشم اهل حقيقت شود مجاز حقيقت

 

بكار نيست قماشي به نزد اهل حقيقت
شريعتست طريقت طريقتست شـريعـت

عليرغم مراتب بالاي سلوك عرفاني و درجات عاليه علوم ظاهري حاج ملاّ هادي در جائي ديده نشد كه اذن يا فرماني داشته باشد و در تصوّف و عرفان داراي منصب هدايت و ارشاد نبود. در شرح حالات حضرت سلطانعليشاه آمده است: در اوان تحصيل حكمت جناب حاج ملاّ سلطانمحمّد نزد حاج ملاّ هادي در سبزوار شبي خوابي مي‌بيند كه بر الاغي سوار و از كوه بالا مي‌روند. پس از چندين مرتبه لغزيدن پاي مركوب و عدم توانائي به طي راه هاتفي ندا مي‌رساند كه اگر با الاغ توانستي كوه بپيمائي با حكمت خدا را خواهي شناخت. چون از خواب بيدار شدند از حكمت دلسرد و نزد حاج ملاّ هادي رفتند و اظهار داشتند براي طلب خدا نزد شما آمدم ولي مرا فقط به همين صورت ظاهر سرگرم نموده‌ايد؟! مرحوم حاج ملاّ هادي پاسخ داده بودند كه آنچه تو مي‌خواهي نزد من نيست و در سفر حضرت سعادتعليشاه به سبزوار آن جناب را همراه با ساير طلّاب ترغيب به ملاقات آن حضرت كردند و در مجلس درس خود به طلّاب دستور داده بودند براي كسب فيض حضور ايشان شرفياب شوند و تأكيد نموده بودند تا نهايت ادب را مرعي دارند. جناب حاج ملاّ سلطانمحمّد نيز كه در آن زمان از شاگردان حاج ملّا هادي بودند به دستور ايشان براي اوّلين بار به ملاقات حضرت سعادتعليشاه مي‌روند[18] و در اين ملاقات ربودة حضرتش گرديد و سپس به جانشيني ايشان تعيين شدند.

غزل زير از ديوان اشعار حاج ملاّ هادي منسوب به توديع حضرت سعادتعليشاه از سبزوار و نشانة ارادت اوست:

دل بشد از دست ياران فكر درمانش كنيد
شهسوارم مي‌رود اي اشك راهش را ببند
گر رود از اشك سيل انگيز و آه شعله خيز
خسرو چابك سوارم عزم جولان كرده است
مي‌ستيزد فارِس ردگون به ما اي همدمان
آن دل نازك ندارد طاقت فرياد و داد
وادي غم هركف خاكيش جاني يا دلي است
طــوطـي گوياي «اسرار» از فـراقـش تلخـكام

 

مرهم زخمش عجين از آب پيكانش كنيد
اي سپاه ناله زود آهنگ ميدانش كنيد
شور محشر مي‌شود ياران پشيمانش كنيد
معشر عشاق سرها گوي چوگانش كنيد
از خدنگ آه دلها تير بارانش كنيد
دادخواهان دست خود كوته ز دامانش كنيد
رهروان ترك دل و جان در بيابانش كنيد
زان لب شـكر شكن در شـكرسـتانـش كنيد

خانم نصيري خانوادة آقاي دكتر محسن صالحي مي‌نويسند: جناب حاج شيخ عمادالدّين در مجلسي در مشهد از فضايل حاج ملاّ هادي و تشرّف به فقر خودشان سخن مي‌گفتند كه: وقتي مأذون به ارشاد شدم در همان شب دريافتِ حكم، حاج ملاّ هادي را در رؤيا مشاهده كردم كه با خوشحالي تمام به من گفتند: «امشب استخوانهاي من طلا شد».

صدق حاج ملاّ هادي باعث شده بود تا بسياري از شاگردان وي مجذوبش شوند. از جناب حاج شيخ عمادالدّين منقول است كه درويش پابرهنه‌اي بطوري مجذوب حاج ملاّ هادي بوده كه روزها هنگام درس حاج ملاّ هادي مي‌آمده و سر بر زانوي حاج ملاّ هادي مي‌گذاشته و به چشمانش خيره مي‌شده و مرتبّاً مي‌گفته: «يا دوست با ما باش». هرچه شاگردان خواسته بودند او را منع كنند حاج ملاّ هادي اجازه نمي‌داد. بالاخره يكي از فرزندان حاج ملاّ هادي دستور داد تا موقع درس درب را ببندند و از ورود او ممانعت بعمل آورند. و او چون چنين ديده بود به پشت بام مدرسه رفت و با صداي بلند گفت: «يا هادي المضلّين» و خود را به زير انداخت[19]. موارد متعدد ديگري از اين احوال براي شاگردان حاج ملاّ هادي ذكر مي‌كنند. يكي از شاگردانش، شاعري با تخلّص «محوي» در تبريز، خود را با تيغ به قتل مي‌رساند. شاگرد ديگرش نيز كه شاعر و با تخلّص «هما» بوده خود را در درياي مازندران غرق مي‌سازد. ديگر، آقا سيّد عبدالغفور جهرمي خودسوزي كرد و ديگري ميرزا محسن قزويني به كوهها و جنگلهاي مازندران زد و بازنگشت[20].

      حاج ملاّ هادي از زن اوّل خود از قرية ايزي از توابع سبزوار يك پسر به نام ملاّ محمّد داشت. پس از فوت وي مجدد ازدواج نمود و از زن دوّمش كه كرماني الاصل بود دو پسر به نامهاي آقا محمّد اسماعيل و آقا عبدالقيّوم و چهار دختر به وجود آمد. آقا محمّد اسماعيل دو پسر به نامهاي شهاب‌الدّين علي و عمادالدّين احمد داشت كه اين كتاب در شرح احوال جناب عمادالدّين احمد است.     

      آقا محمّد اسماعيل تحصيلات خود را نزد اساتيد مختلف در سبزوار و بالاخص حكمت متعاليّه را نزد پدر خود به كمال رسانيد و به درجة استادي رسيد. احاطة علمي و فضائل اخلاقي او باعث گرديد كه به عنوان فيلسوف جوان دستيار تدريس به دانشمندان و طلّابي كه بعضاً از غالب بلاد ايران و هندوستان و ممالك غربي و عثماني براي درك محضر حاج ملاّ هادي به سبزوار مي‌آمدند ياري پدر نمايد.

      آقا محمّد اسماعيل عليرغم تمكّن علمي از نظر مالي نيز متمكّن بود و به دليل حسن شهرت علاوه بر تدريس عهده‌دار داوري و دادگري و قضاوت در دارالخلافه سبزوار بود و در سبزوار به عنوان فردي خيّر و نيكوكار مورد اعتماد عموم اهالي قرار داشت. همانند رويّة پدر او نيز در آموزش فرزندان جدّ و جهد بليغي داشت. هر دو فرزندان وي در فراگيري علوم از نبوغ ذاتي برخوردار بودند. فرزند ارشد وي شهاب‌الدّين يكي از دانشمندان و علماء معروف سبزوار گرديد. در رياضيات و علوم قديمه و جديده در آن زمان متبحّر بود و با اينكه در آن ايّام توجّهي به فراگيري زبان خارجي (اروپائي) نمي‌شد وي به زبان‌هاي عربي و فرانسه مسلّط بود. با اين وجود طبع شعر و خط زيباي او نشان از طبع لطيف او مي‌كند. قرآن دستخط وي در كتابخانة مقبرة حاج ملاّ هادي موجود است.

آقا محمّد اسماعيل عليرغم اينكه خود استاد مسلّمي در فلسفه بود در ابتدا فرزند كوچكتر خود عمادالدّين را نزد اساتيد محلّي فرستاد تا به جد تحصيل دانش صوري نمايد. هر روز كه بر سنّ عمادالدّين جوان افزوده مي‌گشت آثار نبوغ فوق‌العادة وي بيشتر ظاهر مي‌شد و استعدادهاي نهفته‌اش آشكارتر مي‌گرديد. ژرف‌نگري و عميق‌انديشي در پيشاني‌اش مي‌درخشيد و در جلسات درس اساتيد مختلف براي كسب معارف اسلامي با تشنگي ويژه‌اي حاضر مي‌شد. آقا عمادالدّين از همان كودكي همراه پدر در اجتماعات و جلسات درس و بحثي كه پدر شركت مي‌كردند حاضر مي‌شد و در روبرو شدن با اساتيد توانا و زبردست با طرح اشكالات و سؤالات دقيق و منطقي با آنها به گفتگو مي‌پرداختند بطوريكه نظر فضلا و دانشمندان آن زمان را به خود جلب كرده بودند. اغلب ضمن تبريك به آقا محمّد اسماعيل قريحة شگفت‌انگيز آقا عمادالدّين را ستوده و هوش سرشار وي را بي‌نظير مي‌دانستند و ذكر ذكاوت آقا عمادالدّين در اغلب مجالس بود و آقا اسماعيل همواره از آيندة روشن فرزندش سخن به ميان مي‌آورد. پس از فراگيري تعليمات اساتيد محلّي آقا عمادالدّين به ساير مراكز علمي آن زمان براي كسب علم مسافرت نمود. منجمله براي تكميل تحصيلات خود چندين سفر به اتّفاق برادر خود شهاب‌الدّين به نجف مسافرت نمود و در شهرهائي كه در آن زمان از اساتيد و حوزه‌هاي علميّة مشهوري برخوردار بودند اقامت گزيد. آقا عمادالدّين حافظه‌اي بسيار قوي داشت بطوريكه كلّ قرآن را حفظ بودند و در تفسير آن تبحّر خاصّي داشتند. گرچه بسيار كم سخن شده بودند ولي هنگام لزوم به پاسخ، بدون مراجعه به كتاب كليّة آيات قرآن را با اشاره به نام سوره و شمارة آيه شرح مي‌كردند و با احاطه‌اي كه بر نهج‌البلاغه و مثنوي مولوي و ساير متون عرفاني نظير كتب عطّار و سايرين داشتند، با ذكر شاهد از آنها تفاسير خود را مستدل و مستند به شواهد مي‌نمودند. مي‌نويسند كه مطالعات مفصل و احاطة خاصي بر شرح لمعه داشت و لذا او را شريعتمدار مي‌خواندند[21]. تا آخرين روزهاي زندگي نيز كوچكترين خللي در حافظه ايشان پيدا نشد و مطالب و خاطرات گذشته را به خوبي به ياد داشتند و هر وقت شخصي ملاقات مي‌كرد كاملاً بجا مي‌آوردند و حتّي نام پدر و پدربزرگ او را نيز به ياد آورده عنوان مي‌نمودند.

تشرّف

حصول علوم ظاهري و كمالات صوري تشنگي عمادالدّين جوان را برطرف ننمود و مظاهر زندگي مادّي كه از تمكّن پدري ناشي بود او را فريفته و آرام نساخت و دل ناآرام همچنان در پي دلآرام بود. سفري در 18 سالگي با والدين خود به مكّه و كربلا مي‌روند. اين سفر تشكيك زيادي در درون وي ايجاد مي‌نمايد كه از يافتن گم‌گشتة خود مأيوس مي‌شوند و كسب كمالات ظاهري را سرابي بيش نمي‌بينند. كثرت درد درون حتّي وي را به ابتلاء ترياك[22] كشانيد تا بلكه تسكين درد باشد. حال به افسردگي و عمر به بي‌حاصلي مي‌گذشت تا اينكه به واسطة معاشرت با چند نفر از فقراي سبزوار مجدداً نااميدانه به فكر تحقيق و جستجوي مذهب افتادند و موقعي كه جناب حاج ملاّ محمّد جعفر برزكي (ملقب به محبوبعلي) از مشايخ حضرت سلطانعليشاه از سبزوار عبور مي‌كردند به خدمت ايشان رسيده و شيفته شدند - آقاي عبّاس صالحيار مي‌نويسند: جناب حاج شيخ عمادالدّين از من سؤال كردند با مرحوم حاج ملّا محمّد جعفر برزكي (ملقّب به محبوبعلي از مشايخ حضرت سلطانعليشاه) چه نسبتي داريد؟ عرض كردم عموي مادرم بودند. گفتند: من اوّل بار ربودة ايشان شدم - سپس مكرّر به گناباد رفتند و مدّتي در آنجا در خدمت حضرت سلطانعليشاه اقامت نمودند و به تواتر طلب تشرّف به فقر مي‌نمودند و مورد قبول حضرت سلطانعليشاه واقع نمي‌شدند.

آقاي سيّد علي روح‌الامين در دفتر يادداشت خود از آن جناب نقل كرده‌اند كه مي‌گفتند: در همين سفر حضرت سلطانعليشاه پس از گذشت چند روز اوقات ملاقات را سحرگاهان قبل از اذان صبح معيّن فرمودند. من كه به سحرخيزي عادت نداشتم فرداي آن روز ساعتي قبل از اذان بيدار شدم و تا الان هم- (در اواخر عمر)- شبي نبوده كه همان اوقات بيدار نباشم.

صبيّة كوچكتر ايشان خانوادة آقاي نبوي از خود ايشان نقل مي‌كنند كه مي‌گفتند: هر بار كه به حضور حضرت سلطانعليشاه شرفياب مي‌شدم مجذوب‌تر مي‌گشتم. روزها حضور مباركش زانو مي‌زدم و طلب مي‌كردم و شبها تا صبح پشت ديوار منزلش بيدار مي‌نشستم، ولي مورد قبول واقع نمي‌شدم. با اين حال هفت بار با پاي پياده عازم بيدخت شدم و در اين اسفار نه گرما و سرما و نه بيابان كوير و نه تشنگي و گرسنگي و نه خوف از درندگان را باور نمي‌كردم. با يك عصا و يك دستمالي با مختصري نان و پنير در آن ساعتها بدون توقّف راه مي‌رفتم. پاها زخم مي‌شدند ولي با جراحت پا همچنان به راهم ادامه مي‌دادم. در هر سفر نزديك بيدخت كه مي‌رسيدم حال جذبه و بي‌قراري بيشتر و بيشتر مي‌شد و با چشمان گريان به زيارتش مي‌شتافتم. هنوز زخم پاها خوب نشده بود كه مرخص مي‌فرمودند و لنگان لنگان به سبزوار مراجعت مي‌كردم. آنچنان مهر حضرتش در دلم جاي گرفته بود كه هنگام وداع گوئي به مقراض جدايم مي‌كردند. چيزي از اقامتم در سبزوار نمي‌گذشت كه دل بي‌قرار زيارتش مي‌گشت و دوباره پياده عزم بيدخت مي‌كردم. هربار طلب مي‌كردم تا اينكه (شايد) در سفر چهارم بود كه به قبول اخذ بيعت و دستگيري من راضي شدند.

ماجرا از اين قرار بود كه روزي مذمّت كشيدن ترياك و دوست نداشتن معتادين به آن را از حضرت سلطانعليشاه شنيدند و فهميدند كه ترياك را حرام مي‌دانند و از مبتلايان به آن دستگيري نمي‌نمايند. لذا يك مرتبه به كلّي ترك استعمال ترياك نمودند و پس از آن دستگيري و وارد سلوك شدند.

آقاي رحمان كاوه صفت نقل مي‌كنند كه مي‌گفتند: حضرت سلطانعليشاه دربارة ترياك به من فرمودند: «اينطور دوست نمي‌داريم». خودم را در اطاق زنداني كردم تا اعتياد به ترياك از بين رفت. همينطور بارها مي‌گفتند: «عمرم حاصل كلمة دوست نمي‌داريم ايشان است».

آقاي آقا محمّد دانشگر ابراز مي‌دارند كه مي‌گفتند: نيم سير ترياك مي‌خوردم و چون ديدم مرا از پير جدا ساخته يكباره به كلّي ترك كردم.  

صبية كوچكتر ايشان خانوادة آقاي نبوي از پدر بزرگوارشان نقل مي‌كنند كه مي‌گفتند: وقتي بيعت كردم و مشرّف به فقر شدم آدمي ديگر شده بودم. پيوسته تشنة ديدار حضرتش بودم. در مقابل حضرت سلطانعليشاه خود را ذرّة ناچيزي مي‌ديدم و مانند كودكي بودم كه تازه از مادر متولّد شده است. در حضور ايشان تمام وجودم مي‌لرزيد و بر اندامم رعشه مي‌افتاد، از خود بي‌خود مي‌شدم و عاجزانه روي زانوي مباركش مي‌افتادم و از هوش مي‌رفتم كه ديگران مرا از روي پاي ايشان بلند مي‌كردند. صبية ايشان اضافه مي‌كنند كه ارادت پدرم به حضرت سلطانعليشاه به حدّي بوده كه پس از رحلت حضرتش، پدر تا مدّتها از خواب و خوراك افتاده بودند و با كسي مراوده و صحبت نيز نمي‌كردند.

ساده زيستي

آقاي عبّاس الهياري ابراز مي‌دارند كه زندگي آن جناب بسيار ساده و بي‌آلايش بود و با همگان به افتادگي سلوك و شخصاً از ميهمانان پذيرايي مي‌نمودند. لباس ساده بر تن مي‌كردند و عباي ارزان قيمت و ساده و عمّامة سفيدي از كرباس بر سر مي‌گذاشتند. ساده‌زيستي جنابش غالباً براي افراد غريبه قابل باور نبود. اضافه مي‌كنند: آقاي سيّد حسين واصلي كه عبا و عمّامه و قباي مفخرّي به تن مي‌كرد براي ديدن ايشان آمده بود. او را در بالاي اتاق جاي داده و  بقبندي[23] پشت او گذاشته بودند و خود در پائين اتاق از سماور چاي مي‌ريختند و پذيرائي مي‌كردند. در اين موقع غريبه‌اي وارد شد و به اشتباه آقاي واصلي را جناب حاج شيخ عمادالدّين گرفته بود و باورش نمي‌شد كه خود جناب حاج شيخ مشغول پذيرائي از ميهمان هستند.

آقاي حاج حسين درويش اظهار مي‌كنند كه جناب حاج شيخ به دنيا و مادّيات توجهي نداشتند. اغلب اخوان درخواست مي‌كردند كه برايشان درشكه يا تاكسي كرايه كنند، قبول نمي‌كردند و پياده مي‌رفتند. در امور معاملات دنيوي دستور گذشت به طرفين مي‌دادند و مي‌گفتند تا بشود فقرا با هم معامله نكنند بهتر است ولي اگر ناچار بودند تا مي‌شود محكم كاري نمايند تا اختلافي پيش نيايد. ولي وصلت و خويشاوندي فقرا با يكديگر را توصيه مي‌كردند.

آقاي رحمان كاوه صفت ابراز مي‌دارند وقتي قبايشان كهنه مي‌شد و رنگ و روي آن مي‌رفت خودشان در جوهر مي‌گذاشتند تا رنگ گيرد. روزي براي مصافحه خدمتشان رسيدم دستهايشان كبود بود. گمان كردم بيمار شدند و شروع به گريه كردم. گفتند: اشتباه مي‌كني، عارضة كسالت نيست، قبايم را در نيل گذاشتم و رنگ دستم اثر نيل است.

آقاي عبّاس نعمت‌اللّهي اظهار مي‌كنند كه جناب حاج شيخ عمادالدّين در سالهاي حدود 1328-1320 شمسي در تهران اقامت داشتند و در آن اوان محل مجالس فقري در يك جا متمركز نبود. جناب حاج شيخ براي شركت در مجالس اكثراً پياده مي‌رفتند و غالباً درخواست اخوان را براي تهيّة اتومبيل قبول نمي‌كردند.

آقاي عبّاس الهياري از پدرشان حسينقلي و اخوان نيشابور نقل مي‌كنند كه حدود سال 1315 چند نفر از اخوان متموّل و اعيان در نيشابور خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين عرضه داشتند كه چرا از افراد ظاهراً بي‌سروپا دستگيري مي‌كنيد اين همه از اعيان و اشراف و متموّلين طلب تشرّف به فقر مي‌نمايند ولي آنها را قبول نمي‌كنيد؟ جناب حاج شيخ پاسخي ندادند. هنگام مراجعت به حاضرين گفتند فردا پيش از نماز صبح در مزار حضرت سعيد بن سلام[24] حاضر شويد و خود را با هر سلاحي حتّي چوب دستي مجهز كنيد. فردا صبح همان افراد به اصطلاح بي‌سروپا حاضر مي‌شوند و همگي در خدمت جناب حاج شيخ پس از اقامة نماز به منزل شخصي كه براي صبحانه دعوت كرده بود مي‌روند. همان اعيان و متموّليني كه روز قبل سؤال كرده بودند، يك ساعت بعد از نماز صبح به مزار حضرت سعيد بن سلام مي‌رسند كه همه رفته بودند. پرس و جو كنان به منزل دعوت كننده مي‌روند و ملاحظه مي‌كنند افرادي كه نزد ايشان هستند همان اخوان بي‌بضاعتند و اظهار شرمندگي و طلب عفو از عرايض ديروز خود مي‌نمايند.

اجازات

آقاي حاج عبدالصّالح جواهريان از جناب حاج شيخ عمادالدّين نقل مي‌كنند كه مي‌گفتند: سفري در زمان حضرت سلطانعليشاه به بيدخت مشرّف شدم فقيري ترشيزي در بيدخت مجذوب بود و به ديوانگي معروف. پس از تشرّف به فقر مرا حضور حضرت آقا ديد. يك مرتبه صدا بلند كرد كه اين شخص شيخ مي‌شود. حضرت آقا به او پرخاش كردند كه ساكت شود. من نمي‌دانستم شيخي چيست از ديگران سؤال كردم. گفتند:- به كسي كه اجازة هدايت و ارشاد داشته باشد شيخ گويند- او مجذوب است و ديوانه، توجّهي به حرفهايش نكن.

پس از رحلت حضرت سلطانعليشاه با خليفه و جانشين ايشان حضرت نورعليشاه ثاني تجديد عهد نمودند و در ماه رجب سال 1327 قمري اجازة اقامة نماز جماعت يافتند و سپس در غرّة ربيع الثّاني 1331 قمري مأذون در ارشاد و دستگيري با لقب هدايتعلي شدند.

آقاي عباس صالحيار از قول پدرشان آقاي مرتضي صالحي (صالحيار) مي‌نويسند: در سفري به بيدخت آقاي ملّا حبيب‌الله كاشاني همراه با ساير اخوان كاشان پاي پياده به سمت بيدخت حركت مي‌كنند. در مراجعت، بين راه هوا خيلي سرد و يخبندان و ملّا حبيب‌الله دچار سرمازدگي مي‌شود و دستانش كاملاً بي‌حس و ناتوان مي‌شوند. همراهان به سبزوار مي‌رسند و جناب حاج شيخ عمادالدّين كه در آن زمان اجازه‌اي در فقر نداشتند ملّا حبيب‌الله را با حال نزار به منزل خود مي‌برند و به پذيرائي و درمان او مي‌پردازند. ملّا حبيب‌الله نمي‌توانست خودش غذا بخورد و ايشان با دست غذا به دهان او مي‌گذاشتند و او را براي قضاي حاجت و تطهير اعانت مي‌دادند. يك ماهي گذشت تا حال ميهمان بهتر شد و توانست به كاشان بازگردد. مدّتي بعد حضرت نورعليشاه اجازه‌اي براي جناب حاج شيخ صادر مي‌فرمايند. ملّا حبيب‌الله به مزاح هميشه مي‌گفت: كثرت رياضتي كه در دوران نقاهت عارضة سرمازدگي به ايشان دادم باعث شد به اين مقام برسند. 

·        اجازة اقامة نماز جماعت جناب حاج شيخ عمادالدّين به دستخط حضرت نورعليشاه ثاني:

بسم الله الرّحمٰن الرّحيم و هو الهادي

بر فقراء طريق و طالبان صديق مخفي و پوشيده نماناد كه برادر مكرّم جناب مستطاب آقاي حاجي عمادالدّين سبزواري از جانب اين فقير علي ملقّب به نورعليشاه مأذون و مجازند در تعليم اوراد مقرّره طريق كه در دست دارند و فرستاده خواهد شد چه تمام را تعليم دهند و چه قدري در اين امر مختارند نماز جماعت و نشستن شب جمعه هم مأذونند. بتاريخ شهر رجب سنة هزار و سيصد و بيست و هفت                                                      حررّه علي     مهر مبارك

·        اجازة ارشاد و هدايت جناب حاج شيخ عمادالدّين به قلم حضرت نورعليشاه ثاني:

بسم الله الرّحمٰن الرّحيم

و الحمدلله ربّ العالمين و الصّلوٰة و سلام علي محمّد و آله اجمعين و بعد بر فقراء آگاه و طالبين راه و محبّين با انتباه پوشيده نماند كه جناب مستطاب معارف مآب سعادت اياب حاجي آقا عمادالدّين را اين ضعيف علي كه بستن بر فتراك ولايت راه آن منصوص است من الله و خلفائه بقبول شدن بر دست مأذونين از اين ضعيف در اين زمان ايشان را مأذون نمودم در دستگيري و قبول توبه و ايمان و تلقين ذكر و فكر و اوراد كما اُمر شفاهاً و ايشان اين امر هدايت را خدمت بزرگ دانسته در تربيت سُلّاك و طالبين كوشيده ماية تربيت خود خواهند شمرد و مشايخ پيشقدمترهاي خود را در مأذونيّت احترام نموده بر خود مقدّم خواهند شمرد علي ترتيب مأذونيّتهم و آنجناب را بلقب هدايتعلي مفتخر نمودم. بتاريخ غرّة ربيع‌الاوّل سنة 1331  حرّره علي

·        حضرت صالحعليشاه اين فرمان را مجدداً تنفيذ و در حاشية آن مرقوم فرموده‌اند[25]:

بسم الله الرّحمٰن الرّحيم

الحمدلله بالصّلوة علي رسول الله و آله آل الله و بعد چون بعد از صعود روح مطهر والد جسماني و روحاني حضرت مولي الموالي نورعليشاه ثاني قدّس سرّه بر حسب نص و وصايت اين فقير محمّد حسن صالحعليشاه بر مسند ارشاد متمكّن و تابش ولايت بر سينة بي‌كينه نمايش دارد و بجز اتصال بفقير راهي بشاهراه ولايت نه لذا بمضمون و لقد وصلنا لهم القول جناب مستطاب حاج شيخ عمادالدّين هدايتعلي سبزواري كما في السّابق از طرف فقير نيز مجاز در هدايت و اخذ بيعتند مؤمنين و طالبين دست ايشانرا دست فقير دانسته و تجديد و بيعت بدست ايشانرا اتّصال معنوي بفقير شمارند. اميد است كه ايشان دامن همّت بكمر زده در تربيت سالكان و هدايت طالبان جهد بليغ نمايند و در موقع اجتماع مشايخ كما في السّابق مراتبي كه ملحوظ مي‌داشتند ملحوظ دارند و اسئل الله التّوفيق له و الاطاعة بتاريخ شانزدهم شهر ربيع الثّاني هزار و سيصد و سي و هفت هجري قمري 1337 حرّره اقل عبادالله محمّدحسن بيدختي                    مهر مبارك حسن بن علي

آقاي حسينعلي كاشاني بيدختي از عمّة خود خانم صالحي نقل مي‌كنند كه در عالم رؤيا حضرت نورعليشاه را مشاهده كردم كه راهپيمايي مي‌كنند و جناب حاج شيخ عمادالدّين بر زمين خوابيده و با دست پاهاي ايشان را از پشت گرفته‌اند. اين رؤيا را خدمت حضرت نورعليشاه عرض كردم. ايشان صحت آن را تصديق كرده فرمودند تا هر كجا برويم آقاي حاج شيخ عمادالدّين را هم با خود خواهيم برد.

آقاي محمّد هادي غفاري اظهار مي‌دارند كه در سال 1316 در اراك خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين رسيدم آنقدر ايشان بر من بزرگ جلوه كردند كه ديدم عالم در دستهاي ايشان است. در آن موقع هنوز مشرّف به فقر نشده بودم.

آقاي حاج كاظم مجتهد سليماني ابراز مي‌دارند كه جناب حاج شيخ عمادالدّين مي‌گفتند: پس از رحلت حضرت سلطانعليشاه و درنگ جناب حاج شيخ عبدالله حائري در تجديد عهد با حضرت نورعليشاه ثاني اغلب به ملاقات حاج شيخ عبدالله مي‌رفتم و ضمن نصيحت، ايشان را در رفع ترديد تشويق و ترغيب مي‌كردم. تا بالاخره اين درنگ و ترديد رفع گرديد[26].

آقاي حاج كاظم مجتهد سليماني اضافه مي‌كنند كه به دستور حضرت صالحعليشاه اكثر مشايخ مأمور مي‌شدند مدّتي در التزام ركاب جناب حاج شيخ عمادالدّين باشند و غالباً در برخي از مسافرتها همراه ايشان مي‌شدند. جناب ميرزا محمّد مهدي مجتهد سليماني ملقّب به وفاعلي نيز كه از مشايخ حضرت صالحعليشاه بودند حدود دو ماه موظّف شدند در خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين به سمت غرب ايران مسافرت كنند.

همچنين جناب حاج شيخ عمادالدّين آقاي حاج محمّد خان راستين را تحت نظر خود گرفتند و در تربيت ايشان مراقبت فراوان داشتند تا به مقام ارشاد و هدايت رسيدند.  حاج آقاي راستين ابراز مي‌داشتند كه در اوائل، تربيت من نزد جناب حاج شيخ عمادالدّين بود. آقاي محمّد هادي غفّاري نقل مي‌كنند كه آقاي حاج شيخ عمادالدّين مي‌گفتند كه خواب ديدم حاج آقاي راستين را بر پشت گرفته‌ام و با چهار دست و پا خدمت حضرت صالحعليشاه مي‌برم. در آن موقع حاج آقاي راستين هنوز داراي اجازه‌اي در فقر نبودند.

·     نامه‌اي كه جناب حاج شيخ عبدالله حائري به حاج آقاي راستين مرقوم نموده‌اند در اين ارتباط مي‌باشد. پشت پاكت تاريخ 10 رجب 1348 قيد شده و مهر اداره پست 12/9/1308 را نشان مي‌دهد:

110

عرض مي‌شود مرقومة شريفه رسيده از ملازمت خدمت آقاي حاج شيخ عماد دامت بركاته و استفاضه از محضر مباركشان خوشوقت شدم خداوند همه را قدردان فرمايد.

هـزاران قــرن مـي‌بـايــد      كه اين دولت به پيش آيد

كجا يابم دگـــر بــارش       اگـــر ايــن بــار بــگريزم

حال هم كه آن صفحات را مزيّن فرموده‌اند صفاي محبّتانه نموده عرض اخلاص برسانيد. ماها هم منتظر تشريف آوردنشان هستيم خدمت فقراء آن صفحات عرض سلام برسانيد مخصوصاً آقاي مشايخي در باب كارشان چون سابقاً مرقومة مستغنيانه به ميرزا سيّد عليخان نوشته بودند و به حائري نشان داده حال مقتضي است كه خودشان به حائري چيزي بنويسند تا اقدام بنمايد. زادكم الله شرفاً و السّلام                                                                      عبدالله الحائري

  خانواده آقاي مهندس حاج محمّد جواد اخوان از حاج آقاي راستين نقل مي‌كنند كه مي‌گفتند در سفري جناب حاج شيخ عمادالدّين اراك تشريف داشتند و من هم عليرغم جواني افتخار ميزباني داشتم. جناب حاج شيخ باديه‌اي با كمي پول خرد به من دادند و گفتند شخصاً به دكّان ميوه فروشي مراجعه و به ميزان پول داده شده انگور خريداري و بياوريد. حاج آقاي راستين مي‌گفتند در آن زمان خدمتكاران منزل بسيار بودند و رسم بر اين نبود كه اعيان شخصاً براي خريد به مغازه مراجعه نمايند از طرفي در منزل ما به دليل اينكه باغات متعدّد انگور داشتيم هميشه انگور فراوان موجود بود ولي جناب حاج شيخ عمادالدّين براي تغيير طرز فكر من به اين كار امر كردند كه من هم عليرغم اينكه با تعجّب همة افراد محل مواجه شده بودم به دكّاني رفتم و باديه‌اي از انگور خريده و حضورشان تقديم كردم[27].

آقاي احمد خالونژاد مي‌گفتند: در دوره‌اي كه فعاليتهاي سياسي حاج آقاي راستين زياد بود جناب حاج شيخ عمادالدّين در آن ايّام به اراك وارد شدند و من با آقاي حسن عظيمي خدمتشان رسيديم. جناب حاج شيخ از علّت غيبت حاج آقاي راستين سؤال كردند. عرضه داشتيم كه سرگرم كارها و فعاليتهاي سياسي- اجتماعي هستند. جناب حاج شيخ با بي‌اعتنائي به سمت ملاير حركت كردند. ساعاتي بعد حاج آقاي راستين متوجّه آمدن و رفتن جناب حاج شيخ عمادالدّين شدند. با عجلة تمام به ملاير رفتند. بعد از اين واقعه عملاً از فعاليتهاي سياسي كناره‌گيري كردند.

آقاي حاج عبدالصّالح جواهريان مي‌نويسند: آقاي شيخ علي اصغر متقيّان مجاز در اقامة نماز جماعت در تهران بودند. در سابق رسم بر اين بود كه اگر شيخي يا مجازي در شهر يا محلي ساكن بود او مجلس را برگزار مي‌كرد و به اصطلاح اجازة «روشن كردن چراغ داشت». اين موضوع را علماء ظاهر به مسئلة امام راتب[28] مي‌شناسند. در كتب فقهي منجمله رسالة محمّديه حضرت نورعليشاه ثاني هست كه اگر كمي نماز اوّل وقت براي به جماعت خواندن به تأخير بيفتد مجزي است. آقاي حاج شيخ عمادالدّين ساكن تهران بودند. شبي براي اقامة نماز و مجلس دير آمدند. فقرا از آقاي متّقيان درخواست كردند نماز را شروع كنيد. با اصرار آنها نماز را شروع كردند. جناب حاج شيخ رسيدند و به او اقتدا نمودند. بعد از نماز براي تشكيل مجلس جلوس و به آقاي متّقيان گفتند چرا نماز را شروع كرديد؟ آقاي متقيان با عذرخواهي و نيازمندي عرض كرد فقرا مرا وادار كردند و رو به فقرا كرد و گفت چرا چيزي نمي‌گوئيد. از اُبهّت آن بزرگوار همه در سكوت بودند. چند مرتبه به او گفتند فرمان كتبي خود را ببين كه در آن چه نوشته‌اند و به آن رفتار كن (در فرمان قيد شده بود در جائي كه شيخ مجاز نباشد). داستان به اينجا ختم نمي‌شود و مرحوم شيخ علي اصغر به مشهد و بيدخت عازم مي‌شود. مرحوم سيّد محمّد نقّاش كه در خدمت ايشان بود، مي‌گفت: در مشهد، مدّت يك هفته در مسافرخانه‌اي اقامت داشتيم و آقاي متّقيان به عارضة دُمل دچار شد و پس از بهبود نسبي به بيدخت عازم و حضور حضرت صالحعليشاه رسيديم. همين كه آقاي متّقيان خواست ماوقع را عرض كند، حضرت آقا فرمودند زودتر برويد و از آقاي حاج شيخ عمادالدّين عذرخواهي كنيد. آقاي متّقيان به تهران مراجعت كردند. شبي پس از ختم مجلس فقري در حسينية اميرسليماني جناب حاج شيخ همراه با آقاي علينقي كريمي به منزل آقاي متّقيان مي‌روند. آقاي كريمي مي‌گفت تا دق الباب كرديم آقاي متّقيان درب را باز كرد و با ديدن جناب حاج شيخ به پاي ايشان افتاد و بناي عذرخواهي گذاشت و مي‌گفت الآن رسيدم و آمدم وسيلة سفر را در منزل بگذارم و خدمت شما برسم. جناب حاج شيخ وارد شده جلوس نمودند و گفتند اعتراض به شما از باب تربيت بود و براي شما ترقّيّات بيشتري در نظر داشتيم كه خودتان خراب كرديد. شيخ علي اصغر متّقيان با همان اجازة نماز رحلت كردند.

محققي اروپايي كه در اديان بررسي و تحقيق مي‌نمود خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين رسيد. پس از مذاكرات و سؤالات مفصل از ايشان درباره حضرت عيسيu جويا شد. به زبان محلّي و سادة خودشان گفتند عيسيu كه خود مائيم. فرد محقق از شنيدن اين جمله به فكر فرو رفت. بعد از لحظاتي يكي از حضّار برداشت خود از اين فرمايش را به وي توضيح داد كه منظور ايشان نه اين است كه خود حضرت عيسيu هستند بلكه نظرشان بر اين است كه از لحاظ سلسلة اذن همان چيزي كه نزد عيسيu بود نزد ما نيز هست. از طرفي حالت جذب بر عيسيu غالب بود كه از اين بابت نيز شباهت بسيار وجود دارد.

آقاي عبدالكريم مرتضوي از آقاي غلامحسين خان توسّلي ذكر مي‌كنند كه جناب حاج شيخ عمادالدّين به اصفهان آمدند. گروهي از مسيحيان همراه با كشيشي از كليسياي آنجا از ايشان ديدن كردند. پس از چندي جناب حاج شيخ نيز براي بازديد آنها به كليسيا رفتند. كشيش از ايشان سؤال كرد كه من شما را به شكل و شمايلي همانند عيسيu مشاهده نمودم، شما چه كاري مي‌كنيد كه اين چنين تأثيري بر من هويدا شده؟ جناب حاج شيخ گفتند ما هم همان كاري را مي‌كنيم كه عيسيu  مي‌كرد.

آقاي محمّدرضا فراهاني مي‌نويسند: جناب حاج شيخ عمادالدّين خسته به ملاير تشريف آوردند. با چند نفر از اخوان در منزل آقاي مشهدي شيرزاد شايگان خدمتشان رسيديم. از علّت خستگي جويا شديم. كاشف به عمل آمد كه از بابت ازدحام جمعيّت از اصفهان به اراك و سپس به ملاير حركت كرده‌اند و در بين راه نيز استراحت ننموده‌اند. ماجرا به اين شكل بود كه سه نفر محقق اروپائي مسير طولاني را از اروپا به عراق و سپس به ايران طي كرده بودند و در هرجا كه صاحب آوازه‌اي را در مذهب مي‌ديدند با او به مذاكره مي‌پرداختند. در قم اتّفاقي به مغازة آقاي سيّد محمّد ‌شريعت مراجعه مي‌كنند تا مايحتاجي خريداري كنند. در ضمن از هدف سفر آنان نيز گفتگوئي به عمل مي‌آيد. آقاي شريعت ابراز مي‌دارند در اصفهان خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين برسيد. اصفهان در منزل آقاي قوام التجّار خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين رسيدند و سؤالاتي طرح كردند. از پاسخ سؤالات متعجّب شدند و دريافتند كه جناب حاج شيخ عمادالدّين با ديگران متفاوت است. عرض كردند اگر دين شما بر حق باشد بايد گفتة پيامبر شما نيز بر حق باشد و او فرموده كه عُلَماءِ اُمَّتي اَفْضَلُ مِنْ اَنْبياءِ بَني اِسْرائيل[29]. براي اثبات اين موضوع لزوماً بايستي بتوانيد از عهدة كارهائي برآئيد كه پيامبران بني اسرائيل در انجام آنها ناتوان بودند. مثلاً بايست بتوانيد مرده زنده كنيد. اصرار مستشرقين خيلي زياد شد و به هرحال جناب حاج شيخ عمادالدّين نيز براي اينكه آنها دست خالي از آنجا نروند گفتند: بسيار خوب برويد جنازة مرده‌اي را بيآوريد. سه نفر واردين حركت كردند و به غسّالخانه رفتند تا جنازه‌اي را با خود به همراه بيآورند. تشريفات زياد بود و موفّق نشدند. براي اخذ اجازه به سمت ادارة دولتي كه غسّالخانه زير نظر آن بود حركت كردند. در بين راه در بازار اصفهان به شخصي برخورد مي‌كنند كه مشاعير خود را از دست داده بود و برهنه از اين سو به آن سو مي‌رفت و مردم دور او جمع شده بودند. ديوانه را گرفته و با خود نزد جناب حاج شيخ عمادالدّين مي‌برند و عرض مي‌كنند كه تشريفات تحويل گرفتن جنازه خيلي سخت و پردردسر بود اگر شما همين ديوانه را شفا دهيد از لحاظ ما كفايت مي‌كند و قبول مي‌كنيم و ديگر احتياجي به مرده زنده كردن نيست. مردم نيز دنبال ديوانه و مستشرقين جلوي درب منزل آقاي قوام التجّار ازدحام كرده بودند تا نتيجه را ببينند. آقاي حاج شيخ عمادالدّين دست ديوانه را در دست خود گرفتند و ديوانه - به فرمايش خود جناب حاج شيخ: «من جانب الله»- شفا يافت و به خود آمد و نگاهي به سر تا پايش انداخت و خود را برهنه يافت و از طرفي خيلي متعجّب و از طرفي بسيار خجل شد. جناب حاج شيخ عمادالدّين نيز عباي خود را به او دادند تا خود را بپوشاند. مستشرقين و فرد شفا يافته در بين ازدحام جمعيّت حركت كردند و مردم كه اين واقعه را ديدند دوان دوان مي‌رفتند تا بيماران خود را بيآورند. جناب حاج شيخ كه هجوم مردم را ديدند از اصفهان حركت كردند و براي اينكه از دست عوام خلاصي يابند يكسره بدون توقّف به ملاير آمدند.

حدّت

حالات سلّاك بسته به شدّت سلوك يا جذبة آنها به چهار گروه عمده طبقه‌بندي مي‌شود. سالك صرف در نهايت سلوك و مجذوب صرف در غايت جذب قرار مي‌گيرند و سالك مجذوب و مجذوب سالك در بين اين دو واقع مي‌شوند. سالك صرف از ذوق بي‌بهره است و مجذوب صرف حال معاشرت و كثرات ندارد. سالك مجذوب انديشه‌اش بر جذبه‌اش مي‌چربد و در مجذوب سالك عشق بر انديشه غلبه دارد. هرچه توجّه به وحدت بيشتر شود جذبه فزوني مي‌يابد و هرچه توجّه به كثرت افزون گردد سلوك زياد مي‌شود. غالباً سالكين حالات مجذوبين را درك نمي‌كنند و رفتار آنان را غيرعادي و غيرطبيعي و حتّي كفرآميز مي‌دانند. رفتار سالكين نيز نزد مجذوبين تمسخرآميز مي‌نمايد. البتّه:

جهان چون خط و خال و چشم و ابروست             كه هرچيزي به جاي خويش نيكوست.

  جناب حاج شيخ عمادالدّين مجذوب سالكي بودند كه گاه مستغرق وحدت و در جذب صرف قرار مي‌گرفتند. مسلّم و طبيعي است كه رفتار چنين شخصيّتي نمي‌تواند مورد قبول بسياري از سلّاك قرار گيرد چه برسد به ديگران. كه فرمود اگر ابوذر از آنچه كه در دل سلمان بود آگاه مي‌شد او را مي‌كشت يا تكفير مي‌كرد[30].

جناب حاج شيخ عمادالدّين به كلّي مطيع محض مرشد و مراد خود بودند. صبية كوچكتر ايشان خانوادة آقاي نبوي ابراز مي‌دارند كه از كثرت مسافرت‌هاي طولاني كه پدرم مأمور به انجام مي‌شدند، مادرم مي‌گفتند ما بسياري از اوقات خانه به دوش بوديم. به همين سبب من و خواهرم و برادرم در شهرهاي كرمانشاه و اصفهان و سمنان به دنيا آمديم. زيرا وقتي به پدرم امر به مسافرت و سركشي به حال اخوان شهرهاي مختلف مي‌شد بلادرنگ حركت مي‌كردند و خانواده را هم با خود مي‌بردند. در يكي از سفرها كه به همدان تشريف مي‌بردند- جادّه‌ها خاكي بود- بر اثر تكان ماشين حال مادر به وخامت گرائيد و در سفر ديگري كه خود به ياد دارم كودك خردسالي بودم كه در راه تربت حيدريه اتومبيل خراب شد و هرچه هندل زدند روشن نشد و ما بچّه‌ها همه ساعتها زير عباي پدر خود را گرم مي‌كرديم ولي ايشان عليرغم سرماي زياد و مصائب راه خم به ابرو نمي‌آوردند كه گويا متوجّه مشكلات نمي‌شوند. آنقدر غرق در انجام وظايف محوّله بودند كه حصر نداشت و زندگي خود را نيز فداي اين انجام وظيفه مي‌كردند. غالباً تا ديري از شب در مجالس فقري مي‌نشستند و منتظر بودند شايد خسته‌اي از راه برسد تا اِلَم او را مرحم باشند. بيشتر با اخوان دل شكسته محشور بودند كه غالباً از طبقة كم درآمد و ضعيف جامعه بودند كه بي‌ريا و بدون چشم‌داشت عاشقانه دور شمع وجودش حلقه مي‌زدند. در عوض از هر طريق كه مي‌توانستند حتّي با توصيه به متموّلين، به نحوي گره از كار آنها مي‌گشودند. كليّة نذوراتي كه تقديم ايشان مي‌كردند جداگانه نگهداري و صرف افراد بي‌بضاعت و مستمند مي‌نمودند. با فقيرترين اخوان همانند ثروتمندترين آنها رفتار مي‌كردند و ارجحيّتي قائل نبودند. بيشتر علاقه‌مند بودند با كساني كه از لحاظ مادّي ضعيف هستند معاشرت و از آنان دلجوئي نمايند. بسياري از اخوان بودند كه ابراز مي‌داشتند كه هرگاه مشكلي پيدا مي‌شد خدمت جناب حاج شيخ مي‌رسيديم و بدون اينكه به زبان درخواستي كنيم در بياناتشان رفع اشكال مي‌كردند و پس از خروج از حضور ايشان حلّ مشكل ملموس بود و بطور اعجاب‌آوري مشكلات برطرف مي‌شد. وقت، دارائي، نيرو و توان و همّ و غمّ ايشان وقف راه خدا بود. بعضي از املاك خود را در جوين سبزوار نيز وقف سلسله كرده بودند. بخشش و اعانتهاي مختلف ايشان به نيازمندان زبان‌زد عموم بود. اگر سائلي به درب منزل مراجعه مي‌كرد شخصاً براي او غذا مي‌بردند و اضافه بر اين اغلب قند و شكر و برنج در كيسه مي‌كردند و به آنها مي‌دادند. پس از رحلتشان بسياري از سائلين براي ابراز همدردي به منزل ما مي‌آمدند و از فرقت ايشان ابراز تأسّف مي‌كردند و زندگي خود و خانوادة خود را مديون ياري و مددكاري جناب حاج شيخ عمادالدّين مي‌دانستند.       

آن جناب حال معاشرت و مراوده با تمام اصناف و همه كس را نداشتند و غالباً مايل بودند با دراويش معاشر باشند و به مجالس فقري علاقة زيادي داشتند. اين موضوع به حدّي بود كه در اواخر عمر اغلب در منزل خود نيز در بستر بيماري بودند مگر هنگامي كه اخوان به زيارت ايشان مي‌آمدند از بستر خارج مي‌شدند و گويي بيماري به كلّي مرتفع شده است. پس از رفتن آنها باز مجدداً بيماري ايشان بروز مي‌كرد و مجدداً در بستر بسر مي‌بردند.

از غلبة حال جذبه بر جناب حاج شيخ عمادالدّين ذكر مي‌كنند كه در مجالسي كه حضرت صالحعليشاه تشريف داشتند قادر نبودند روبرو بنشينند و با ديدن ايشان منقلب مي‌شدند بطوريكه عبا و عمّامه هركدام به طرفي پرتاب مي‌شد. همينطور ذكر مي‌كنند كه حضرت صالحعليشاه غالباً ايشان را در كنار خود جاي مي‌دادند تا از نيمرخ بنگرند و چنانچه در مقابل حضرتش مي‌نشستند و از روبرو مي‌نگريستند بي‌تاب مي‌شدند و اختيار از دست مي‌رفت و صفهاي حضّار مجلس را به هم مي‌ريختند. آقاي عزيزالله معروفي ابراز مي‌دارند كه شدّت حالت جذب طوري بود كه با ديدن حضرتش همه چيز را فراموش مي‌نمودند. در يكي از مجالس فقري حضرت صالحعليشاه حضور داشتند و مجلس انبوه از جمعيّت و راه عبوري نمانده بود. جناب حاج شيخ عمادالدّين وارد و با ديدن حضرت صالحعليشاه چنان مجذوب و شيفتة لقاي دوست شدند كه اختيار از دست رفت و ازدحام حضّار را نمي‌ديدند و با حال انقلاب از وسط جمعيّت به سمت ايشان مي‌آمدند و متوجّه نبودند كه پايشان را كجا مي‌گذارند و چندين بار در لابلاي جمعيّت افتادند تا به حضور رسيدند و نشستند ولي همچنان منقلب و بالاخره پس از مدّتي آرام شدند.

مجالس فقري ايشان پرشور و مهيّج بوده و ذكر مي‌كنند كه چنان انقلاب حال بر ايشان مستولي مي‌شد كه در مجلس مي‌قلتيدند و عبا و عمّامه به كنار مي‌افتاد. حالت ايشان را به حوض پر از آبي تشبيه مي‌كنند كه بي‌اختيار سرريز مي‌كند. چشمانشان غالباً اشكبار و بود حتّي تبسّمشان هم بي‌اشك نبود. هيچ وقت دعا نمي‌كردند و دهانشان از دعا بسته بود. اگر كسي در درخواست دعا سماجت مي‌كرد فقط مكرّر مي‌گفتند: «خدايا رحم كن» و يا گريه مي‌كردند.

آقاي عبّاس نعمت‌اللّهي ذكر مي‌كنند كه جناب حاج شيخ عمادالدّين گاه و بي‌گاه حتّي در خلوت خود يا در مجالس فقري همانطور كه چهار زانو نشسته بودند منقلب مي‌شدند و به دفعات به همان حالت به بالا مي‌جهيدند. مجالسشان غالباً طوري بود كه اغلب اخوان حاضر در جلسه در اثر انقلاب حال عارضه منقلب و بي‌تاب بودند. شبيه مجالس ايشان را فقط در بعضي از جلساتي كه جناب آقاي حاج يوسف مرداني ملقّب به درويش صدقعلي از مشايخ حضرت رضاعليشاه ثاني در مجلس حضور داشتند مشاهده كرده‌ام.

آقای جواد درویش ابراز می‌دارند در سفری ملتزم بودم در نیشابور منزل میزبان کوچک بود و گفتند در اتاق ایشان بخوابم. پس از اینکه به بستر رفتند و خوابيدند. من هم به بستر رفتم. دقایقی نگذشت بلند شدند و تا سحر در بستر خود بي اينكه چراغي روشن كنند به مراقبه نشستند.

صبية كوچكترشان خانوادة آقاي نبوي مي‌نويسند: جناب حاج شيخ عمادالدّين عليرغم كهولت سن هربار كه حضرت صالحعليشاه را مي‌ديدند عصا را بر زمين گذاشته به زانو مي‌افتادند و پاي مبارك را مي‌بوسيدند و آنقدر تحت تأثير ملاقات ايشان قرار مي‌گرفتند كه به شدّت مي‌لرزيدند و از خود بي‌خود مي‌شدند. اين حالت را اغلب حين نماز بخصوص هنگام گفتن «رَبَّنٰا...» در دعاي قنوت و وقتي كه در سجده بودند هم از ايشان مشاهده مي‌كرديم كه با نيازي خاص و تضرّع، اشك‌ريزان كلمات را بيان مي‌كردند. پس از نماز ساعت‌ها برروي سجّاده رو به قبله مي‌نشستند و به مراقبه مي‌پرداختند. سحرها ساعاتي قبل از طلوع فجر بيدار بودند و به راز و نياز مشغول؛ بلكه غالباً مدّت بسيار كوتاهي از شب را مي‌خوابيدند و قسمت اعظم شب را بيدار بودند. در ماه‌هاي رمضان با كهولت سن و گرماي زياد و بدون امكانات كافي تا اواخر دوران سالخوردگي كه اطبّا روزه را بر ايشان منع كردند روزه مي‌گرفتند.

آقاي جواهريان از آقاي اعتمادي نقل مي‌كنند كه جناب حاج شيخ عمادالدّين به نيشابور آمده بودند. حال قبض داشتم. سحر به محل اقامت ايشان رفتم. اخوان هم جمع شده بودند و مجلسي برگزار شد. بعد از نماز و صبحانه گفتند كسي كتاب شمس را باز كند و بخواند. كتاب خوانده شده حالات همه رفته رفته تغيير كرد. حضّار به گريه افتادند. اين احوال ساعاتي به درازا كشيد و با حال گريه ايشان حركت كردند و همه نيز به دنبال ايشان حركت كرديم. به كوچه رسيديم ايشان گريه‌كنان بر روي زمين نشستند و همة اخوان نيز همانطور گريه‌كنان كف كوچه نشستند. محلّي براي رفت و آمد ديگران نبود. اهل محل از اين حالت به تعجّب افتاده بودند و به يكديگر مي‌گفتند حتماً يكي از نزديكان اين قوم فوت كرده است كه اين چنين حالتي دارند.

آقاي جواهريان با اشاره به لقب طريقتي ايشان (هدايتعلي) اضافه مي‌كنند واقعاً خداجوئي نبود كه چشم به چشم آن بزرگوار بياندازد و از حال عادي خارج نشود. مي‌گفتند: حال بحث و جدال ندارم؛ هر كسي مي‌خواهد حقّانيّت ما را بيازمايد دقايقي مقابل بنشيند تا فريادش بلند شود كه حق اينجاست. در اين ارتباط مي‌نويسند: آقاي دكتر كنگرلو مي‌گفت: به آقاي كاظم‌زاده علاقة زيادي داشتم ولي او خيلي به آداب معاشرت مقيّد بود و هميشه با همه به خشكي برخورد مي‌كرد. خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين در بيدخت عرض كردم لطفي بفرمائيد و حالت گرمي به او عنايت فرمائيد. گفتند: از او دعوت كن تا نهار با هم بخوريم. آن روز آقاي كاظم‌زاده براي صرف تهار به اطاق جناب حاج شيخ عمادالدّين رفت. مدّت زيادي طول نكشيد آقاي كاظم‌زاده نعره‌زنان به صحن آمد و هاي‌هاي گريه مي‌كرد و فرياد مي‌زد و از آن به بعد با حال محبّت و خدمت با تمام فقرا رفتار مي‌كرد.

آقاي حاج براتعلي رابطي مي‌گفتند: كه در اوائل جواني به هيچ كس اعتقاد نداشتم. در سال 1318 شمسي جناب آقاي حاج شيخ عمادالدّين به همدان منزل آقاي حاج علي‌خان پيران تشريف آوردند. آقاي پيران كه از دوستان من بود مرا به منزل خود برد و در مجلس فقري كه در حياط منزل ايشان تشكيل شده بود روبروي جناب حاج شيخ عمادالدّين نشستم. حوض پرآبي در وسط حياط بود. همينطور كه ايشان را نگاه مي‌كردم نگاهشان به من افتاد و بي‌اختيار منقلب و به داخل حوض پرتاب شدم. جناب حاج شيخ عمادالدّين گفتند: خشكش كنيد و در همين حال كه عازم منزل حاج كريم خان بودند به ديگر اخوان گفتند مرا با خود به آنجا ببرند. در آنجا طلب كردم و مشرّف به فقر شدم. پس از اين واقعه خانم رابطي ابراز مي‌داشتند كه من تا مدّتها باور نمي‌كردم كه آقاي رابطي نماز مي‌خواند يا به دستورات شرع عمل مي‌كند زيرا قبل از اين واقعه مراعي آداب نبود. تغيير رفتار ايشان به سبب تشرّف به فقر باعث شد تا من نيز در جستجوي علّت برآمدم و مشرّف به فقر شدم.

آقاي عبّاس سرشار ابراز مي‌دارند: جناب آقاي حاج شيخ عمادالدّين به اراك تشريف آورده بودند و هنگام عبور از جلوي درب مغازة كتاب فروشي كه متعلّق به من بود خدمتشان سلامي عرض كردم. توقّفي كردند و پس از مختصر تعارفاتي توديع نموده رفتند. آقايان حاج محمّدخان راستين و غلامحسين خليلي نيز در خدمتشان بودند. از همراهان پرسيدم ايشان كيستند؟ معرفي كردند. شائق شدم مجدّداً ديدن كنم. به مجلس فقري كه منزل حاج آقاي راستين بود رفتم. عليرغم اينكه از بروز حالات فقراء حاضر در مجلس متعجّب بودم و حتّي از خوردن چاي آنها هراس داشتم و امتناع كردم؛ با اين حال، حالم دگرگون شد و خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين رفتم و بالاخره پس از چندين بار درخواست، قبول نموده، دستور دادند و در 29 شهريور 1308 مشرّف به فقر شدم. از كثرت علاقه‌اي كه در همين مدّت كوتاه به ايشان پيدا كرده بودم در روزهاي اوّل بعد از تشرّف حال حضور برايم پيدا شد و در دل با ايشان گفتگو مي‌كردم و هنگامي كه قصد ترك اراك را به مقصد عتبات داشتند از كثرت دلتنگي ناشي از فراق ايشان حضورشان استدعا كردم تا چند روز ديگر توقّف داشته باشيد و جناب حاج شيخ با ملاحظة حال من قبول كرده و مسافرت را دو روز تعويق انداختند.

آقاي رحمان نوباوه از غير اخوان مي‌گفتند كه روزي جناب حاج شيخ عمادالدّين را در همدان هنگام عبور در خيابان ديدم. آنچنان شيفتة ايشان شدم كه كارهايم از يادم برفت و ساعتي به دنبال ايشان مي‌رفتم و قادر نبودم جدا شوم. ناگهان يادم افتاد كه از وظايف شغلي‌ام بازمانده‌ام و اگر بيشتر تأخير كنم مؤاخذه مي‌شوم. جناب حاج شيخ عمادالدّين رو به من كرده، گفتند به كارهايتان برسيد. گوئي آزاد شدم و توانستم از ايشان جدا شوم و به محل كارم رفتم.

 صبية جناب حاج شيخ عمادالدّين خانوادة آقاي قانع ابراز مي‌دارند كه شبي پدر بزرگوارم در مجلس فقري كه دور از شهر بود شركت كرده بودند. مجلس بيش از معمول طول كشيد و هنگام مراجعت وسيله‌اي نبود. در آن ايّام سبزوار برق‌كشي نشده بود و شبها همه جا تاريك بود. پس از مدّت مديدي اتومبيلي با سه سرنشين توقّف كرد و راننده عرضه داشت كه شما را به منزل مي‌رسانيم. جلوي درب منزل هنگامي كه از اتومبيل پياده شدند هر سه نفر نيز پياده و يكي از آنها كبريتي را روشن كرد و گفت اي پدر بزرگوار به صورت ما سه نفر خوب نگاه كنيد كه روز قيامت ما را بشناسيد و از ما شفاعت كنيد و سپس وداع گفته سوار شدند و رفتند.

آقای عبدالصّالح جواهریان می‌نویسند: حاجی صدر در بیدخت بیمار بود و حضرت صالحعلیشاه در تهران بودند. حاجی صدر می‌گفت تا حضرت آقا را زیارت نکنم از دنیا نمی‌روم. حضرت صالحعلیشاه به جناب حاج شیخ عمادالدّين دستور دادند از حاجی صدر عیادت کنند. جناب حاج شیخ هم برای عیادت وی به بیدخت رفتند. حاجی صدر ابراز خوشحالی کرد و گفت حالا درست شد و می‌روم. استکان آب قندی نوشید و جان تسلیم کرد.

آقاي جواهريان از قول حاج ميرزا حبيب حبيبي مي‌نويسند: چنان حالت استغراق به ايشان دست مي‌داد كه خود را فراموش مي‌كردند. روزي ايشان را در ميدان حسن‌آباد ديدم كه پياده مي‌رفتند. خدمتشان رسيدم و سلام كردم ديدم عبا به دوش ندارند. جويا شدم. گفتند: از منزل كه بيرون آمدم داشتم، نمي‌دانم كجا افتاده. در اين ارتباط آقاي رحمان كاوه صفت ابراز مي‌كنند كه اغلب جناب حاج شيخ عمادالدّين آنچنان در حال استغراق بودند كه حتّي امور ظاهري ساده را نيز فراموش مي‌كردند. براي مثال بر سر سفرة غذا به يكي از اخوان كه غالباً در خدمتشان بود مي‌گفتند هر وقت ملاحظه كردي كه خوردن غذا برايم كافي است يادآوري كنيد. اغلب وي نيز دقّت مي‌نمود و پس از چند لقمه به ايشان يادآوري مي‌كرد و دست از غذا مي‌كشيدند.

آقاي علي صالحي ابراز مي‌دارند: در مجالس بسيار ساكت بودند و كمتر ديده مي‌شد كه كلامي به زبان آورند ولي چهرة ايشان با همه حرف مي‌زد و گوياي خاموش بودند. گاهي در هنگام قيام در نماز جماعت از شدّت شوق لقاءالله اختيار از دست مي‌دادند و چند قدمي جلو مي‌رفتند و وقتي به خود مي‌آمدند فوراً به جاي قبل باز مي‌گشتند.

آقاي ناصر فولادي مي‌نويسند: جناب حاج شيخ عمادالدّين در سمنان تشريف داشتند و من مكبّر نماز جماعت بودم. حالت ايشان هنگام نماز دگرگون و منقلب بود و چند بار مشاهده كردم كه هنگام قرائت سورة حمد به جلو حركت مي‌كنند و فرد در كنارشان عبايشان را مي‌گرفت و مانع مي‌شد. شبي ديگر همچنان به عنوان مكبّر جلو سجّادة ايشان ايستاده بودم. در ركعت دوّم هنگام قنوت متوجّه شدم كه پاهاي ايشان روي زمين نيست. ترسيدم و فرياد كنان فرار كردم.

آقاي حاج كاظم مجتهد سليماني ابراز مي‌دارند در يكي از روزهاي ايّام ماه رمضان جناب حاج شيخ عمادالدّين در حسينية اميرسليماني تهران اقامة نماز ظهر و عصر نمودند. حالت استغراق در ايشان به حدّي بود كه متوجّه تعداد ركعت نماز نبودند و نماز عصر را هشت ركعت بجا آوردند و بعد از يادآوري اطرافيان مجدداً اعاده كردند.

ايذاء و اذيّت

ايذاء و اذيّت مردم كوته فكر و روحاني نمايان نسبت به اولياء الهي در همة ازمنه وجود داشته و جناب حاج شيخ عمادالدّين نيز از اين رفتار نابخردانه ايمن نبودند برخي از مطالب و خاطرات ذيل حاكي از اين موضوع است.

سبزوار يا بيهق در طي تاريخ سرنوشت پرتلاطمي داشته ولي با همة افت و خيزهاي تاريخ خود و عليرغم اينكه بسياري از دانشمندان، فلاسفه، فقها و علماء كه هركدام سرآمد دورة خود بودند در آن خطّه ظهور نمودند معذالك به تعصّب و تقدّس خشك مشهور است[31]. اين خشكي و تعصّب همواره محملي براي سؤاستفاده از جهل توده‌هاي ناآگاه بوده و همواره قدرت‌هاي استعماري با استفاده از اين ابزار با ايجاد اختلاف و تفرقه بين مسلمين بر آنها حكومت مي‌كردند و در اين راستا روحاني‌نمايان طعمه‌هاي مناسبي براي حصول اهداف استعمارگران داخلي و خارجي بوده‌اند[32]. تعصّب و سخت‌گيري اهالي سبزوار نسبت به تصوّف و عرفان اسلامي حتّي باعث شده بود كه شخص حاج ملاّ هادي سبزواري نيز كه از اجلّة علما و فلاسفة مشرق زمين محسوب مي‌شد در ارادت و اقتداي خود به عرفان اسلامي تقيّه نمايد و الآن با گذشت نزديك به يك و نيم قرن از فوت او (در سنة 1289 هـ ق) هنوز مورّخان شرح حالات عرفاني و كرامات وي و اثر كلام حاج ملاّ هادي را بر ديگران همانند انتحار برخي شاگردانش- با ذكر پيش‌مقدمه‌ها و رعايت احتياط بيان مي‌نمايند. چه بيم آن مي‌رود كه خداي ناخواسته همان متعصبين به مزار وي اهانت نمايند يا مجسمة او را از ميدان اسرار سبزوار به پائين كشند. اين تعصّبات حتّي باعث شده بود كه مردم به فرزندان حاج ملاّ هادي به چشم ديگري بنگرند. حاج ملاّ هادي در زمان حيات خود شهرتش فراگير بود و ناصرالدّين شاه قاجار براي او احترام خاصّي قائل بود و حتّي از او درخواست تحرير كتابي براي خود نمود و حاج ملاّ هادي كتاب اسرار الحكم في المفتتح و المختتم را در مبدأ و معاد بدين درخواست به رشتة تحرير درآورد. كتاب هدايت الطالبين در نبوّت و امامت و شرح مثنوي مولوي به نام شرح اسرار مثنوي را نيز به درخواست شاهزاده حسام السلطنه سلطان مراد ميرزا تحرير نمود. ناصرالدّين شاه شخصاً از حاج ملاّ هادي در منزلش در سبزوار ديدن نمود و به عكّاس‌باشي مخصوص خود دستور داد تا از حاج ملاّ هادي عكس بگيرد[33]. اين احترام و تعظيم از سوي شخص ناصرالدّين شاه و برخي شاهزادگان مانع شده بود كه عالم‌نمايان دهان به تحقير حاج ملاّ هادي و مخالفت با تصوّف و عرفان گشايند كه النّاس علي دين ملوكهم[34]. فرزندان اسرار (حاج ملاّ هادي) نيز در سبزوار به دليل مراعات قاجار غالباً مقام و منزلت اجتماعي، علمي و سياسي داشتند و نتيجتاً همچنان نمي‌توانستند مورد ايذاء و اذيّت مردم جاهل قرار گيرند. رفته رفته با كم شدن منزلت اجتماعي فرزندان اسرار هجمة اعتراضات روحاني‌نمايان از آستين جهلة جامعه بيرون آمد و شروع به ايذاء و اذيّت كساني از شجرة اسرار نمود كه به نحوي در تصوّف با حاج ملاّ هادي هم‌عقيده و هم‌گام بودند و در اين ميان بيشترين نيزه‌هاي خصم به سمت جناب حاج شيخ عمادالدّين كه نماد اعظم دلباختگي و شور و شيدائي صوفيانه و شاخص بارز تصوّف بودند نشانه رفت. موج سرزنش‌ها به سمت جناب حاج شيخ عمادالدّين سرازير شد. وقتي كوته فكران بستگي  و بندگي جنابش را نسبت به سلسلة عليّة نعمت‌اللّهي و شخص حضرت سلطانعليشاه دريافتند بناي مخالفت را آغاز كردند. بسياري از اقوام و خويشاوندان با پند و اندرز جنابش را از ادامة راهش تحذير مي‌نمودند و چون گوش استماع نمي‌ديدند قطع رَحِم مي‌كردند و معاشرت نمي‌نمودند. غالب دوستان و كساني كه در دوران تحصيل هم‌درس ايشان بودند و به مقام مدرسي و يا قضا رسيده بودند روي برگرداندند و حتّي با تسخر زدن مي‌گفتند آن جناب از دين برگشته است. بچّه‌هاي كوچه و بازار به تحريك والدين خود و طلّاب متحجّر و روحاني‌نمايان معاند با رؤيت آن جناب سنگ مي‌پراندند و مكرّر هنگامي به منزل مي‌رسيدند سر مباركشان از سنگ طفلان گلعذاري خونين بوده. عدّه‌اي قصد جان ايشان را كرده بودند و هر مدّت يكبار سؤقصدي به جان ايشان مي‌شد. روحاني‌نمايان مي‌گفتند جنابش نجس است و حتّي ميزبانان ظروف و استكان فرزندان ايشان را نيز در مهماني‌ها جدا مي‌كردند و آب مي‌كشيدند كه بسيار واضح و زشت مي‌نمود. غالباً كشاورزان زمينهاي زراعي ايشان را نمي‌كاشتند و هنگام درو كارگر نمي‌دادند.  

آقاي عبّاس الهياري از پدرشان نقل مي‌كنند كه در سبزوار آخوندنمايان و مقدّس‌مآبان براي جناب حاج شيخ خيلي مزاحمت ايجاد مي‌كردند. غالباً افرادي را تطميع و تحريك مي‌نمودند تا به نحوي به ايشان صدمه برسانند. در برخي از روزها ايشان به خيابان گاراژدارها مي‌رفتند تا شايد برخي از فقرا كه عازم مشهد بودند را ملاقات كنند. حدوداً در سال 1310 يك روز من و آقاي محمّدكاظم جمشيدي نيشابوري در خدمتشان بوديم. در بين راه مرد هيكلمندي به نام اكبر كه قصّاب بود با چاقو به ايشان حمله كرد و وقتي دست را براي زدن ضربت بالا برد افسري چابك كه مسافر بود و با توقّف اتوبوس براي رفع خستگي پياده شده بود و آنجا حضور داشت دست او را گرفت و شروع به زدن او كرده توقيفش نمود و به كلانتري تحويل داد. روز بعد اقوام اكبر به جناب حاج شيخ مراجعه و تقاضاي عفو كردند. ايشان گفتند ما از اكبر شكايتي نداريم و يادداشتي نوشتند تا او را آزاد كنند. پس از آزادي اكبر گريان خدمت حاج شيخ آمد و عرضه داشت كه فلان آخوند به من پول داده بود تا شما را به قتل برسانم ولي از عمل خود شرمنده و خجل هستم و طلب كرد و مشرّف به فقر شد.

آقاي الهياري اضافه مي‌كنند كه سبزواريها به عناوين مختلف سبب اذيّت و آزار جناب حاج شيخ را فراهم مي‌كردند. حتّي بچّه‌ها را وادار مي‌كردند كه پشت سر ايشان بدوند و مسخره كنند. در يكي از روزها كه در خدمتشان بودم بچّه‌هاي كوچه و خيابان دنبال ايشان راه افتاده و دست مي‌زدند كه صوفي آمد. جناب حاج شيخ دستهايشان را بالا كردند و گفتند خدايا من كه لياقت صوفي بودن را ندارم خودت شهادت اينها را قبول فرما.

آقاي احمد مرداني از اخوان سبزوار نقل مي‌كنند كه جناب حاج شيخ عمادالدّين طبق رويّة ساده‌زيستي خود براي خريد مايحتاج زندگي شخصاً به بازار مراجعه مي‌كردند. در يكي از روزها كه براي خريد سيب‌زميني به دكّاني مراجعه و مشغول جدا كردن سيب‌زميني بودند. فروشنده كه فردي قلدر و معروف به محمّدعلي پلنگ بود پاكت دست ايشان را كه پر از سيب‌زميني بود گرفت و خالي كرد و با دادن فحش و ناسزا گفت صوفي به سيب‌زميني‌ها دست زدي آنها را نجس كردي. جناب حاج شيخ بدون پاسخي محل را ترك مي‌كنند. اتّفاقاً يكي از اخوان بنام سيّدعلي بيداد كه پاسبان و مأمور سر همان گذر بود از دور اين واقعه را مي‌بيند و خود را به سيب‌زميني فروش رسانده و پس از جدال و تنبيه وي خدمت جناب حاج شيخ مي‌رود. ايشان سؤال مي‌فرمايند نام سيب‌زميني فروش چيست؟ معروض مي‌دارد به محمّدعلي پلنگ معروف است. تبسّمي كرده، گفتند: علي شير خدا را نديده بود كه بر خود اين نام نهاده.

همينطور اضافه مي‌كنند كه در يكي از روزها جناب حاج شيخ براي استحمام به گرمابه‌اي عمومي در سبزوار رفتند. صاحب گرمابه نظر خوشي نسبت به عرفا و صوفيّه نداشت. دلّاكي را صدا زده و سفارش مي‌كند كه هنگام شستشو و كشيدن كيسه آن جناب را بيآزارد تا ديگر به اين گرمابه نيايند. دلّاك نيز به قصد كيسة زبري با خود برده و محكم بدن ايشان را كيسه مي‌كشد بطوريكه پوست بدن آسيب ديده و به خونريزي مي‌افتد. عليرغم اين عمل دلّاك، آن جناب واكنشي نشان نمي‌دهند و دلّاك وقيح نيز ادامه مي‌دهد. عصر همان روز اخوان حاضر در مجلس فقري از تكان و خارشي كه گاه و بي‌گاه به بدن خود مي‌دادند متوجّه ناراحتي آن جناب شده، اقدام به پانسمان و معالجه مي‌كنند. چند تن از اخوان كه از اين وضعيت مطّلع و ناراحت شده بودند به گرمابه رفته و صاحب حمّام و دلّاك را متنبّه مي‌سازند.

صبية ايشان خانوادة آقاي دكتر حسين همداني ذكر مي‌كنند كه پدر بزرگوارم به قم تشريف برده بودند و طلّاب به تحريك روحاني‌نمايان با عدّه‌اي از اهالي قم به محلّ مجلس فقري كه جناب حاج شيخ عمادالدّين تشريف داشتند حمله كردند و مي‌گفتند ما بهائي‌ها را بيرون كرديم حال دراويش آمده‌اند. مي‌خواستند پدرم را به قتل برسانند. اخوان به شدّت با آنها برخورد و مقابله كردند و پدر را از پشت‌بام فراري دادند. پس از چند ساعت غائله ساكت شد و جمعيّت متفرّق شد. مهاجمين گمان مي‌كردند كه ايشان را از قم بيرون كرده‌اند ولي روز بعد جناب حاج شيخ عمادالدّين با شهامت و شجاعتي كه خاصّ خود ايشان بود به مجلس فقري آمدند و كوچكترين خلل و تغييري در رفتارشان ملاحظه نشد بلكه عزمشان راسختر نيز شده بود و به كساني كه توصيه به احتياط مي‌نمودند به تندي پاسخ مي‌دادند كه اگر نگران هستيد با ما نيائيد.

آقاي قوام غزنوي ابراز مي‌دارند كه حدود سالهاي 1304-1303 جناب حاج شيخ عمادالدّين به كاشان تشريف آوردند. عوام به تحريك عالم‌نمايان به قصد كشتن ايشان حمله‌ور شدند و درگيري شديدي نيز بين اخوان كاشان و مهاجمين روي داد. منجمله ميرزا غلامحسين عرفان و ميرزا علي اكبر عارف از اخوان کاشان سخت جلوي مهاجمین ايستادند و سایرین جناب حاج شيخ عمادالدّين را با لباس مبدّل از معركه خارج ساختند[35].

آقاي نعمت‌الله ماشاءالله‌زاده ذكر مي‌كنند كه جناب حاج شيخ عمادالدّين به كاشان تشريف آورده بودند. فردي به نام سيّد علينقي مجد از ايشان دعوت كرد و چاي مسمومي نزد ايشان گذاشت. جناب حاج شيخ چاي را برداشتند و نزد فردي به نام الهي كه در كسوة روحانيت بود و در آن مجلس نشسته بود گذاشتند. داماد سيّد علينقي مجد سريعاً چاي را از جلوي او برداشت و برد. دو روز از اين ماجرا نمي‌گذارد كه داماد سيّد علينقي مجد فوت مي‌كند و التهاب فوت او سبب مي‌شود كه داعيان اين عمل فجيع شرمنده و عذرخواه شوند و ماجرا برملا گردد.

آقاي قوام غزنوي اظهار مي‌دارند در سال 1325 جناب حاج شيخ عمادالدّين در بيدگل كاشان تشريف داشتند. دو نفر از قشريون مذهبي به نامهای حسین مقدّم و حسین حُمامی براي مجادله نزد ايشان آمدند. گفتگو مدّتي به طول انجاميد ولي واردين قانع نشدند. جناب حاج شيخ گفتند براي اثبات حقّانيت خود به يكي از فقرا مي‌گويم فردا بالاي گلدستة مقبرة شاهزاده هادي[36] برود و خود را به پائين پرتاب كند. شما هم فردي را بفرستيد كه همزمان اين كار را انجام دهد. هر كه آسيب نديد حق با اوست. آنها ظاهراً قبول كرده رفتند. جناب حاج شيخ آقاي يدالله اربابي را مأمور به مباهله مي‌نمايند و وي صبح روز بعد به محلّ موعود رفته و ساعتها انتظار مي‌كشد ولي كسي از مخالفين به آنجا نيامد.

آقاي حسام‌الدّين نصيري ذكر مي‌كنند شب جمعه‌اي در مجلس فقري جناب حاج شيخ عمادالدّين حضور داشتند. فردي خدمتشان رسيد و سؤالات نابجايي مي‌كرد و عليرغم پاسخ ملايم جناب حاج شيخ همچنان عناد مي‌ورزيد و با تندي و پرخاش صحبت مي‌نمود بطوريكه همة حضّار از رفتار وي خسته و ملول شده بودند. بالاخره حركت كرد تا از مجلس خارج شود. هنگام پوشيدن كفش، عقربي در كفش وي رفته بود و او را گزيد و فريادش بلند شد. پس از لحظاتي مجدداً با خجلت و شرمندگي به داخل مجلس برگشت و از جناب حاج شيخ پوزش خواست.

آقاي عبّاس الهياري از قول پدرشان اضافه مي‌كنند كه در حدود سال 1307 جناب حاج شيخ عمادالدّين در سبزوار در خيابان عبور مي‌كردند و چند نفري در خدمتشان بودند و من براي اوّلين بار بود كه ايشان را مي‌ديدم. آخوندنمائي از آنجا عبور مي‌كرد از او پرسيدم اين شخص (جناب حاج شيخ عمادالدّين) كيست؟ گفت اينها حاج ملاّسلطاني هستند و لامذهب، نباتي دارند وقتي مي‌خورند سحر مي‌شوند و چيزهاي عجيب غريب مي‌بينند و بسياري از تهمتهاي جور به جور و خلاف شرع و مهملات به ايشان نسبت داد. من هم كه جوان بودم با خود فكر كردم اينها بايد افراد عجيبي باشند كه اين همه كار خلاف را در روز روشن انجام مي‌دهند. لازم دانستم كه به مجلس آنها بروم. وقتي رفتم ديدم در مجلس آنان همه با نهايت ادب نشسته‌اند و يكي با صداي بلند كتاب مي‌خواند و ديگران در خود فرورفته‌اند و اتاق مردانه از زنانه جداست و همه مراعي آداب شرع هستند. متوجّه شدم تمام صحبتهاي آن آخوندنما تهمت بوده ولي به هر حال از بابت شكّي كه او در دلم انداخته بود از چاي و شيريني آنها نخوردم. به مجلس آنها علاقه‌مند شدم و شبهاي بعد نيز شركت كردم تا بالاخره دانستم كه راه مستقيم به سوي خدا از اين طريق است و مشرّف به فقر شدم.

آقاي سيّد علي ساكت ابراز مي‌دارند كه در فروردين سال 1314 حضرت صالحعليشاه به بروجرد تشريف آوردند. هنگام وداع فرمودند كه بعد از رفتن ما بروجرد شلوغ مي‌شود و عوام نمي‌فهمند و به تبعيِت از معاندين فقرا را تحت فشار خواهند گذاشت ولي آقاي حاج شيخ عمادالدّين خواهند آمد و آرامش برقرار خواهد شد. همينطور هم شد بعد از حركت ايشان از بروجرد فشار بر فقرا چندين برابر شد و كار به آنجا رسيده بود كه دسته‌هاي زنجيرزن به جاي خواندن نوحه در مدح سالار شهيدان سبّ دراويش مي‌كردند و نوحه‌هائي تمسخرآميز ساخته بودند كه مملو از اهانت به دراويش بود. براي مثال نوحة برخي از دسته‌هاي عزادار مسخره كردن شارب دراويش بود كه دسته‌ها با عَلَم و علامت و كُتَل و بيرق و چهلچراغ به سينه‌زني و زنجيرزني مي‌پرداختند و دم مي‌گرفتند كه ”سبيلاشونُ ببينيد ...“. البتّه اين تحريكات از جانب برخي آخوندنمايان آنجا صادر مي‌شد و عوام بدون تدبّر تبعيّت مي‌كردند و موجبات آزار و اذيّت منتسبين به فقر و درويشي و عرفان را فراهم مي‌آوردند. براي مثال گروهي به تك تك دراويش حمله مي‌كردند و آنها را گرفته و شارب آنها را مي‌بريدند كه در برخي از اين حملات شارب را با لب بالا با هم بريده بودند. دراويش حق استفاده از گرمابه‌هاي عمومي را نداشتند زيرا اين شبهة خلاف شرع را ترويج كرده بودند كه صوفي نجس است و تماس وي با حمام و رفتن او در خزينه حمام باعث نجس شدن حمام مي‌شود. غذا خوردن دراويش در محلهاي خوراك‌خوري عمومي نظير قهوه‌خانه‌ها خالي از اشكال نبود و غالباً آنها را به تهمت اينكه خارج از دين و نجس هستند تكفير[37] و بيرون مي‌كردند[38]. به هرحال با تشريف فرمائي جناب حاج شيخ عمادالدّين آرامش نسبي برقرار شد. جناب حاج شيخ دو ماه در بروجرد ساكن شدند و جمع كثيري كه در اثر تبليغات سؤ آخوندنمايان حسّ كنجكاوي آنها تحريك شده بود براي آگاهي از تصوّف خدمت ايشان رسيدند و چون شنيده‌هاي خود را خلاف واقعيّت ديدند و صوفيّه را بري از اتهامات واهي مغرضين يافتند و نه تنها آنها را خارج از دين بلكه اصل دين ديدند مشرّف به فقر شدند. جمعيّت فقرا فزوني گرفت و حالات آنها نيز به تبعيّت از مربّي خويش منقلب و يك جهت شد و جرأت اعتراضِ عالم‌نمايان كم گرديد. گرچه در همان ايّام اقامت جناب حاج شيخ عمادالدّين در بروجرد بارها و بارها از سر پشت بامها بر ايشان و همراهانشان خاك ريختند و سنگ‌پراني كردند. كثرت اين وقايع آنقدر زياد بود كه آقا سيّد احمد سمسار كه ميزباني يكي از دو مجلس نيازي كه در بروجرد سبز كرده بودند را داشت از جناب حاج شيخ عمادالدّين استدعا كرد كه براي امان از سنگ‌پراني معاندين مجلس را در شبستان برگزار كنيم نه در طبقة بالا؛ كه جناب حاج شيخ تند شدند و به او گفتند: «هركس مي‌ترسد گِرد ما نيايد». در واقعه‌اي وقاحت جهّال به آن درجه رسيد كه به سركردگي فردي به نام سيّد احمد آردفروش و معاونت برادرش عدّه‌اي را جهت مضروب ساختن جناب حاج شيخ عمادالدّين تحريك كرده بودند. محرّكين از عالم‌نمايان محلّي و وعدة بهشت به ضاربين داده بودند كه اگر جناب حاج شيخ را به قتل برسانند بهشت بر آنها واجب خواهد بود. هنگامي كه جناب حاج شيخ عمادالدّين در حال اقامة نماز جماعت در منزل مشهدي ابوالقاسم هوشمند بودند ضاربين حمله نموده و با پرتاب سنگهاي سنگين قصد جان ايشان را كردند ولي قبل از اينكه نزديكتر شوند تا با دشنه ضربه‌هاي كاري و نهائي را بزنند، اخوان نماز را شكسته و با آنها به شدّت برخورد كردند ولي جناب حاج شيخ عمادالدّين همچنان به نماز ادامه دادند. ضاربين دستگير شدند و قرار شد كه به تهران اعزام تا تنبيه گردند. آقاي ميرزا عبدالحسين دانشي واسطه شد و خواهش كرد كه آنها را عفو نمايند تا دامنة خصومت در محل تشديد نگردد كه مورد قبول واقع و نامبردگان آزاد شدند.

آقاي ساكت اضافه مي‌كنند كه جناب حاج شيخ عمادالدّين مي‌گفتند كه حضرت صالحعليشاه دستور فرمودند به سمت لرستان و خوزستان برو شايد مستحقّي پيدا شود. و اضافه مي‌كردند كه در اين سفر 1001 نفر مشرّف به فقر شدند، اميدوارم كه آن يك نفر در ميان ايشان بوده باشد.

هدايت

آقاي احمد خالونژاد ابراز مي‌كردند كه جناب حاج شيخ عمادالدّين در اراك تشريف داشتند و من مشرّف به فقر نبودم. هنگام عبور از كوچة راستين يكي از علماء در كسوت روحانيت (پدر خانم آقاي خدا رحم رسائي) به من برخورد و محل منزل آقاي حاج محمّد خان راستين را سؤال كرد. پرسيدم با ايشان چكار داري؟ جواب داد بزرگي از دراويش منزل ايشان وارد شده و قصد دارم با وي مباحثه كنم. از اين موضوع خوشحال شدم، گفتم من هم مي‌آيم تا از مباحثة شما با ايشان صحت و يا سُقم راه درويشي بر من معلوم شود. هر دو خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين رسيديم. پس از مدّتي گفتگو فرد روحاني تسليم شد و طلب تشرّف به فقر نمود. وي را قبول نكردند. خيلي اصرار كرد. جناب حاج شيخ گفتند ما از كساني كه كار نكنند دستگيري نمي‌كنيم. وي عرض كرد كه من زميني دارم و زراعت مي‌كنم و معيشت خود را از آن راه تأمين مي‌نمايم. به وي گفتند كه نبايد براي روضه خواني و منبر رفتن مزد بگيري و يا از وجوه شرعي استفاده كني. وي قبول كرد و با اين شرايط او را پذيرفتند و مشرّف به فقر شد. برايم اطمينان حاصل شد كه راه ايشان صحيح است و طلب كردم و مشرّف به فقر شدم.

آقاي الهياري بيان مي‌كنند كه حضرت صالحعليشاه جناب حاج شيخ عمادالدّين را به بيدخت احضار كردند. در بيدخت به ايشان فرمودند به تبريز برويد تا خبر دهيم. جناب حاج شيخ به تبريز رفتند و پنج ماه و اندي در مسافرخانه‌اي ساكن شدند. شبي خيلي سرد مسافري به مسافرخانه مراجعه و درخواست جا كرد. صاحب مسافرخانه گفت: اصلاً جا نداريم حتّي راهروها مملو از مسافر است؛ اجازه بده تا از فردي كه تنها در اتاقي ساكن است سؤال كنم، شايد امشب به تو جا دهد. صاحب مسافرخانه خدمت جناب حاج شيخ رسيد و موضوع را عرض كرد و ايشان نيز قبول كردند كه فرد تازه وارد شب را در اتاق ايشان بگذراند. در همان شب مسافر تازه وارد خدمت جناب حاج شيخ طلب كرد و مشرّف به فقر شد. فرداي آن روز تلگرافي از بيدخت مبني بر دستور حركت رسيد و جناب حاج شيخ تبريز را ترك گفتند.

آقاي غلامرضا مراديان مي‌نويسند حدود سال 1325 در عراق ساكن بودم و جناب حاج شيخ عمادالدّين به كاظمين تشريف آوردند. روزي به آقاي سيّد عبود حكيم معروف به سيّد عبود صوفي (پسرعموي آيت‌الله سيّد محسن حكيم) و سرخدمة خدّام حرم حضرت عليu كه از اخوان با محبّت بود گفتند براي فردا صبح ساعت هفت اتومبيلي كرايه كند. وي اين كار را كرد و روز بعد سر موعد اتومبيل حاضر و ايشان عازم قبرستان بغداد كهنه شدند. در آنجا پايين تپة بزرگي پياده و همگي به سختي به بالاي تپه رفتيم. در بالاي تپه اطاقي از خشت و گل بود و مقبرة يكي از اقطاب سلسله در آنجا قرار داشت[39]. ايشان وارد اطاق شدند و عبايشان را پهن كرده به نماز ايستادند. من هم بيرون درب بودم. در اين بين مرد و زني مصري كه از لباس آنها پيدا بود از اهل تسنّن و جاف هستند آمدند و وارد اطاق شدند و پهلوي جناب حاج شيخ نشستند. بعد از ساعتي مذاكره همگي محل را ترك كرده و به منزل بازگشتيم. جناب حاج شيخ گفتند فردا صبح ساعت هفت درب را بر آن دو نفر باز كنيد. فردا صبح هر دوي آنها براي تشرّف به فقر آمدند. بعد از قبول مذهب تشيّع جعفري و تشرّف به فقر وداع گفته و حركت كردند. هنگام خروج از آنها پرسيدم كه چطور شد به قبرستان بغداد كهنه آمديد؟ مرد مصري جواب داد: چند شبي بود خواب شخصي را مي‌ديدم كه به من مي‌گويد به سر مزار در قبرستان بغداد كهنه بيا. خواستم ببينم تعبير خواب من چيست؟ آيا رؤياها صادق بودند يا نه؟ لذا به آنجا آمديم و وقتي وارد شديم ديدم كه همان شخص كه در رؤيا ديده‌ام آنجا هستند! آقاي مراديان اضافه مي‌كنند دو سال بعد كه جناب حاج شيخ به عراق تشريف آوردند به مزار حضرت حسينعليشاه اصفهاني[40] رفتند. در آنجا مجدداً آن دو نفر به زيارت جناب حاج شيخ آمدند. آن دو نفر حاج عمر شريف و عايشه نام داشتند كه پس از قبول مذهب تشيّع نامهاي خود را به عبدالله و خديجه تغيير دادند.

آقاي محمّدآقا رضاخاني ابراز مي‌دارند جناب حاج شيخ عمادالدّين به اتّفاق آقاي حاج محمّد ميبدي يزدي (معروف به بُوبُو) و آقاي دكتر ابراهيم فرهنگي عازم ارادان بودند و آقاي ابوالحسن مصداقي با اتومبيل در خدمتشان بود. نرسيده به ارادان جنب حلقة چاه قناتي دستور توقّف دادند و به بالاي چاه رفتند و سر در چاه كردند و با صداي بلند مشهدي علي مقنّي را صدا زدند. فردي از داخل چاه بيرون آمد و با جناب حاج شيخ به مذاكره پرداخت. طولي نكشيد دستوراتي به او دادند و مجدداً به داخل چاه رفت و پس از مدّت كوتاهي برگشت. همان جا در گوشه‌اي از او بيعت گرفتند و مشرّف به فقر شد. جناب حاج شيخ به ارادان حركت كردند. شب در مجلس فقري همان فرد نيز شركت كرده بود. ماجرا از او سؤال شد. گفت من جناب حاج شيخ عمادالدّين را در خواب زيارت كرده بودم و در بيداري خدمتشان نرسيده بودم تا امروز كه به درب چاه آمدند.

آقاي نصرالله رنجبر اضافه مي‌كنند كه در همين سفر به آقاي دكتر فرهنگي دستور دادند به مداوا بپردازد و عدّة زيادي از اخوان مراجعه كردند و مداوا شدند و هزينه‌هاي دارو و درمان را نيز آقاي مصداقي شخصاً متقبّل شد. در مراجعت كه مجدداً از سمنان به سمت ارادان مي‌آمدند جناب حاج شيخ به آقاي مصداقي گفتند كه نظر مبارك حضرت صالحعليشاه بر اين است كه مشايخ در طي سفرهايشان در شهرهائي كه اخوان ساكن هستند توقّف و ملاقات نمايند؛ لذا مناسب است در ارادان توقّفي بنمائيم. آقاي مصداقي استدعا كردند كه چون امشب اخوان تهران براي ديدار شما اجتماع كرده‌اند و منتظرند مستقيماً به تهران برويم. جناب حاج شيخ نظر آقاي مصداقي را رد نكردند و به سمت تهران رفتند. پس از چند كيلومتر باران تندي درگرفت و نزديك علي‌آباد اتومبيل به گل فرورفت . ناچار به مراجعت به ارادان شدند و چند روزي هم توقّف كردند. در همين ايّام برادرم ملك رنجبر كه به فقر مشرّف نبود و در تشريف‌فرمائي بزرگان ملاقات نمي‌نمود و مخالفت‌هائي هم داشت به اصرار كربلائي محمّدرضا بيگلري براي ملاقات جناب حاج شيخ آمد ولي جلوي درب نشست تا زود مراجعت كند. چيزي نگذشته بود كه مشهدي ملك ياعلي گويان به هوا مي‌پريد و بر زمين مي‌قلتيد. براي اينكه نظم مجلس حفظ شود او را مهار كردم و با خود كشان كشان به بيرون مجلس مي‌بردم كه جناب حاج شيخ گفتند اينجا بياوريدش. رهايش كردم، با عجله خدمت ايشان رفت و عرض كرد همانطور كه نظر كرديد و قلبم روشن شد و همه چيز را ديدم توجّهي فرمائيد اين حالت هميشه در من باقي بماند. گفتند دستوراتي به شما مي‌دهيم اگر عمل كنيد باقي مي‌ماند و مشرّف به فقر شد. آقاي محمّدعلي تابان اضافه مي‌كنند كه وقتي وي به صف حضّار برگشت و نشست همچنان از ديگران سؤال مي‌كرد آيا شما هم ديديد؟

آقاي محمّدحسين مجرم ابراز مي‌دارند كه حدود سال 1331 در بيرجند كنار نهر آبي وضو مي‌گرفتم. جناب حاج شيخ عمادالدّين همراه با تني چند از اخوان در حال عبور از كنار نهر بودند. وقتي به من رسيدند جناب حاج شيخ توقّف نموده و مدّتي به من خيره شدند و لبخندي زدند و رفتند. خيلي تعجّب كردم كه اين فرد چگونه آخوندي بود! رفتارش با آخوندهاي ديگر فرق داشت، همراهانش نيز متفاوت از ديگران بنظر مي‌آمدند. حدود هشت سال بعد مشرّف به فقر شدم و دانستم كه ايشان از مشايخ عرفا هستند.

آقاي امرالله ولي‌خاني مأذون در اقامة نماز جماعت در شاهرود ابراز مي‌دارند در سال 1333 جناب حاج شيخ عمادالدّين در شاهرود تشريف داشتند و در مغازة يكي از اخوان در بازار نشسته بودند. من هم براي خريد پارچه به مغازة روبرو رفتم و ايشان را در يك نگاه ديدم كه با دست مرا نشان مي‌دهند و مطلبي به ديگران مي‌گويند. پارچه را خريدم و به منزل آقاي كاشاني رفتم تا ببينم چه خبر است. جناب حاج شيخ به آنجا رفته بودند. با ديدن ايشان عليرغم اينكه گرايشات غيرمذهبي و سياسي داشتم بي‌اختيار حالم دگرگون شد و به پاي ايشان افتادم و طلب كردم. همان روز صاحب مغازه‌اي كه ايشان آنجا بودند برايم گفت كه امروز جناب حاج شيخ در بازار تو را نشان دادند و گفتند اين جوان از ماست.

آقاي رحمان كاوه صفت ابراز مي‌دارند در عبور از سبزوار با فردي به نام «م خ» برخورد كردم كه خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين مشرّف به فقر شده بود و در اطراف سبزوار به كشت و زرع وسيعي اشتغال و سرماية قابل توجّهي نيز در اختيار داشت. وقتي در تهران خدمت جناب حاج شيخ رسيدم نام آقاي «م خ» برده شد. گفتند: وي در ابتدا راهزن بود و جلوي راه مسافرين را مي‌گرفت و آنها را لخت مي‌كرد. براي اينكه مسافران خراسان از شرّ وي در امان باشند دست او را گرفتم تا مزاحم مردم نباشد. چندي بعد مراجعه كرد و گفت شما مرا از دزدي و راهزني منع كرده‌ايد پس چگونه امرار معاش كنم؟ به او گفتيم برو محراب فلان قلعه را حفر كن در زير آن دفينه‌اي است بردار و دستماية خود قرار بده. همين كار را كرد و آن را در زراعت به كار بست. دو قنات نيز حفر كرد كه آب نداشتند و خشك بودند. نيّت كرد اگر به آب رسيدند دو دانگ آنها را نذر من كند. قناتها به آب رسيدند ولي گفت اگر سهم منذورتان را مي‌خواهيد بيائيد و از آب قنات استفاده و كشاورزي كنيد و اين كار ميسّر نبود.

آقاي مهدي سنبل كار متخلّص به عرشي ابراز مي‌دارند كه از فردي به نام آقاي كربلائي سيّد محمّد در مسجد امين الدّوله كه ادعاهائي داشت دستوراتي اخذ و مشغول رياضت كشيدن بودم. خيلي به خودم صدمه مي‌زدم. روزي يك قرص شيريني غذايم بود و از همة مواهب زندگي چشم پوشيده بودم. آقاي مشهدي باقر صالحي كرمانشاهي از اخوان حال مرا ديد، پيشنهاد كرد سري هم به مجلس ما بزن. قبول كردم. اوّلين بار كه خدمت جناب شيخ عبدالله حائري رسيدم، مرا به نام صدا كردند و گفتند سلامٌ عليكم مهدي! در صورتي كه هيچ سابقة قبلي با ايشان نداشتم[41]. پس از اين واقعه اغلب خدمت جناب حاج شيخ عبدالله مي‌رسيدم و طلب هم مي‌كردم ولي قبول نمي‌كردند. هنگامي كه در تهران در بيمارستان سينا بستري بودند خدمتشان رسيدم و از ميان انبوه جمعيّت در دل حضورشان عرض كردم كه لااقل دستوراتي به من دهيد. ايشان سرشان را بلند كرده و به من گفتند شما به همان ذكر و فكري كه اخذ كرديد مشغول باشيد. پس از رحلت جناب حاج شيخ عبدالله خيلي از رحلت ايشان دلتنگ بودم. حضرت صالحعليشاه جناب حاج شيخ عمادالدّين را براي مدّتي مأمور به اقامت در تهران كرده بودند. خدمت ايشان رسيدم ولي باطناً خيلي ناراحت بودم و در دل ايراد مي‌گرفتم كه چرا جناب حائري رحلت نموده‌اند و قلباً از جناب حاج شيخ عمادالدّين تمكين نمي‌كردم. در اين افكار و احوال بودم كه ديدم چهرة جناب حاج شيخ عمادالدّين عوض شد و به چهره جناب حاج شيخ عبدالله تغيير كرد و مدّتي به اين شكل بودند و براي من تغيير حال پيدا شد و پس از مدّتي مجدداً چهره ايشان به چهرة اوّليه خودشان برگشت. اين مشاهده سبب گرديد كه تمكين نمايم و حضور ايشان طلب كرده و مشرّف به فقر شدم.

آقاي محمّدرضا فراهاني مي‌نويسند: از افراد با شارب بلند خوشم نمي‌آمد و احتراز مي‌كردم و يا حداقل از آنان روي برمي‌گرداندم. در اجتماع اقوام نيز نسبت به ايشان بدگوئي و مخالفت مي‌كردم و اغلب دراويش را آزرده خاطر مي‌نمودم. در سال 1308 جناب حاج شيخ عمادالدّين به ملاير آمدند. يكي از افرادي كه خيلي به او اعتراض مي‌كردم به من گفت ايرادي كه به من داري به آقاي حاج شيخ عمادالدّين بگو. قبول كردم و به منزلي رفتيم كه عدّه‌اي از دراويش در آنجا خدمت جناب حاج شيخ بودند. من براي اوّلين بار بود كه ايشان را ملاقات مي‌كردم. وقتي به حياط منزل رسيدم جناب حاج شيخ از پلّه‌ها بالا مي‌رفتند و اخوان با احترام زياد دنبال ايشان بودند. وسط پلّه توقّف و رويشان را در حياط به من كردند و با اشاره‌اي مرا خواستند. سريع از لابلاي جمعيّت به خدمتشان شتافتم. حالم به شدّت دگرگون شد و طلب تشرّف به فقر كردم. ايشان نيز قبول كردند و مشرّف به فقر شدم و منبعد نه تنها از شارب دراويش ايراد نگرفتم بلكه خودم هم شاربم را كوتاه نكردم و الآن پس از گذشت هفتاد و اندي سال از آن ماجرا موئي از شارب خود جدا نكرده‌ام.

آقاي محمّد چاووشان اظهار مي‌دارند آقاي سيّد تقي قائي مرتبة اجتهاد داشت ولي از منبر و محراب مسجد دوري مي‌كرد و به زراعت مشغول و در بيابان عزلت داشت. با آمدن جناب حاج شيخ عمادالدّين به جوپار كرمان در منزل آقاي غلامرضا دباغيان از جناب حاج شيخ ديدن مي‌كند. آقاي دباغيان خدمتشان معروض مي‌دارد كه آقاي قائي فرد مزكّائي است و كرم نموده دستش را بگيريد. مي‌فرمايند براي وي خيلي مشكل است چون سالهاي سال آخوند بوده ولي فرزندي به دنيا خواهد آورد كه به فقر خدمت مي‌كند. چند روز بعد جناب حاج شيخ به بازديد وي مي‌روند. از او سؤال مي‌كنند فرزندي داري؟ عرض مي‌كند خير. مي‌فرمايند: سيّد دانه‌اي بكار. عرض مي‌كند من پيرم و همسرم هم پير است. مي‌فرمايند اشكالي ندارد حضرت زكرياu هم پير بود كه اين دستور به وي داده شد و فرزندش يحييu متولّد شد. سال بعد خداوند فرزندي به نام سيّد محمّد به وي عطاء نمود كه سالها بعد همين فرزند خدمت حاج آقاي راستين به فقر مشرّف شد و در حال حاضر مأذون به امامت نماز جماعت است.

تربيت

يكي از مهمترين وظايف انبياء و اولياء و اوصياي الهي تربيت سلّاك است. آيات بسياري در قرآن كريم در ارتباط با اين موضوع نازل شده است كه ذكر آن به تفصيل مي‌كشد و فقط به اين آيه اشاره مي‌شود كه خداوند سبحان گمراهي و هدايت را مختص به يافتن ولي و مرشد مي‌داند. مي‌فرمايد: مَنْ يَهدِي ٱللهُ فَهُوَ ٱلْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَليّاً مُرْشِداً[42]. داستان خضرu و موسيu نمونة بارزي از اين تربيت است و الّا و لابد فرد بايد تحت تربيت ربّ يا مربّي قرار گيرد تا از كفر به شرك و سپس به توحيد حركت نمايد. در ابتدا استعانت به اسم بايد جست و سپس به معرفت اسم رسيد و پس از آن به سوي معرفت ذات حركت نمود. اسم همان مربّي يا ربّ يا انسان كامل است كه از كثرت صيقل وجود دلالت تام بر مسمّي دارد و فرمود: وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتّيٰ يَأْتِيَكَ اَلْيَقِينُ[43]. تربيت سالك به عهدة ربّ است و لازمة اين تربيت ارتباط قلبي و احاطة مربّي بر مربّا است.

صبية كوچكتر ايشان مي‌نويسند: به وضوح مشاهده مي‌كرديم كه پدر بزرگوار ما با برخي از دراويش كه ارادت زيادي به ايشان داشتند قلباً متّصل بودند بطوريكه هربار كه اتّفاقي قصد ديدن از جنابش را مي‌كردند، ساعاتي قبل، پدر بزرگوارم آمدن آنها را به نام خبر مي‌دادند و اشاره مي‌كردند تا براي پذيرائي آماده باشيم.     

ذكر مي‌كنند كه شدّت حالت جذب آن جناب در مريدان ايشان نيز بروز داشت. آقاي رحمان كاوه صفت اظهار مي‌دارند: وقتي براي تشرّف به فقر خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين رسيدم با ديدار ايشان از شدّت انقلاب حال قادر به انجام تشريفات مرسوم نشدم و حالات عجيبي بر من گذشت كه شرح نتوانم كرد. پس از بيرون آمدن از اتاق آقاي سروان يحيي خان شيباني كه حالتاً مجذوب بود با تعجّب رو به من كرد و سؤال كرد كه تو هنوز زنده‌اي!؟ علّت اين سؤال را از او پرسيدم. پاسخ داد كه من احوالاتي كه بر شما گذشت شاهد بودم و ديدم كه ايشان تو را به كجا فرستادند و با نشانيهايي كه داد معلوم شد كه از بيرون اتاق  بر حالات من ناظر بوده. در پاسخ اظهار داشتم ولي آن دستي كه مرا مجدداً از آن عوالم رجعت داد را ديديد؟ حالش منقلب شد و اظهار عدم اطلاع كرد.

آقاي كاوه صفت اضافه مي‌كنند: مدّتي حالتي برايم پيش آمده بود كه از شدّت استغراق توجّهم به كثرات بسيار كم شده بود و در منزل يكي از دوستانم بنام آقاي خواجه نصير از اخوان به حالت نيمه‌بيهوش بسر مي‌بردم. بعد از حدود چهل روز وي با يكي ديگر از اخوان به نام آقاي امير معزي تدبير كردند كه چون خانواده‌ام نگران هستند مرا به منزلم ببرند و دست مرا گرفتند و قدم زنان به منزل بردند. قبلاً هم به خانواده‌ام سفارش كرده بودند كه به من رسيدگي و تكلّم و ملاعبه نمايد بلكه توجّه به كثرت در من بازگردد و به زندگي عادي ادامه دهم. در آن شب هنگامي كه خانواده مشغول سرگرم كردن من بود تا توجّه مرا به حالت عادي جلب نمايد ناگهان ديدم سقف اتاق باز شد و جناب حاج شيخ عمادالدّين بالاي سقف هستند و مي‌فرمايند بيا. بلند شدم و دنبال ايشان رفتم. ولي سرعتشان بسيار زياد بود و ايشان را نمي‌ديدم ولي از راهي كه مي‌رفتند دنبالشان مي‌رفتم، تا به محلّي رسيديم كه يك مبل و خيمة غيرقابل وصفي در آنجا بود و ايشان بر روي آن مبل نشستند. سؤال كردم اين خيمة كيست؟ ناگهان دامن خيمه بدون اينكه كسي آنرا بلند كند بالا رفت و از داخل خيمه صدا آمد: حسن. مدّتي توقف كرديم و عوالمي گذشت و جناب حاج شيخ گفتند برگرد. از دنبال ايشان برگشتم ولي در مراجعت ايشان را بالاي سر خود مي‌ديدم كه گوسفندي در بغل دارند. سؤال كردم اين چيست؟ گفتند قرباني آسماني. عرض كردم آسماني با زميني چه فرق دارد؟ گوسفند را كج كردند ديدم پيشاني گوسفند يك ماه است. وقتي از آن حال خارج شدم ديدم خانواده گريه مي‌كند. سؤال كردم چرا گريه مي‌كني؟ پاسخ داد ديدم كه تو مرده بودي و هر جايت را تكان مي‌دادم اثري از حيات در تو نبود. فرداي آن روز عيد قربان بود. خدمت جناب حاج شيخ رسيدم. سؤال كردند مي‌تواني گوسفند قرباني كني؟ عرض كردم خير، ولي الآن مي‌روم كسي را پيدا مي‌كنم كه اين كار را انجام دهد. گفتند فقط فقرا مي‌توانند اين كار را انجام دهند و سر نزديك گوش من آوردند و گفتند اين قرباني آسماني است. اين ماجرا گذشت، سي سال بعد در بيدخت خدمت حضرت صالحعليشاه شرفياب بودم. فردي از بازرسين محمّدرضا شاه پهلوي به نام قريب خدمت ايشان آمد و مطرح كرد كه من با بسياري از فقها و علماء مكاتبه كردم و يا حضوراً سؤال نمودم كه معراج حضرت رسول (ص) روحاني بود يا جسماني؟ نتوانستند جواب قانع كننده‌اي به من دهند. حال همين سؤال را از شما دارم. حضرت صالحعليشاه فرمودند اگر ما شما را امشب در اتاقي منزل دهيم كه رختخوابي در آن باشد كه لحاف و ملحفه و تشك و بالشت آن همه سبز باشد و شما در آن بخوابيد و رؤيايي ببينيد كه در رختخوابي خوابيده‌ايد كه همه چيز آن سبز است و همان صحنه‌هاي ظاهري را ببينيد، وقتي بيدار شديد چگونه براي ديگران تعريف مي‌كنيد كه آيا رختخواب سبز را در رؤيا ديده‌ايد يا در بيداري؟ حضرت رسول (ص) هميشه در حالتي مشابه اين مثال بوده‌اند. سپس روي به من كردند و فرمودند خيلي از برادران ما هم به معراج رفته‌اند.

آقاي كاوه صفت ادامه مي‌دهند كه در مجلس فقري حضور جناب حاج شيخ بودم و ايشان شهرها و عوالم آن طرف را شرح مي‌دادند. خيالي از خاطرم گذشت كه شما فقط از آن شهرها صحبت مي‌كنيد ولي كجا و چگونه هستند؟ رويشان را به طرف مخالف من كردند. ديدم در آسمان مي‌روم و شهرها و عوالم عجيبي را پشت سر گذاشتم و به شهر زيبايي رسيدم. سؤال كردم اينجا كجاست؟ گفتند اينجا شهر گل است. در اين شهر ديوارها، كوچه‌ها، خانه‌ها همه از گل بود ولي بطوريكه قابل تشخيص بود كه آن ديوار يا كوچه يا خانه است. درب منزلي را كه گل بود با كليدي كه آن هم از گل بود باز كردم و در حياط آن كه از گل بود استخري ديدم از گل كه در آن آب بود كه آب هم از گل بود ولي همه قابل تشخيص بودند. مدّتي در آنجا گشتم. وقتي به حالت اوّل برگشتم، جناب حاج شيخ رو به من گفتند هفته‌ها بوي گل در مشام درويش مي‌ماند و همينطور هم شد و هفته‌ها بوي گلي كه از آن شهر استشمام كرده بودم در مشامم بود.

همينطور شب ديگري در جلسة فقري در حسينية اميرسليماني در تهران حضور جناب حاج شيخ عمادالدّين بودم. ديدم سوراخي بالاي سرم باز شد و مثل يك نهر آب از آن ذكر خدا بيرون مي‌آيد و به درون جناب حاج شيخ فرو مي‌نشيند. وقتي از نزديك خدمت ايشان رسيدم گفتند اين جلوة ذكري بود كه مشغول آن هستي.

آقاي حاج محمّد صادق صالحي ابراز مي‌دارند به مجلس رفتم و به فقر و درويشي شك كرده بودم. جناب حاج شيخ تشريف داشتند ديدم ايشان با پتوئي كه رويش نشسته بودند بالا رفتند و من همينطور نگاه مي‌كردم. وقتي پائين آمدند گفتند صالحي شيرازي بيايد مصافحه كند. گريان خدمتشان رفتم.

آقاي عبّاسعلي برهاني اظهار مي‌دارند كه حدوداً در سال 1320 خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين مشرّف به فقر شدم. از اتاق تشرّف كه بيرون آمدم تا شش سال جلوة جناب حاج شيخ شب و روز با من بود. حالتاً طوري شده بودم كه افراد را به شكل حقيقي خود مي‌ديديم و به استثناي برخي كه شكل خود را داشتند مابقي را به شكل حيوانات مختلف مشاهده مي‌كردم. خيلي درخواست كردم كه اين حال از من گرفته شود چون انجام امور اجتماعي برايم بسيار مشكل شده بود.

آقاي عبّاس نعمت‌اللّهي از آقاي سيّد علي روح‌الامين نقل مي‌كنند كه در اوائل تشرّف به فقر سحرها خواب مي‌ماندم و از اين موضوع رنج مي‌بردم. پس از مدّتي چندين سحر در خواب جناب حاج شيخ عمادالدّين را زيارت كردم كه مي‌گفتند بيدار شو كه سحر است و وقتي بيدار مي‌شدم اثري از ايشان نبود. پس از اين واقعه عادت كردم كه سحرها بيدار شوم. همچنين در مورد شغلي خدمت جناب حاج شيخ مشورت كردم. گفتند صبر كن تا چهل روز بعد به تو روشنايي مي‌دهند. پس از گذشت اين مدّت حالتي برايم پيدا شده بود كه حتّي متن نامه‌ها و تلگرافهايي كه از تهران برايم به همدان ارسال مي‌شد را قبل از ارسال مي‌دانستم.

آقاي رحمان كاوه صفت ابراز مي‌دارند: با آقاي متضرّع شب را تا صبح بيتوته كرديم و آن شب اشعاري نيز سرودم. صبح خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين رسيديم. گفتند: شب را بيدار بوديد، ديگر نه شعر بگو و نه كتاب بخوان. در همان اوان با آقاي متضرّع در خدمتشان مي‌رفتيم، نامبرده نماز ظهر و عصر را اقامه نكرده بود و از اين بابت نگران بود. جلوي كاروانسرائي رسيديم. جناب حاج شيخ برگشتند و به آقاي متضرّع گفتند در اينجا آب و تلمبه و حوض و جا براي نماز هست. منتظر مي‌شويم نمازت را بخوان و برگرد.

آقاي سرهنگ حسن انوري ابراز مي‌دارند كه مشاهداتي برايم پيش آمده بود و تعجيل داشتم خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين عرض كنم. خدمتشان رسيدم ولي هنوز عرضي نكرده بودم كه لبخندي زدند و گفتند بابا آمدي، چيزهايي ديدي! اينها نور وضوي مؤمن است، چيز مهمي نيست.

آقاي امرالله ولي خاني ابراز مي‌دارند در اوائل تشرّف به فقر در سال 1334 جواني بيش نبودم. سبزوار خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين رسيدم. در دلم خيالي پيش آمد كه هرگز ازدواج نخواهم كرد. جناب حاج شيخ سرشان را بلند كرده و گفتند اگر انسان بتواند مجرّد زندگي كند راحت‌تر است، عيسيu هم مجرّد زيست ولي بايد به روش بزرگان رفتار كرد. من از اين خيال كه پيدا شده بود خجل شدم.

آقاي محمّد چاووشان از قول آقاي ميرزا محمّد غفاري سرّاج نقل مي‌كنند كه جناب حاج شيخ عمادالدّين به شدّت از ترياك بيزار بودند و اضافه مي‌كنند من الاغي تهيّه كردم و ايشان را به مجالس يا منازلي كه دعوت داشتند مي‌بردم. شبي در منزلي دعوت داشتند پس از مراجعت خيلي گرفته بودند. علّت گرفتگي را سؤال كردم. گفتند: وسيله‌اي در طاقچة آن منزل بود كه مرا متأثّر كرد. فردا به منزل ميزبان رفتم، ديدم وافور ترياكش را در پشت قاب عكسي در طاقچه گذاشته بود. آقاي غفاري اضافه مي‌كنند كه يكي از همين روزها هنگام مراجعت خيالي برايم پيش آمد كه تو با اين وضعيتي كه در بازار داري و سرّاج محترمي هستي از حيث مردم خيلي خوشنما نيست كه جلوي الاغ درويشي را بگيري و او را هرروز و هر شب به اينجا و آنجا ببري، حالا مردم كوچه و بازار دربارة تو چه فكرها مي‌كنند و چه‌ها خواهند گفت. در همين اثنا الاغ رم كرد و مرا محكم به زمين كوبيد. خيلي متأثّر شدم. فردا كه خدمت جناب حاج شيخ رسيدم با لبخندي واقعة ديروز را به خاطرم آوردند و من هم از خجلت سر به پائين افكندم.

عطوفت

از كرامت ايشان بسيار ذكر مي‌كنند، نمونه‌هايي ذيلاً آورده مي‌شود. آقاي عبّاس الهياري ابراز مي‌دارند كه حضرت صالحعليشاه به جناب حاج شيخ عمادالدّين دستور سفري به دور ايران دادند و فرموده بودند فقرا هر چه خواستند بدهيد. پس از انجام سفر و مراجعت به بيدخت حضرت صالحعليشاه از جريانات سفر سؤال كردند و جناب حاج شيخ شرح مسافرت خود را عرضه داشتند. حضرت صالحعليشاه سؤال فرمودند كه به فقرا چه داديد؟ جناب حاج شيخ عرض كردند فقط در لرستان زن و مردي از فقرا مراجعه و اظهار داشتند ما فرزند نداريم و تقاضاي فرزندي كردند و من هم دادم. حضرت صالحعليشاه تبسمّي نموده، فرمودند: سخاوتتان زياد بوده! جناب حاج شيخ عرض كردند: فرموده بوديد هر چه خواستند بده ولي غير از آن زن و مرد ديگري درخواست چيزي نكرد.

آقاي الهياري از قول پدرشان اضافه مي‌كنند كه در سال 1311 در خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين در دامغان منزل يكي از اخوان بوديم. در اين بين ناگهان از اتاق ديگر صداي فرياد و شيوني آمد و قطع شد. حدود ساعتي بعد جناب حاج شيخ رو به ميزبان گفتند به خانواده‌تان بگوئيد به اين اتاق بيايد. وي كه از حال خانوادة خود خبر داشت عرض كرد اجازه دهيد در همان اتاق بماند. تأكيد بر آمدن او كردند و بالاخره آمد. جناب حاج شيخ از او پرسيدند چرا آشفته و پريشاني؟ عرض كرد ساعتي پيش فرزندم حالش بهم خورد و فوت كرد و جسدش در آن اتاق است. جناب حاج شيخ به بالين جنازه رفتند و گفتند او كه نمرده است فقط نفسش بند آمده و دستانشان را روي سينة بچّه گذاشته و فشاري دادند. نفس بچّه برگشت و دقايقي بعد به جنب و جوش مشغول شد.

آقاي قوام غزنوي ابراز مي‌دارند در طفوليت مدرسه نرفتم و سواد نداشتم و فقط حروف فارسي را از ديگران سؤال كرده بودم و به مشقّت مي‌توانستم كلمات را هجّي كنم. سال 1324 در مشهد كتاب بزرگي پشت شيشة كتابفروشي ديدم و به سختي و با هجّي كردن حروف دانستم كه مثنوي مولانا جلال‌الدّين رومي است. آن را خريدم. در زمستان آن سال جناب حاج شيخ عمادالدّين به كاشان آمدند. من هم از مشهد حركت و كتاب در زير بغل خدمت ايشان رسيدم و از آنجا به بيدگل رفتم. فرداي آن روز ايشان نيز به بيدگل آمدند. در مجلس فقري به من گفتند: كتابت را بياور. سريعاً آن را آوردم. گفتند: كتاب را باز كن و بخوان. من از خواندن نثر فارسي عاجز بودم تا چه رسد به نظم. خدمتشان عرضه داشتم سواد ندارم و خواندن را نياموخته‌ام. مجدداً مرا امر به خواندن كردند. كتاب را باز كردم و حكايت مفصّلي را خواندم و خودم تعجّب كرده بودم كه چگونه مي‌خوانم! از آن به بعد بدون اشكال مي‌توانستم كتب نظم و نثر را مطالعه كنم و بخوانم.

آقاي استاد مهدي سبوحيان ابراز مي‌دارند: جناب حاج شيخ عمادالدّين به همدان تشريف آورده بودند. پس از اختتام مجلس اميرزاده خانم به دنبال ايشان به كوچه دويد و عرض كرد كجا مي‌رويد من مريضي دارم. بيمار ايشان از خويشاوندان وي بنام سرهنگ پيران بود كه اطباء او را جواب كرده بودند. جناب حاج شيخ با حالتي دگرگون به بالين وي تشريف بردند و حال بيمار همان شب خوب شد بطوريكه فردا در مجلس فقري شركت نمود.

آقاي سبوحيان اضافه مي‌كنند كه در سفر جناب حاج شيخ عمادالدّين به همدان در سال 1324 يك روز در منزل آقاي حاج براتعلي رابطي ميهمان بودند. فرزند ميزبان به نام حسين كه بسيار خردسال بود گوگله‌كنان به سمت حوض آب رفت و در حوض افتاد و خفه شد و بدن وي روي آب افتاده بود. فرياد شيون خانم رابطي بلند شد كه بچّه مرد. جناب حاج شيخ عمادالدّين گفتند بچّه را بياورند. جسد وي را به دست گرفته، گفتند چيزيش نيست و به مادرش برگرداندند. طفل شروع به دست و پا زدن كرد و گويي اصلاً اتفاقي نيفتاده است.

آقاي عبدالكريم مرتضوي از مادرشان خانوادة آقاي سيّد مصطفي مرتضوي نقل مي‌كنند كه سال 1320 جناب حاج شيخ عمادالدّين تهران منزل ما اقامت داشتند. در آن ايّام خانوادة آقاي مرتضي عبدالرسولي خيلي مضطرب به منزل ما آمدند و به من گفتند شوهرم قصد متاركه و ازدواج مجدد دارد زيرا من بچّه‌دار نمي‌شوم و او هم محق است و كاري از دست من برنمي‌آيد و عليرغم اينكه حق با اوست ولي نمي‌توانم راضي به اين كار باشم. او را خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين بردم و ماجرا را شرح دادم. جناب حاج شيخ آقاي عبدالرسولي را خواستند. وي خدمت رسيد. سيبي به او مرحمت كردند و گفتند خداوند تنها فرزند پسري به شما عطا خواهد كرد. مدّتي نگذشت كه خداوند فرزندي به آقا و خانم عبدالرسولي عطا كرد كه سليمان نام نهادند و تنها فرزند اين خانواده است.

      آقاي مرتضوي اضافه مي‌كنند كه در سال 1322 خواهرم مبتلا به كسالت حادّي شد و از آن پس تا چند سال همواره لينت مزاج بر وي عارض و بسيار نحيف شده بود و هرآن بيم تلف شدنش مي‌رفت. مادرم او را نزد جناب حاج شيخ عمادالدّين برد و استشفاء نمود. گفتند چيزي نيست شربت تخم ريحان به او بخورانيد خوب مي‌شود. مادرم همين كار را كرد و به سرعت حال خواهر بهبود يافت.

آقاي حسام‌الدّين نصيري ذكر مي‌كنند كه جناب حاج شيخ عمادالدّين در سفري با چند نفر از اخوان بطرف بيدخت مي‌رفتند. در راه از كثرت بارندگي سيل جاري و راه ناپديد گرديد. بالاجبار يكي از اخوان كه جوان و قويتر و در عين حال مقروض و گرفتار بود ايشان را بر دوش گرفت تا از مسيل بگذراند. در وسط مسيل خدمتشان عرض كرد كه خيلي مقروض و گرفتارم و تقاضاي كمك دارم. ايشان گفتند هر چه خدا بخواهد. جوان مقروض در همان محل در وسط آب ايستاد و حركت نكرد. بعد از لحظاتي جناب حاج شيخ وعدة مساعدت دادند و آن جوان حركت كرده ايشان را به آن طرف آب رسانيد. آن جوان مي‌گفت بعد از دو هفته كليه بدهيهايم را پرداختم و مشكلم برطرف شد.

آقاي حاج حسين درويش ابراز مي‌دارند كه آقاي سرهنگ صحيفي در بيدخت خدمت حضرت صالحعليشاه رسيد. پس از يك روز او را مرخص و فرمودند سبزوار خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين برسد. او هم همين كار را كرد. يكي از روزها كه جناب حاج شيخ عمادالدّين به مراقبه در سكوت خود بودند انقلاب حالي به جناب حاج شيخ عمادالدّين دست داد و عمامه از سر افتاد و پس از چندي به حال قبل بازگشتند. آقاي صحيفي علّت را پرسيد. پاسخي ندادند. نامبرده با اصرار زياد بر سؤال خود سماجت كرد. گفتند در شهري دو نفر از اخوان با هم در معامله‌اي اختلاف داشتند و يكي از آنها سيلي بر ديگري زد، طاقت نياوردم.

آقاي حاج سيّد جعفر رادنيا مي‌گفت: دختر بچّه‌ام از پشت بام به كف حياط افتاد و بيهوش شد. او را در بيمارستان فيروزآبادي بستري كردم و خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين رفتم و متوسّل شدم. توجّهي نمودند و وقتي كه به بيمارستان رفتم بچّه به هوش آمده بود و او را بدون اجازة اطباء به منزل بردم. دكتر معالج كه براي عيادت بچّه آمده بود او را نيافت و سراغ مريض را گرفت. گفتند مريض خوب شد و پدرش او را به منزل برد. مي‌گويد اين بچّه خوب شدني نبود، بگوئيد پدر او با من صحبت كند. به بيمارستان رفتم و دكتر جوياي حال بچّه شد. گفتم خوب است و بازي مي‌كند. علّت را پرسيد. گفتم نزد يكي از اولياء الهي رفتم و متوسّل شدم و او شفا داد. دكتر درخواست كرد كه او را هم نزد ايشان ببرم. پس از كسب اجازه از جناب حاج شيخ با او قرار گذاشتم كه صبحي در خيابان ري ايستگاه باغ آصف الدّوله او را ملاقات كنم و نزد جناب حاج شيخ ببرم. جناب حاج شيخ منزل آقاي حاج سيّد محمّد هادي روح‌الامين بودند. وقتي با دكتر به درب منزل رسيديم، گفت اينجا منزل صوفيهاست و من وارد منزل شدم. جناب حاج شيخ تا مرا ديدند گفتند: آقا اينها ما را نمي‌توانند ببينند و كور مي‌شوند. اين جمله را چند بار تكرار كردند. آمدم بيرون دكتر را با خود ببرم ديدم رفته. دكتر خيلي متعصّب بود و مدّتي بعد با خانمش بر سر موضوع حجاب دعوا مي‌كند. خانمش ميل داشت كه بي‌حجاب بيرون برود و دكتر مخالف بود. كار به مشاجره كشيد و خانمش بر روي او اسيد پاشيد و دكتر كور شد[44]. 

آقاي حاج كاظم مجتهد سليماني ذكر مي‌كنند: جناب حاج شيخ عمادالدّين در منزل آقاي فريدوني در مجلس فقري نشسته بودند. خانمي از قسمت زنانه به عجله به داخل قسمت آقايان آمد و تلگرافي را خدمت ايشان تقديم و عرض كرد: برادرم را از شما مي‌خواهم، ايشان لحظاتي به مراقبه فرو رفتند و منقلب شدند و سه بار نعرة زدند بطوريكه هربار از زمين كنده مي‌شدند. سپس گفتند برويد تلگراف بزنيد كه برادرتان خوب مي‌شود چيز نگران كننده‌اي نيست. برادر آن خانم فردي به نام افشار از اخوان بود كه براي تحصيل به انگلستان رفته و در آنجا تصادف نموده و چند روز بود در اغماء بسر مي‌برد و اطباء از معالجة وي قطع اميد كرده بودند و اين موضوع توسط دوستان وي به خواهرش در تهران اطلاع داده شده بود. پس از فرمايش جناب حاج شيخ خانم افشار با بيمارستان تماس گرفت كه به وي اطلاع دادند كه به طور خارق‌العاده‌اي حال مصدوم بهبود يافته بطوريكه پزشكان متحيّر شده‌اند.

آقاي محمّد رضا فراهاني مي‌نويسند: برادر كوچكترم جعفر در تابستان گرمي دچار بيماري چشم شد. چندين ماه مبتلا بود و با انواع داروهاي گياهي كه در آن زمان مرسوم بود مداوا مي‌كرد ولي اثربخش نبود و هر روز بيماري حادتر و وضع چشمها وخيم‌تر مي‌شد. جناب حاج شيخ عمادالدّين به ملاير آمدند. جعفر خدمت ايشان رسيد و بيماري را عرض كرد. جناب حاج شيخ پرسيدند تا به حال چگونه مداوا مي‌كرده؟ عرض كردم از داروهاي گياهي كه عطّاري تجويز كرده استفاده نموده ولي اثري نداشته است. گفتند همان داروها را ادامه دهد و دست جعفر را گرفتند و دعا كردند. معالجه را با همان داروها ادامه داديم پس از يك هفته بيماري كاملاً مرتفع و چشمان جعفر كه تا نابينائي فاصله‌اي نداشت خوب شد.

آقاي فرهاد شويز از پدرشان آقاي يونس شويز نقل مي‌كنند كه: در سال 1329 در خانوادة ما دختري به دنيا آمد. پدرم در آن زمان نسبت به جناب حاج شيخ عمادالدّين حال جذب داشتند، و هنگامي كه نزد ايشان مي‌رفتند از خود بي‌خود مي‌شدند. به اصرار مادرم براي نامگذاري نزد جناب حاج شيخ مي‌روند. پدرم نزد ايشان رسيدند و ساعتي هم حضور داشتند ولي به كلّي فراموش مي‌كنند كه براي چه موضوعي خدمت رسيده‌اند. در مراجعت به منزل‌، مادرم با سؤال نام بچّه، تازه موضوع رفتن نزد جناب حاج شيخ به ياد پدرم مي‌افتد. پدرم با اظهار تأسف از فراموشي اتّفاقي دست در جيب خود كرد و كاغذي به دستخط جناب حاج شيخ پيدا نمود كه نام دختري بر روي آن نوشته شده بود.

آقاي رحمان كاوه صفت اظهار مي‌دارند كه در سفري به بيدخت در يك زمستان پر برف از راهي با گردنه‌هاي پر پيچ و خم در خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين بودم كه سه نفر سرنشين ديگر نيز حضور داشتند. اتومبيل از كثرت برف طوري در برفها جاي مي‌گرفت كه چرخها غرق در برف بودند ولي اتومبيل حركت مي‌كرد. هنگامي كه عمق برف بسيار زياد بود باز هنوز اتومبيل روي برفها عبور مي‌نمود. وقتي به بيدخت رسيديم يكي از همراهان موضوع عبور از روي برف را حضور حضرت صالحعليشاه عرض كرد. حضرت صالحعليشاه به جناب حاج شيخ اعتراض فرمودند. جناب حاج شيخ با دستپاچگي حضور ايشان به انحاء مختلف استدلال مي‌كردند كه جان چهار نفر از فقرا در خطر بود.

آقاي كاوه صفت اضافه مي‌كنند كه مبتلا به سياه زخم حاد بودم بطوريكه زخم به شاهرگ گردن رسيده بود و در بيمارستان فيروزآبادي بستري بودم. طبيب فرانسوي بيمارستان به دوست من گفت كه اين فرد امشب خواهد مرد. رفيقم به من مراجعه كرد و نظر دكتر را گفت وسؤال كرد اگر وصيتي دارم به وي بگويم. گفتم دكتر اشتباه مي‌كند چون جناب حاج شيخ عمادالدّين به من گفته‌اند تا وقتي جاي فقير را در آن عالم به وي نشان ندهند و او نپسندد نمي‌رود. آن شب حالم خيلي وخيم شد بطوريكه از شدّت درد چند بار از تخت به زمين افتادم در همان شب ديدم جناب حاج شيخ عمادالدّين بر بالينم حاضر شدند و گفتند حالا وقت مردن شما نيست و بايد خود را براي ازدواج آماده كنيد. صبح زود طبيب فرانسوي به بالينم آمد و از عدم فوت من تعجّب كرده از من علّت تغيير حال را پرسيد و دوستم  ترجمه مي‌كرد. پاسخ دادم كه حضرت عيسي آمدند و مرا شفا دادند. طبيب فرانسوي گفت فقط براي زنده ماندن تو همين يك راه باقي مانده بود. همان صبح از بيمارستان خارج شدم و خدمت جناب حاج شيخ رسيدم. جناب حاج شيخ عين جملاتي كه ديشب در آن حالت به من گفته بودند تكرار كردند.

آقاي كاوه صفت ادامه مي‌دهند كه محلّ مجالس فقري را بلد نبودم. عصرها هنگام رفتن به مجلس آماده مي‌شدم و جلو درب منزل مي‌رفتم. جناب حاج شيخ عمادالدّين را مشاهده می‌کردم که به سمت مجلس حركت مي‌کنند. دنبال ايشان مي‌رفتم تا به مجلس مي‌رسيدم. وارد مجلس که می‌شدم مي‌ديدم ایشان مدّتی است در مجلس نشسته‌اند و با دیدن من بشّاش می‌گفتند: آمدی!؟

همینطور آقای کاوه صفت ذکر می‌کنند که ساختمان می‌ساختم. کارگری روی بام طبقة دوّم بود که سقف خراب شد و بر طبقة اوّل فروریخت و آوار، سقف طبقة اوّل را هم خراب کرد و همه به زیرزمین فروریختند. من حتّی صبر نکردم که کارگر مصدوم را از زیر آوار بیرون آورم. دوان دوان به منزل جناب حاج شیخ رفتم. تا مرا دیدند هنوز چیزی عرض نکرده بودم که گفتند: خیلی خوب حالا که نمرده! عرض کردم بایست شما را ببرم. درشکه‌ای کرایه کردم و ایشان را سوار نموده به سمت کارگاه ساختمانی رفتیم. در بین راه گفتند: که آن کارگر چیزیش نشده و فقط خودش را به موش مردگی زده تا چیزی از تو بگیرد. تو فقط بگو من 15 ریال دارم و اگر خواستی همین را به تو می‌دهم. وقتی به کارگاه ساختمانی رسیدیم دیدم همینطور که گفتند: کارگر مزبور نقش مصدوم را بازی می‌کند. به او گفتم 15 ریال دارم و می‌توانم بدهم و تو هم فراموش کنی. قبول کرد و پول را گرفت و بدون اینکه آسیبی دیده باشد قدم‌زنان رفت.

آقاي كاوه صفت اظهار مي‌دارند در سال 1333 حضرت صالحعليشاه پس از مراجعت از سفري كه براي معالجه به ژنو تشريف برده بودند عازم خراسان شدند و قرار بود توقّفي هم در سبزوار نمايند. در خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين با اتومبيل آقاي فرسايي و همراهي حاج آقا مهدي ملك صالحي به سمت سبزوار حركت كرديم. جناب حاج شيخ از شدّت استغراق در حال خود نبودند. گاهي تكه‌اي پرتقال به دهان ايشان مي‌گذاشتم ولي جويدن را فراموش مي‌كردند و آن را از دهان ايشان بيرون مي‌آوردم. اتومبيل چندان وضعيت خوبي نداشت در بين راه از روبرو با يك دستگاه اتوبوس هم برخورد كرديم و كاملاً از كار افتاد. جناب حاج شيخ نگاهي به اتومبيل كرده گفتند اين اتومبيل كه راه نمي‌رود. آقاي عبدالرّحمن جواهريان با اتومبيل از پشت سر به ما رسيدند و خدمت جناب حاج شيخ عرضه داشتند كه باقي راه را با اتومبيل وي بروند. آقاي فرسايي دلتنگ شد و به آقاي جواهري اعتراض نمود. جناب حاج شيخ با ديدن ماجرا گفتند: اتومبيل هيچ عيب نكرده است سوار شويد حركت كنيم. با همان اتومبيل آسيب ديده حركت و به سبزوار رسيديم. در سبزوار براي تعمير اتومبيل به تعميرگاه مراجعه كرديم. پس از بازديد اتومبيل، تعميركار گفت من در تعجّبم كه چگونه اين وسيله حركت كرده است! اوّلاً در اثر تصادف محفظة روغن سوراخ شده و در همان ابتدا روغنش رفته، از طرفي رادياتور نيز در اثر ضربة اتوبوس كاملاً مچاله و سوراخ شده و همان جا آبي در درون آن باقي نمانده است! به هر حال بعد از ظهر خدمت جناب حاج شيخ برگشتيم ديديم حضرت صالحعليشاه تشريف دارند و به جناب حاج شيخ گفتند به اتاق ديگر برويد كه بعضي براي ديدن شما آمده‌اند. جناب حاج شيخ به اتاق ما آمدند و شروع به پذيرايي كردند و مرغها را تكه تكه مي‌كردند و جلوي ما مي‌گذاشتند و مي‌گفتند ميل كنيد آشپزخانه تا سقف پر از مرغ است و گفتند برويد نگاه كنيد. با حاج عبدالرّحمن به آشپزخانه رفتيم ديديم واقعاً مرغ آنقدر زياد و انبوه است كه تا سقف رسيده!

آقاي ناصر فولادي مي‌نويسند: جناب حاج شيخ عمادالدّين به محلات ثلاث سمنان تشريف آورده و جمعيّت زيادي نيز براي زيارت ايشان از دور و نزديك به آنجا آمده بودند. پس از نماز جمعيّت حركت نكرد. جناب حاج شيخ از ميزبان سؤال كردند چرا در انداختن سفره تعلّل مي‌كند؟ وي نزد ايشان رفت و عرض كرد كه براي اين عدّه مهمان غذا تهيّه نشده است و خانواده گمان مي‌كردند كه شما و چند نفر همراهانتان شام تشريف خواهيد داشت. گفتند: با اين حال سفره بياندازيد. ميزبان سفره را پهن كرد و جناب حاج شيخ نيز از دور بر كشيدن غذا ناظر بودند. همه خوراك خوردند و غذا به نيمه هم نرسيد[45].

آقاي علي صالحي ابراز مي‌دارند: در سال 1327 از بيدخت عازم تهران بودم. اتوبوس در نيشابور توقّف داشت. از فرصت استفاده كردم و به ديدن جناب حاج شيخ عمادالدّين كه در منزل آقاي حاج خالو همداني مهمان بودند رفتم. پس از ملاقات اجازه خواستم تا خارج شوم. گفتند: بابا باش. عرض كردم قرار است به تهران برگردم و اتوبوس در گاراژ منتظر است. باز اجازه ندادند. براي بار سوّم عرض كردم كه خانواده منتظر و نگران هستند. قبول كردند ولي حركت كردند و مرا تا درب اتوبوس بدرقه نمودند. هنگام سوار شدن حالت ايشان تغيير كرد و پس از مراقبه‌اي، بي‌اختيار سرشان را تكانهائي تند و خفيف درگرفت و گفتند: به سلامت. اتوبوس حركت كرد و هنوز  فرسخي راه طي نكرده بود كه آتش گرفت ولي مسافران جان سالم به در بردند.

آقاي علي صالحي اضافه مي‌كنند كه هنگام تيراندازي به محمّد رضاشاه، جناب حاج شيخ عمادالدّين در منزل ما مهمان بودند كه اين خبر را راديو پخش كرد. ايشان سر از جيب بلند كردند و گفتند چيزي نشد و دو بار اين كلام را تكرار كردند و مجدداً به مراقبه پرداختند.

 آقاي رحمان كاوه صفت ابراز مي‌دارند كه قوام السلطنه كار مهمّي داشت و براي تضمين موفقيّت خود پيراهني تهيّه نمود و به خانواده‌اش داد تا خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين تقديم كند و در اين مورد اصرار كرده بود تا آن را حتماً به تن كنند. ايشان نيز قبول كرده لباس را پوشيدند. هنگام سفر به روسيه براي مذاكره با روس‌ها باز خانواده‌اش را فرستاد و توسط وي عرض كرد اگر در اين سفر قرار است موفق نشوم نروم. جناب حاج شيخ دعا كردند و قوام السلطنه به روسيه رفت و با دادن وعده‌هائي موفق به تهران بازگشت. در تهران به وعده‌هايش عمل نكرد- زيرا در حدود اختيارات مجلس شورا بود- و از خود رفع تكليف نمود. اين يكي از نادر مذاكرات ايران و روسيه بود كه براي ايران موفقيّت‌آميز بود.

آقاي محمّدرضا فراهاني مي‌نويسند: زمستان سردي بود كه جناب حاج شيخ عمادالدّين به ملاير تشريف آوردند و ميزبان ايشان آقاي امام جمعه از اخوان ملاير بود. سحر جمعه‌اي بدون توجّه به ساعت، بسيار زودتر از موقع براي شركت در نماز صبح حركت كردم و به درب منزل آقاي امام جمعه رفتم. درب بسته، هوا بسيار تاريك و خيلي سرد و سرما آزاردهنده بود - در آن ايّام در ملاير چراغ برق نداشتيم و روشنائي با نفت و گرما با بخاري هيزمي تأمين مي‌شد. آهسته و بي‌صدا در گوشه‌اي نشستم. دقايقي بيش نگذشته بود كه درب حياط در تاريكي باز شد و صداي جناب حاج شيخ عمادالدّين را از لاي درب شنيدم كه گفتند: آقا رضا شمائيد! بيائيد تو و برويد بالا بخاري را روشن كنيد تا اخوان بيايند.

آقاي ناصر فولادي مي‌نويسند: حدوداً 10 سال داشتم كه جناب حاج شيخ عمادالدّين در سمنان منزل آقاي مهدي نجفي تشريف داشتند. خدمتشان رسيدم و طلب تشرّف به فقر نمودم. از كثرت انقلاب حال مدام گريه مي‌كردم و اخوان مرا به اتاق ديگري بردند تا موجب پراكندگي حواس ديگران نشوم. پس از اختتام مجلس فقري همه به سفره دعوت شدند. من در خيالم گذشت كه آقاي حاج شيخ عمادالدّين نيز توجّهي به حال من ندارد. در همان لحظه از پدرم سؤال كردند كه كوچولو كجاست؟ پدرم ماجرا را عرض كرد. از پاي سفره بلند شدند و به اطاق من آمدند و دلجوئي كرده دستم را گرفته و به كنار سفرة شام بردند و نزد خود نشاندند و از غذاي خودشان در ظرف من ريختند. آقاي فولادي اضافه مي‌كنند كه نيمه شبي پشت درب اتاق ايشان نشسته و به فكر فرورفته بودم. از درب اتاق بيرون آمدند. دو كلمه به من تعليم نموده و گفتند به اين دو اسم متذكّر باش و به اتاق خود بازگشتند.

اخوان معمّر از قول درويش حسن رهرو همداني نقل مي‌كنند كه جناب حاج شيخ عمادالدّين به همدان آمده بودند و منزل اميرزاده خانم مجلس فقري منعقد بود. آقاي حاج عليخان پيران فرزند صاحبخانه سمت راست جناب حاج شيخ عمادالدّين در صف ايستاده بود. هنگام قنوت بود كه جناب حاج شيخ دست آقاي پيران را گرفتند و او در طرف چپ خود قرار دادند. لحظاتي نگذشت كه چند خشت از سقف جدا شد و در مكان قبلي آقاي پيران افتاد.

صبية كوچكتر جناب حاج شيخ خانوادة آقاي هادي نبوي مي‌نويسند: نسبت به كودكان بسيار نرم و ملايم بودند و اغلب انواع تنقلات مثل بادام و پسته در جيب خود مي‌ريختند و هرگاه در معابر به بچّه‌ها مي‌رسيدند مشتي به آنها مي‌دادند.

آقاي حاج حسين درويش ابراز مي‌دارند كه در سفري كه جناب حاج شيخ عمادالدّين به شاهرود تشريف برده بودند آقاي رضا خان كاشاني با اشاره به فرزند خردسال خود خدمت جناب حاج شيخ مزاحي نمود. جناب حاج شيخ دستي به سر آقاي حسينعلي كاشاني كشيدند و گفتند تبرزين مرتضي علي خواهد بود. آقاي حسينعلي كاشاني سالها بعد مفتخر به دريافت اجازة اقامة نماز جماعت و صحبت گرديد و خطيبي بارز شد.    

تنبيه

جناب آقاي حاج شيخ عمادالدّين عليرغم عطوفت زياد در صورت تخلّف اخوان سخت تنبيه مي‌كردند. حاج آقاي راستين مي‌گفتند كه حضرت صالحعليشاه به من فرمودند: كه آقاي حاج شيخ عمادالدّين از فقرا انتظار رعايت دستورات را به نحو احسن داشتند و چنانچه فقيري كوتاهي مي‌نمود او را سخت تنبيه مي‌كردند. ولي شما اين خصوصيّت را نداشته باشيد و با گذشت و اغماض نسبت به آنها رفتار نمائيد.

يكي از اخوان مي‌گفتند: در اوائل فقر در منزلي ساكن بودم كه خانم بيوه‌اي در قسمت ديگر حياط ساكن بود و اغلب هنگام عبور سعي مي‌كرد تا جلب نظر نمايد ولي به وي نگاه نمي‌كردم. مدّتها وي اين رفتار را داشت و من همچنان توجّهي نداشتم. يك روز اين خيال خطور كرد كه يك بار نگاه كنم ببينم چگونه فردي است. هنگام عبور به وي نيم نگاهي انداختم. باطناً مدّتها مورد تنبيه جناب حاج شيخ عمادالدّين واقع شدم.

آقاي فيروز نصيري مي‌نويسند حدوداً در سال 1319 جناب حاج شيخ عمادالدّين به منزل عمويم آقاي ابوالقاسم نصيري در تهران وارد شدند. از آقاي نصيري سراغ فرزندش را گرفتند و سؤال كردند كه حبيب‌الله چرا به ديدن نيامده است. آقاي ابوالقاسم نصيري از كوتاهي فرزندش در حضور، كمي خجل شد و پاسخي نداد. جناب حاج شيخ گفتند كاري نكند كه وي را با پاي شكسته بياوريم. يكي دو روز بعد حبيب‌الله با پاي شكسته و در حالي كه دو عصا زير بغلش بود وارد شد و خدمت جناب حاج شيخ رسيد.

آقاي استاد مهدي سبوحيان ابراز مي‌دارند كه حدود سال 1320 جناب حاج شيخ عمادالدّين به همدان تشريف آوردند. آقاي نيكنژاد از دراويش اهل حق به ملاقات آمد و ايشان براي بازديد به منزل وي رفتند. پسر آقاي نيكنژاد براي خوشآمدگويي زغالهاي برافروخته از آتش را در دامن پيرآهن سفيد خود ريخت ولي زغالها همه بر روي فرش ريختند. جناب حاج شيخ به مشهدي سميع درشكه‌چي كه از مريدان ايشان بود گفتند آتشها را جمع كند. او با دست لخت زغالهاي گداخته را جمع كرد و در دست گرفت و به جاي خود ريخت. دوباره آقاي نيكو (پسر ميزبان) همين كار را تكرار نمود و مجدداً آتش بر زمين ريخت. اين بار بدون اجازه، مشهدي سميع بلند شد و آنها را برداشت. ايشان نگاه تندي به او كردند. همان لحظه حالت تشنّجي به وي دست داد كه تا آخر عمر نيز همان حالت با وي بود.

آقاي حاج براتعلي رابطي مي‌گفتند: در مجلسي جناب حاج شيخ عمادالدّين تشريف داشتند. سه نفر از دراويش منسوب به ساير سلاسل فقر به مجلس ايشان آمدند. زمستان بود و بخاري هيزمي در وسط مجلس از فرط حرارت گداخته و سرخ. در بين خواندن كتاب آن سه نفر به وجد آمدند و با چرخاندن سر و تكرار ذكر خود جلو رفتند و بخاري را در بغل گرفتند ولي شدّت حرارت بخاري در آنها اثري نكرد. جناب حاج شيخ آنها را منع كرده و گفتند اين مجلس جاي اينگونه اعمال نيست و آنها نيز به جاي خود برگشتند. پس از دقايقي مجدداً برخاستند و همان عمل را تكرار كردند و جناب حاج شيخ اين بار با تغيّر همان عبارت را تكرار كردند و آنها نيز بر جاي خود نشستند. در مرتبة سوّم كه آن سه نفر حركت كردند و بخاري را در بغل گرفتند حرارت بخاري در آنها اثر كرد و از هر سه نفر آنها دود ناشي از سوختگي بلند شد و دست و صورت و لباسهايشان سوخت و هر سة آنها به سرعت بخاري را رها كردند و بر زانوي حاج شيخ افتاده، عذر خواهي نمودند.

آقاي نعمت‌الله ماشاءالله زاده ابراز مي‌كنند كه حدود سال 1330 جناب حاج شيخ عمادالدّين در جوشقان كاشان در مجلس فقري حضور داشتنند. آقاي نظري چاي مي‌ريخت و من هم پذيرايي مي‌كردم. جناب حاج شيخ گفتند به هر كس فقط دو استكان چاي بدهيد و من نيز همينطور رفتار مي‌كردم. دقايقي نگذشته بود كه آقاي نظري گفتند براي يكي از اخوان كه در مجلس بود چاي سوّم را ببرم. تمرّد كردم و گفتم اين كار بر خلاف دستور ايشان است. خودش چاي را برداشت و براي او برد. لحظاتي نگذشت دل درد حادّي گرفت بطوريكه قرار نداشت و همچنان از اينكه از دستور جناب حاج شيخ تمرّد كرده بود استغفار مي‌كرد. بعد از يك ساعت كه از كشيدن درد طاقت فرساي وي گذشت جناب حاج شيخ گفتند استكان آب گرمي به او بدهيد. من اين كار را كردم و مانند آبي بر آتش درد بكلي قطع شد.

آقاي مهدي سنبل‌كار ابراز مي‌دارند حدود سال 1320 به واسطة عارضة بيماري پا كه دچار شده بودم خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين رسيدم. گفتند خيار نخور و جاي مرطوب هم نخواب. همين كار را كردم و حدّت بيماري رفع شد. بار ديگر خدمتشان رسيدم عرض كردم گفتيد «خيار نخور»، نخوردم. استدعا دارم امر فرمائيد: «سيگار نكش» تا نكشم. گفتند: «سيگار نكش». بعد از آن لحظه با اينكه روزي بيش از 2 بسته سيگار مي‌كشيدم، ترك شد. يك بار هوس كشيدن سيگار به سرم افتاد و يك نخ سيگار روشن كردم و چند پُكي به آن نزده بودم كه حالم وخيم شد و بر زمين افتادم و دست و پا منقبض و كشيده ماند و كم مانده بود كه تلف شوم. الآن نيز پس از گذشت 60 سال نه به خيار و نه به سيگار لب نزده‌ام.

دل شدگان

آقاي امان‌الله احمدي شيرازي از منسوبين ملنگ ابراز مي‌دارند كه ملنگ بيش از معمول ديگران به جناب حاج شيخ عمادالدّين ارادت داشت. آقاي كربلايي رمضان پارسا مشهور به ملنگ از اخوان در بيابانهاي اطراف بيدخت زندگي مي‌كرد و اغلب از گياهان خودرو تغذيه مي‌نمود. كرامات عديده‌اي از او ذكر كرده‌اند. منجمله آقاي سرهنگ غلامعلي عظيمي مي‌گفتند: از ملنگ خواستم، مرا با خودش به منزل ببرد. پس از مدّتي راهپيمايي در باد و بوران در بيابانهاي اطراف بيدخت به محلي رسيديم كه خطي دايره‌وار بر زمين كشيده شده بود. به من گفت وارد خانه شو و منظورش اين بود كه پايت را درون خط بگذار. كمي موضوع برايم خنده‌دار آمد ولي پايم را كه آن طرف خط گذاشتم از باد و سرما خبري نبود باور نكردم دوباره از خط بيرون آمدم ديدم همان بوران و سرما وجود دارد و به داخل دايره بازگشتم. با تكه نان خشكي از من پذيرايي كرد. نگاهي به نان خشك انداختم و نپذيرفتم وي اصرار نمود و بالاخره قبول كرده خوردم. آنقدر به دهانم لذيذ آمد كه باز خواستم ولي امتناع كرد. در آن مدّت كه در آنجا بودم مي‌ديدم حيوانات گزنده نظير مار و عقرب كه نزديك خط دايره شكل مي‌آمدند وارد نمي‌شدند و ملنگ گاهي به آنها مي‌گفت برويد و اطاعت مي‌كردند و برمي‌گشتند. اخوان ديگر نيز از حالات عجيب ملنگ نقل مي‌كردند كه هر آن اراده مي‌كرد بدن خاكي را رها مي‌نمود و پس از مدّتي مجدداً به بدن خود باز مي‌گشت. شبي به حدود منزل يكي از معاندين فقرا در جويمند گناباد رفته بود و آنها كتك سختي به او مي‌زنند. هنگام ضربت متوجّه مي‌شوند كه از شدّت ضرب و شتم مضروب مرده است. جسد او را با الاغي به بيابان برده و رها مي‌كنند. خودش اينطور نقل كرده كه هنگام كتك خوردن از بدن خارج شدم و ضرب و شتم آنان را نظاره مي‌كردم كه با بي‌رحمي تمام به جسدم حمله مي‌كردند. پس از رفتن آنها به درون بدن خود رفتم، ديدم چقدر دردناك است و به سختي حركت كردم تا به بيدخت رسيدم.

نقل مي‌كنند حضرت صالحعليشاه در بيروني منزل در بيدخت تشريف داشتند و اخوان حضورشان بودند. ملنگ وارد شد و عرض كرد به چه سازت برقصم؟ ايشان فرمودند: چه رقصي. در اين حال ملنگ با حالت مستانه‌اي شروع به رقص كرد. آقاي كاردان از اخوان حاضر در مجلس در همان  لحظه اين شعر را مي‌سرايد:

اين دل كه تو داري همه از آهن و سنگ است           ديــوانـة تـو كـي پـي نـام و پـي ننگ است

تنـها نـه ملنگ اسـت كـه از سـاز تـــو رقصــد          عالم همه از ساز تو در رقص و ملنگ است

همين طور نقل مي‌كنند كه ملنگ مدّتي موفق به زيارت حضرت صالحعليشاه نشده بود. نيمه شبي وارد بيدخت مي‌شود و پشتة بزرگ هيمه‌اي كه در كنار منزل ايشان انبار كرده بودند را به آتش مي‌كشد تا بلكه حضرت صالحعليشاه بيرون بيايند و وي ديداري تازه نمايد. شعله‌هاي آتش كه بالا گرفت اهالي بيدخت براي خاموش كردن آن هراسان به محل آمدند. حضرت صالحعليشاه نيز بر بام منزل آمدند و نظاره مي‌كردند. همة اهالي دوان دوان به دنبال آب بودند و ملنگ همانجا ايستاده بود و با دست اشاره به حضرت صالحعليشاه مي‌كرد و به اهالي مي‌گفت همه بيائيد ماه بيرون آمد. گفتار و حالات وي عجيب بود. از فرط ارادتش به حضرت صالحعليشاه و جناب حاج شيخ عمادالدّين مي‌گفت ايشان خدا هستند و جناب حاج شيخ قطب وقت است. اصرار وي بر اين عقيده حتّي دامنه‌اي از اعتراضات و اختلافاتي را نيز در بين اخوان ايجاد كرده بود. جناب ملنگ در تاريخ 29/12/1329 شمسي دار فاني را وداع و مزار او در صحن پائين مزار سلطاني در بيدخت مي‌باشد[46].

آقاي كاوه صفت ابراز مي‌دارند: حضرت صالحعليشاه در مجلس فقري منعقد در منزل آقاي فريدوني حضور داشتند و جناب حاج شيخ نيز در خدمتشان بودند. براي مصافحه خدمت جناب حاج شيخ رفتم. اشاره كردند كه خدمت حضرت صالحعليشاه برسم. حضرت صالحعليشاه به جناب حاج شيخ فرمودند: مصافحه كنيد حال او اينطور است. آقاي كاوه صفت اضافه مي‌كنند كه پس از رحلت جناب حاج شيخ ايشان را زيارت كردم گفتند: باشيد تا بيايم و شما را ببرم.

آقاي داريوش (محمّد رضا) راستين از پدر بزرگوارشان نقل مي‌كنند كه شبي زمستاني با عدّه‌اي از اخوان منزل آقاي مشهدي شيرزاد شايگان در ملاير اجتماع كرده و منتظر ورود جناب حاج شيخ عمادالدّين بوديم. اطّلاع دادند كه تشريف آوردند. آقاي جعفر فراهاني از بالاي نردة مهتابي (بالكن) پريد توي حياط و بلند شد و دويد به سمت درب ورودي و من صداي اصابت او را با آب شنيدم ولي تعجّب كردم كه چطور در اين هواي سرد داخل آب پريد. وقتي چراغ آوردند هر چقدر نگاه كردم اثري از حوض يا آب در حياط نبود.

آقاي عبّاس نعمت‌اللّهي اظهار مي‌كنند جناب حاج شيخ عمادالدّين در حرم عبدالعظيم بودند و صحن مملو از جمعيّت بود. آقاي جعفر فراهاني آمد و با صداي بلند فرياد مي‌كرد: «اي مردم آقاي حاج شيخ عماد امام زمانِ».

آقاي جعفر فراهاني مي‌گفتند: در بازار به كسب اشتغال داشتم. يكي از همان روزها در محلّ كسبم در بازار به خود مشغول و در افكار خود غرق بودم كه تجلّي جناب حاج شيخ عمادالدّين را مشاهده كردم كه از دور مي‌فرمايند: اعلام كن: «امام زمان اينجاست». به اطراف نگريستم و ديدم خلق حلق اين كلام ندارند و سكوت كردم. مدّتها باطناً جناب حاج شيخ مرا تنبيه و رخ از من مي‌پوشيدند. اوضاع مادّي هم به وخامت گرائيد و صدمات زيادي كشيدم. بعد از چند سال مجدداً به حال خود بودم كه از ته بازار تجلّي ايشان را مشاهده كردم و اين بار حاج آقاي راستين نيز همراه بودند و مي‌فرمايند: اعلام كن خدا اينجاست. از ترس تنبيه عليرغم اينكه ديدم كسي تحمّل شنيدن اين حرف را ندارد معهذا با صداي بلند فرياد كردم كه اي مردم خدا اينجاست. مردم ريختند و شروع به زدن من كردند. از قضا حاج آقاي راستين نيز در همان موقع رسيدند و به مردم گفتند چكارش داريد؟ ضاربين گفتند وي كفريات مي‌گويد. حاج آقاي راستين گفتند او ديوانه است رهايش كنيد و مردم دست از من برداشتند.

ارتحال

آقاي علي صالحي ابراز مي‌دارند حدود سال 1326 شمسي جناب حاج شيخ عمادالدّين مريض و در تهران در منزل بستري بودند. حضرت صالحعليشاه براي عيادت ايشان تشريف بردند و من در خدمتشان بودم. جناب حاج شيخ سخت بيمار و در زير كرسي استراحت مي‌كردند. خدمت حضرت صالحعليشاه عرض كردند: اجازه دهيد بروم. حضرت صالحعليشاه فرمودند حالا با شما كار داريم و قبول ننمودند. حال جناب حاج شيخ همان روز به كلّي تغيير كرد و بهبود يافتند بطوريكه همان شب در مجلس عمومي فقري شركت كردند.

صبيّة كوچكتر ايشان خانوادة آقاي هادي نبوي مي‌نويسند: در سال 1329 حضرت صالحعليشاه، پدر بزرگوارم را مأمور به اقامت مجدّد در سبزوار كردند و ايشان- عليرغم اينكه از سبزوار دل خوشي نداشتند- بلادرنگ از تهران به سبزوار نقل مكان كردند. آقاي مصداقي در تهران منزلي براي سكونت در اختيار ايشان گذاشته بود و بارها استدعا داشت كه مالكيت آن را به جناب حاج شيخ عمادالدّين منتقل نمايد ولي عليرغم اصرار آقاي مصداقي قبول نكردند و هنگام مراجعت به سبزوار منزل را تخليه و تحويل نامبرده دادند.

زندگي در سبزوار رياضتي براي ايشان بود، اقوامشان در سبزوار پدرم را طرد كرده بودند و همرنگ جماعت مقدّس‌مآبان شده بودند. تعداد اخوان سبزوار نيز بسيار كم بود و از افراد بسياري كه به دست ايشان مشرّف به فقر شده بودند برخي به سمت مقدّسين اهل ظاهر گرايش پيدا كرده بودند و برخي هم به علّت آزار مخالفين معاشرت نمي‌كردند. مجالس فقري بسيار كم جمعيّت تشكيل مي‌شد به طوري كه در مجلس كتابخوان نداشتند و برخلاف مجالسي كه در شهرهاي ديگر نظير تهران برگزار مي‌كردند و تا ديروقت در مجلس مي‌نشستند، مجالس كوتاه بود. مخالفت و فشار روحاني‌نمايان و معاندين تصوّف در سبزوار زياد بود. اگر فردي براي تحقيق به ملاقات ايشان مي‌آمد غالباً پنهاني رفت و آمد مي‌كرد و از اطرافيان مي‌خواست تا شركت آنان در مجالس فقري را براي كسي ذكر نكنند كه اسباب زحمت مي‌شد. برخي از جهّال و اوباش به تحريك روحاني‌نمايان راه را بر ايشان مي‌بستند و سخن به اعتراض مي‌گشودند و به مزاحمت مي‌پرداختند. غالباً تهديد مي‌كردند كه به مجالس فقري حمله مي‌كنيم و مجلس را بر هم مي‌زنيم و شما و خانواده‌تان را به قتل مي‌رسانيم. كثرت مزاحمت‌ها زياد بود. مادرم از نگراني خدمتكار منزل را همراه پدر مي‌فرستادند تا مراقبت نمايد. در سال اول مراجعت به سبزوار بود كه يكي از فرزندانشان خانوادة آقاي دكتر محسن صالحي در سنّ 23 سالگي حين زايمان فوت نمود. گرچه پدر بزرگوار ما با روح بزرگي كه داشت تحمّل نمود ولي مادر ما از كثرت ناگواري اين مصيبت به بيماري‌هاي مختلفي مبتلا گرديد. همة اين عوامل سبب شده بود منزل ما در سبزوار تبديل به خانه‌اي از غم شود و گرچه آن بزرگوار با بردباري تحمّل مي‌نمود ولي واضح بود كه سبزوار براي جنابش نامطلوب‌تر گشته است. تنها چيزي كه به آن دل خوش مي‌داشتند اين بود كه ساعت‌ها رو به قبله مي‌نشستند و سر را بين دو زانو قرار داده عبا به سر مي‌كشيدند و به مراقبه مي‌پرداختند يا مطالعه مي‌كردند.

گاهي به گاراژ شهر مي‌رفتند و منتظر مي‌شدند تا اتوبوس‌هائي عازم خراسان يا در مراجعت از آن خطّه بودند و از سبزوار مي‌گذشتند در گاراژ توقّفي نمايند و برخي زوّار از اخوان را ملاقات نمايند. گاهي نيز به پشت بام مي‌رفتند و يكي از اخوان به نام حسن انوري كه افسر نيروي هوائي و خلبان بود هنگام مأموريت مشهد با هواپيما چند دور بر بالاي بام ما مي‌چرخيد و آنقدر پائين مي‌آمد كه صورت وي قابل مشاهده بود و پدرم براي او دست تكان مي‌دادند. عجيب اين بود كه پدر اغلب مي‌دانستند كه چه موقع ميهمانان مي‌رسند يا قبل از رسيدن هواپيما گوئي صداي آن را از فرسنگها دورتر مي‌شنيدند و به بام مي‌رفتند.

از قول آقاي معتمدي ادامه مي‌دهند كه ابراز مي‌داشتند كه اتومبيل در نزديكي سبزوار نقص فنّي پيدا كرد و با مشكل زياد خودم را به سبزوار رساندم. ظهر گذشته بود قصد داشتم اول محلي براي خوراك خوردن بيابم و سپس خدمت جناب حاج شيخ برسم. حدود محلّة سكونت ايشان رسيدم. جناب حاج شيخ نهار نخورده سر كوچه ايستاده بودند. جلو رفتم و عرض ادب كردم. گفتند مدّتي است منتظر شما هستم و مرا براي صرف نهار به منزل خود بردند.

گاهي اخوان از ساير شهرها با يك يا چند دستگاه اتوبوس براي ملاقات ايشان مي‌آمدند و به درخواست پدر چند روز در منزل ما كه بقدر كافي بزرگ بود و جاي كافي داشت مي‌ماندند. قبل از آمدن آنها، غالباً مثل اين بود كه به پدر الهام شده و خبر ورود ميهمانان را به ما مي‌دادند. ما نيز به امر پدر آمادة پذيرائي مي‌شديم. هنوز ساعتي نگذشته بود كه ميهمانان وارد مي‌شدند. در چنين روزهائي شادي و شعف را در سيماي منوّرش مشاهده مي‌كرديم. مريدانش پروانه‌وار به گرد شمع وجودش حلقه مي‌زدند و از كتب عرفا غزل‌هائي مي‌خواندند و حال پدر دوباره دگرگون مي‌شد و اشك در چشمان پرفروزش حلقه مي‌زد. با كهولت سن ساعت‌ها نزد آنها مي‌نشستند و از ديدار آنان لذّت مي‌بردند و بدون كمترين عارضه يا خستگي برمي‌خاستند. وقتي ميهمانان مي‌رفتند باز پدر تنها مي‌شدند و بيماري‌ها مجدداً عود مي‌كردند و از كثرت درد در رختخواب بستري مي‌شدند. اطبّا علّت بيماري ايشان را نوعي عارضة عصبي- روحي ناشي از احساس عدم تعلّق به محيط اطرافشان مي‌دانستند. شركت در مجالس فقري دواي دردشان بود.

در سال آخر عمر (1335) كه پس از اجازه از محضر حضرت صالحعليشاه به دعوت عدّه‌اي از اخوان به تهران آمدند و عليرغم كهولت سن (86 سالگي) در مجالس فقري شركت مي‌كردند. در آن ايّام كه كسالت در اشدّ خود بود تا هنگامي كه در مجلس فقري بودند اثري از بيماري در وجودشان مشاهده نمي‌شد. ساعت‌ها دوزانو در مجلس مي‌نشستند و به قرائت كتب عرفاني گوش مي‌دادند و به تذكّر و تفكّر مي‌پرداختند و گوئي به عالم ديگري مي‌رفتند. هنگام بازگشت از تهران حسب دعوت اخوان 17 روز در سمنان و 13 روز در شاهرود توقّف نمودند. در شاهرود به دعوت اخوان خرقان به آنجا مي‌روند ولي سردي هوا و تكان اتومبيل و كهولت سن باعث تشديد بيماري شد و به تجويز اطباء اجباراً به تهران منتقل و در بيمارستان مهر بستري شدند. اين آخرين مأموريت ايشان به شهرهاي ديگر بود. در يك ماهي كه در سمنان و شاهرود بودند از 86 نفر بيعت گرفتند. دسته دسته از ارادتمندانشان عاشقانه به عيادت مي‌آمدند و گروه گروه از اخوان شهرهاي مختلف با قلبي آكنده از بيم فراق به بالينش مي‌شتافتند. جنابش از پشت شيشة پنجره با تك‌تك عيادت كنندگان احوالپرسي و توديع مي‌كردند.  كثرت عيادت كنندگان باعث شد كه رئيس بيمارستان آقاي دكتر صدر دستور داد تا درب ديگر بيمارستان را اختصاص به عيادت كنندگان جناب حاج شيخ عمادالدّين دهند.

آقاي استاد مهدي سبوحيان از اخوان همدان ابراز مي‌دارند كه چند سال قبل از رحلت جناب حاج شيخ عمادالدّين به همدان تشريف آوردند و گفتند اين سفر آخري است كه به همدان مي‌آئيم و بعد از آن به همدان تشريف نياوردند. آقاي سبوحيان اضافه مي‌كنند كه جناب آقاي محمّد علي ناسوتي شيرازي هم كه با جناب حاج شيخ عمادالدّين هم لقب و هردوي آن بزرگواران ملقّب به هدايتعلي بودند نيز در سفر آخر خود به همدان همين جمله را اظهار كردند و اين خاطره تداعي شد و پس از آن رحلت نمودند.

در اواخر عمر جناب حاج شيخ عمادالدّين غالباً در بستر و بيمار بودند و هر از چند گاه به دليلي در بيمارستان بستري مي‌شدند. اخوان كه از بستري بودن ايشان اطلاع مي‌يافتند با شيون و زاري به بيمارستان مي‌آمدند و جنابش با مشاهدة عدم رضايت آنها مي‌گفت جاي نگراني نيست و همان روز بيمارستان را ترك مي‌نمودند. عوارض درد دست و پا، تنگي نفس، تورم كيسة صفرا و سنگ كليه و مثانه و انسداد مجاري ادرار در اواخر عمر پربارش همواره ايشان را متألّم مي‌نمود.

آقاي امرالله ولي خاني ابراز مي‌دارند در ماههاي آخر حيات صوري، جناب حاج شيخ عمادالدّين در بيمارستان مهر بستري بودند و توفيق پرستاري ايشان را داشتم. شب در بستر خوابيدند و من در كنار تخت ايشان نشستم. در خواب اشعاري مي‌خواندند و گاه دستها را همانند كف زدن به هم مي‌زدند. هرچه دقّت كردم متوجّه مطالبي كه زير لب مي‌گفتند نشدم. چشم باز كردند و مرا ديدند كه بر بالينشان حاضرم. گفتند دخترم مي‌گويد كه من در خواب شعر مي‌خوانم و كف مي‌زنم؛ همينطور است؟

آقاي ولي خاني اضافه مي‌كنند كه در همين ايّام چند نفر در راهروي بيمارستان مذاكره مي‌كردند كه در اين اتاق شيخ دراويش بستري است و دراويش قطب خود را علي مي‌بينند. جناب حاج شيخ سؤال كردند كه آنها چه مي‌گويند؟ موضوع را عرض كردم. گفتند: در مقام تجلّي همينطور است.

آقاي حاج عبدالصّالح جواهريان مي‌نويسند: براي عيادت جناب حاج شيخ عمادالدّين به بيمارستان رفتم. اخوان ايستاده و نشسته در اطاق ايشان اجتماع كرده بودند. گفتند شاگردان افلاطون براي عيادتش رفته بودند و درخواست نصيحتي كردند. افلاطون گفت در عيادت بيمار اقامت را طول ندهيد. و به نقل از آقاي حاج محمودي مي‌نويسند: هر وقت به عيادت ايشان مي‌رفتم، مي‌گفتند غزلي بخوانم و ميلشان بيشتر به غزليات حافظ بود بالاخص غزلي كه اين مصرع را دارد: «يا رب از ابر هدايت برسان باراني». و اضافه مي‌كنند كه آقاي راستي دفعة آخر در بيمارستان خدمت ايشان بود. مي‌گفت در راهرو بيمارستان جلوي درب اطاق ايشان نشسته بودم. ديدم دو نفر از خانمهاي پرستار با لباس تمام سفيد آفتابه و لگن - كه در ميهمانيها استفاده مي‌شود- در دست وارد اطاق جناب حاج شيخ عمادالدّين شدند. مدّتي طول كشيد و بيرون نيآمدند. داخل شدم ببينم علّت چيست، ديدم كسي در اطاق نيست. ايشان در همان اوقات رحلت كردند.

آقاي سيّد هادي روح‌الامين در يادداشتهاي خود نوشته‌اند: آخرين بار كه در بيمارستان خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين رسيدم شعر زير را قرائت كردند و دانستم منظور ايشان توديع است و گويا با اين فرمايش قصد توصيه به صبر دارند:

نيم آن شاه كه از تخت به تابوت روم            خالدين ابدا شد رقم منشورم

پيش از رحلت جناب حاج شيخ عمادالدّين آقاي سيّد فضل‌الله دانشور علوي متخلّص به فضل بعد از عيادت ايشان در بيمارستان اين چكامه را به نظم آوردند[47]:

اي شيخ منوّر الهي
اي از تو گرفته فقر رونق
اي ريزه‌خور تو مرغ ارواح
مأنوس دلي شبان و روزان
از نسل سلالة سليلي
مرده زدَمَت دوباره جان يافت
آوازة عشق و شور و سوزت
طالع شده مهر از جبينت
در نعتِ تو ناطقه است الكن
منظور نظر چو روح قدسي
در خيمة عشق چون عمادي
ما را به وجود تو نياز است
خرقه مفكن ز شانة روح
پس ماندة كاروان عشقيم
ما را برسان به مقصد جان
گـر فضل نشستــه در بــرِ تـــو

 

اي رهبر دل به سوي شاهي
عشق تو ز مهر تا به ماهي
جانها ز تو رست از تباهي
بر دل تو نسيم صبحگاهي
هادي همه به شاهراهي
گمره برَهيد از مناهي
بر خطِّ هدايتت گواهي
نورت بزدوده هر سياهي
توصيف تو كي توان كماهي
موسي صفت و فرشته جاهي
در قُبّة غم گريزگاهي
زيرا كه شفيع هر گناهي
چون ساقي بزم خانقاهي
تو پيشرو چنين سپاهي
اي مونس دل حكيم الهي
در پـاي درخـتِ گل گياهـي

آقاي كاوه صفت ابراز مي‌كنند: چندی قبل از رحلت جناب حاج شيخ عمادالدّين خواب دیدم چند نفری آمدند تا ایشان را ببرند به هر ترتیبی بود نگذاشتم. بعد از آنها حضرت صالحعلیشاه برای بردن ایشان تشریف آوردند. به پای ایشان افتادم و التماس کردم قبول کرده و رفتند. فردا صبح که به دیدن جناب حاج شیخ رفتم گفتند اگر برويم آن طرف بهتر به درد فقرا مي‌خوريم، مانع نشويد. دفعة آخر وقتي به بيمارستان رفتند، اخوان و دوستداران ايشان مطلع نشدند و ايشان قالب جسماني را تهي نمودند و وقتي همه خبردار گشتند كه كار از كار گذشته بود. جناب حاج شيخ عمادالدّين حكيم الهي سبزواري در روز پنج‌شنبه 21 صفر 1376 برابر 5 مهر 1335 شمسي رحلت نمودند. مزار آن بزرگوار در جوار آرامگاه حضرت سعادتعليشاه[48] در حرم عبدالعظيم در شهرري مي‌باشد.

آقاي حاج حسين درويش ابراز مي‌دارند كه در بيدخت در صحن سلطاني خدمت حضرت صالحعليشاه بودم و ايشان مشغول شرح متون عرفاني بودند كه خبر رحلت جناب حاج شيخ عمادالدّين را آوردند. كتاب را بستند و فرمودند دنيا ديگر شيخ عمادي نشان نمي‌دهد.

آقاي سيّد فضل‌الله دانشور علوي متخلّص به فضل در رثاء جناب حاج شيخ عمادالدّين مادّه تاريخي براي رحلت ايشان سروده‌اند[49]:

تا چند دلا به شادماني
دردا و دريغ از غم مرگ
هر گل كه ز تخم سربرآرد
هر لاله و سبزه‌اي كه بيني
اين گرد و غبار خشم آلود
هرجا كه نهيم پاي بر خاك
آهسته قدم گذار زيرا
دنيا بگذار و عشق‌جو باش
بر تربت اوليا نظر كن
چون شيخ مهين حكيم الهي
كز سوز و گداز سوخت تن را
سلطانعلي‌اش به بندگي خواند
از نورعلي هدايتي يافت
بوده است عمادالدّين در فقر
يك روز ز اربعين سيصد
بگذشته كه او گذشت از تن
تاريخ وفات و رحلتش فضل
«بگسست عماد خيمه و بنــــد»

 

غافل ز حوادث زماني
افسوس بر اين جهان فاني
بر خاك بريخت بي‌اماني
بررُسته ز گورِ نوجواني
چشم است و رخ و لب و زباني
گويد به زبان بي‌زباني
ما هم چو تو بوده مردماني
بشناس تو قدر زندگاني
تازه كن از اين گذر رواني
آن عاشق بي‌قرار و فاني
شد فاني دوست بي‌گماني
شد خادم شاه لامكاني
زآن شاه لقب گرفت باقي
از نسل حكيم آسماني
هفتاد و شش ار ز الف خواني
پيوست به يار خود نهاني
بنموده چنين گهرفشاني
بـا نـــورعلـي اسـت جـاودانـي

قطعة ذيل را آقاي شايق نيشابوري بنا به درخواست آقاي جلال‌الدّين داوودي نيشابوري به عنوان مادّة تاريخ رحلت جناب حاج شيخ عمادالدّين سروده‌اند:

ز دار فنا سوي ملك بقا
بسر برد عمري به آزادگي
شد او زنده مردم بگويند مُرد
دل خلق گر شد ز فوتش غمين
سفر كرد در ماه مهر از جهان
بـه تـاريخ خورشيدي سال فوت

 

سفر كرد آقاي حاجي عماد
ز روزي كه از مادر خويش زاد
نمُرد و نميرند اهل رشاد
برحمت خدايش روان شاد كرد
به همراه خود بر زاد معاد
دو بردار و برگو «دريغ از عماد»

پس از رحلت جناب حاج شيخ عمادالدّين ارادتمندانشان غالباً به دور جناب حاج محمّد خان راستين ملقّب به درويش رونقعلي از مشايخ حضرت صالحعليشاه حلقه زدند و از وجود بدري نو مستنير مي‌شدند[50]. خانوادة آقاي حاج براتعلي رابطي ابراز مي‌دارند كه پس از رحلت جناب حاج شيخ عمادالدّين، آقاي رابطي و من مدّتها شب و روز افسرده و گريان بوديم بطوريكه بيم آن مي‌رفت آقاي رابطي از فرط تأثّر خرقه تهي كند. روزي افسرده نشسته بوديم، مشاهده كرديم كه جناب حاج شيخ آمدند و در درگاهي ايستادند و مدّتي ايشان را تماشا كرديم و بعد دستهايشان را به صورت خداحافظي تكان داده و رفتند. از آن تاريخ غم فراق ايشان حدودي كم شد تا خدمت حاج آقاي راستين رسيديم و گمشدة خود را در هيكل ديگري يافتيم.

خاندان

جناب حاج شيخ عمادالدّين در جواني با دخت عمّة خود بي‌بي آغا طوبي نوة دختري (صفيّه) حاج ملاّهادي ازدواج مي‌نمايند و دو فرزند به نامهاي صالحه خاتون خانوادة آقاي دكتر ابراهيم فرهنگي و رابعه سلطان خانوادة آقاي دكتر حسين همداني از نامبرده به وجود مي‌آيد. خانوادة اول ايشان هنگام زايمان رابعه سلطان در سال 1305 جهان فاني را وداع مي‌نمايد. پس از فوت او خانم شمس الملوك رازقي صبية حبيب الله رازقي را به عقد خود درمي‌آورند. از ايشان نيز 4 دختر به ترتيب سن حميده خانوادة آقاي دكتر محسن صالحي، زكيّه سلطان خانواده آقاي يدالله قانع، سليم اندام خانوادة آقاي محمّد سبط آشتياني و سعيده بانو خانوادة آقاي هادي نبوي و يك پسر به نام دكتر هادي به وجود مي‌آيد. دختر اول از خانم دوم نيز هنگام زايمان در سنّ 23 سالگي در سال 1330 فوت مي‌كنند.

فرزندان جناب حاج شيخ عمادالدّين همگي در امور فرهنگي و علمي پيشتاز بوده‌اند. هنگام نقل مكان مجدد جناب حاج شيخ عمادالدّين به سبزوار در سال 1330  سبزوار مدارس متوسطه نداشت. مردم نيز درس خواندن و كاركردن بيرون از منزل را مناسب شأن بانوان نمي‌دانستند. جناب حاج شيخ عمادالدّين بر اين عقيده بودند كه بايد فرزندان را مطابق زمان تربيت نمود و وقعي به گفته‌هاي مردم نمي‌گذاشتند. براي آموزش صباياي خود معلّم سرخانه استخدام كرده بودند و هنگام امتحان صبايا را به مشهد مي‌فرستادند. سه نفر از صباياي ايشان زماني كه زنان تحصيل كرده در سبزوار نبودند با مدارج تحصيلي عاليه مسئول تربيت دختران و زنان جوان سبزواري شدند. كوچكترين فرزندشان دكتر هادي حكيم الهي كه در 12 سالگي پدر را از دست داد موفق به اخذ درجة دكتراي روانشناسي از دانشگاه سوربُن پاريس شد و يكي از متخصّصين مبرز در اين رشته و ساكن فرانسه مي‌باشند. دكتر هادي به تأسّي از احسان پدر بزرگوارش هر هفته يك روز را به ويزيت و عيادت و درمان رايگان ايرانيان خارج از وطن اختصاص داده است. كلية نوادگان جناب حاج شيخ عمادالدّين داراي تحصيلات عاليه در رشته‌هاي مختلف مي‌باشند كه همگي مرهون توجّه آن جناب به اينگونه امور بوده است.

صبية كوچكتر جناب حاج شيخ عمادالدّين مي‌نويسند: خود ايشان شخصاً به درس فرزندان رسيدگي مي‌كردند. با كهولت سن در اجتماعات و يا انجمنهاي خانه و مدرسه شركت مي‌كردند. بسياري از دروس را خود به فرزندان مي‌آموختند. هرگاه سؤالي درسي از ايشان مي‌كرديم ساعتها پاسخ مي‌دادند و به انواع كتابها و منابعي كه در آن باب سخني داشت اشاره و استناد مي‌كردند. قدري از املاك خود را مشخص و جدا كرده بودند و در وصيّت خود مشخصاً قيد كرده بودند كه براي تحصيل برادر كوچكتر ما صرف شود. حسب درخواست طفل خردسال خود هادي نصايح زير را به نظم گفتند:

لولدي العزيز هادي حكيم الهي:

 

هادي اي نور چشم دلبندم
اين نصايح كه مي‌كنم بشنو
ميل دارم كه تو شوي كامل
 بعد من جانشين من باشي
تو به دنبال هر هوس نروي
تو به اوتاد همنشين باشي
اين جهان را چو من كنم بدرود
بايد اسم مرا بلند كني
راستي را تو پيشة خود كن
با بدان كم نشين كه بد گردي
من كه بيني به زير اين دلقم
بندة صالح علي شاهم
پير ما صالحعليشاه است
اي پسر ترك خودپرستي كن
خواهم اي جان كنم ترا داماد
سالها ماني در جهان دراز
از رموز جهان شوي آگاه
در جهان خراب با شر و شور
سعي كن تا كه مثل من باشي
جهد كن در زمان فيروزي
از صفات رذيله دور شوي
عمر را صرف قيل و قال مكن
هر خيالي كه آيدت رد كن
چون ز اخلاق زشت دور شوي
زنگ شرك از دل تو بزدايد
اصل مذهب اطاعت پير است
اولاً بايدت كه دست طلب
صاحب مذهب است قطب زمان
تا كه لطفش تو را مجير شود
خويش را چون به شاه پيوستي
هرچه گويد تو را به جان بپذير
نيستي را شعار خود مي‌كن
چون كه اندر جهان تو پست شوي
كه بجز خاك نيست مظهر كل
عارفي شعري اين چنين گفته
هر عمل مي‌كني تو خالص كن
صدق نيـّت همــآره از حـق خــــواه

 

اي يگانه عزيز فرزندم
از براي قبول حاضر شو
هم به علم و ادب شوي مايل
در جهان تو قرين من باشي
 سوي شيريني چون مگس نروي
تو به ابدال حق قرين باشي
بعد من سالها تو خواهي بود
ترك افعال ناپسند كني
هرچه غير از خدا بود رد كن
تو به نزد خدا رد گردي
چهل و سه سال هادي خلقم
از رموز حقيقت آگاهم
از دل جمله خلق آگاه است
تو به همت جدال هستي كن
من ز داماديت شوم دلشاد
زندگاني كني به عزّت و ناز
متخلّق شوي به خلق الله
تو به علم و ادب شوي مشهور
همه جا شمع انجمن باشي
تا كه فضل و هنر بيآموزي
سر و تا پاي جمله نور شوي
زندگي را به خود وبال نكن
با ولي خداي بيعت كن
آنگهي قابل حضور شوي
در دلت نور معرفت زايد
مابقي حيله است و تزوير است
زد به دامان صاحب مذهب
هست صالحعلي شه اندر اين دوران
از ره فضل دستگير شود
تو يقين دان كه از خطر رستي
گر كه گويد تو را بمير بمير
هستي از حق بود نه از انسان
مست از بادة الست شوي
خاك شو خاك تا برويد گل
درّ معني بدين نمط سفته
نه به ادخال شرك ناقص كن
راســـتي هســت تــوشـــة ايـــن راه

كلمات

آقاي محمّد چاووشان ابراز مي‌دارند: در همان اوان پس از رحلت جناب حاج شيخ عمادالدّين، آقاي غلامرضا دبّاغيان خدمت حاج آقاي راستين عرض كرد: بندگان حضرت آقا شما را به مقام آقاي حاج شيخ عمادالدّين رساندند كه ايشان را بردند. حاج آقاي راستين گفتند: بايد خيلي زمان بگذرد تا حاج شيخ عمادي پيدا شود.

      همينطور آقاي چاووشان اضافه مي‌كنند كه در سال 1332 جواني خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين طلب تشرّف به فقر كرد. قبول نكردند و گفتند بچّه هستي. آقاي فاني مشهدي خدمتشان واسطه شد و عرض كرد تحت تربيت شما بزرگ مي‌شود. جناب حاج شيخ منقلب شدند و با چشمان گريان گفتند 70 سال گذشته ولي روشنائي در خودم نمي‌بينم.    

از جناب حاج شيخ عمادالدّين نقل مي‌كنند كه مي‌فرمودند: حاجي اگر در احرام مويي از بدن جدا نمايد بايد گوسفندي قرباني كند. مؤمن حاجي كعبة دل است و وظيفه‌اش سنگين‌تر است و اگر مويي از شارب كه احرام مؤمن است جدا نمايد نبايد گاو قرباني كند!؟

آقاي رحمان كاوه صفت از جناب حاج شيخ عمادالدّين نقل مي‌كنند كه اغلب مي‌گفتند:

يك چشم زدن غافل از آن ماه نباشيد             شايد كه نگاهي كند آگاه نباشيد

مي‌گفتند يك نفس غافل شدم صد سال راهم دور شد. و به من مي‌گفتند: از سفيدي نمكت تا سياهي زغالت همه را از من بخواه. و می‌گفتند: هزار سال طول می‌کشد و یکی مثل من مي‌آید.

آقاي حاج عبدالصّالح جواهريان به نقل از آقاي سرهنگ صحيفي كرماني مي‌نويسند كه جناب حاج شيخ مي‌گفتند: آرزو مي‌كنم كه اين مأموريت را نمي‌داشتم و به آسودگي به كوهها و بيابانها مي‌رفتم و در آنجا زندگي مي‌كردم[51]. همچنين آقاي جواهريان اضافه مي‌كنند: به يكي از فقراء پس از تشرّف به فقر، حالت جذب عطا و خوش بود. پس از مدّتي اين حالات از وي گرفته شد. خدمت جناب حاج شيخ رسيد و عرض كرد كه همة آن حالات رفته است و همواره در قبض بسر مي‌برم. گفتند اگر مؤمن معصيتي مرتكب شود نقطة سياهي در قلب او وارد و ادامة معصيت سياهي را زياد مي‌كند و قبض و دوري دست مي‌دهد ولي با توبه و انابه اصلاح مي‌گردد. مدّتي بعد حال وي مجدداً بهبود يافت. وي در زمان انقلاب حقوقش قطع شد و از لحاظ مالي خيلي در مضيقه بود. حضرت رضاعليشاه ثاني براي وي وجه قابل توجّهي ارسال كردند ولي نپذيرفت و عرض كرد شما را براي پول نمي‌خواهم، باطناً توجّه و عنايتي فرمائيد.

آقاي عبّاس صالحيار از ايشان نقل مي‌كنند كه اغلب در مجالس مي‌گفتند:

هرچه در اين ره نشانت دهند              گر نستاني به از آنت دهند

آقاي محمّد خرمشاهي مي‌نويسند: شب جمعه‌اي در مجلس فقري خدمت جناب حاج شيخ عمادالدّين بودم. ايشان سخناني در اين باب گفتند كه:

در طريقت هرچه پيش سالك آيد خير اوست

در صـراط مستقيم اي دل كسي گـمراه نيست

و بلافاصله نگاهي پرمعني به من انداختند و به فرمايشاتشان در مورد الخير فيماوقع ادامه دادند. فرداي آن روز در خيابان منتظر رسيدن وسيله‌اي بودم. اتومبيلي توقّف كرد كه جاي خالي براي يك سرنشين داشت و سيلندر گازي در صندوق عقب اتومبيل گذاشته بود. تا خواستم سوار شوم جواني از پياده‌رو به سرعت جلو آمد و سوار اتومبيل شد. از رفتار وي برآشفتم و خواستم او را بيرون كشم و خودم سوار شوم كه پيرمردي گوشة كتم را گرفت و گفت شايد خواست خدا اين بوده كه با اين اتومبيل نروي و جملة ديشب جناب حاج شيخ را به زبان آورد و گفت: الخير فيماوقع. با شنيدن اين جمله ياد فرمايشات جناب حاج شيخ افتادم و آرام شدم. اتومبيل رفت و مدّتي صبر كردم تا وسيلة ديگري رسيد و همراه آن پير مرد سوار شديم. در نيمة مسير، راه بند آمده بود و اتومبيلها متوقّف بودند. ناچار پياده شديم تا باقي راه را پياده برويم. جلوتر كه رسيديم ديديم سيلندر گاز در عقب همان اتومبيل قبلي تركيده و چهار نفر از سرنشينان در دم جان سپرده بودند و نفر پنجم نيز پاي خود را از دست داده بود.

آقاي عبّاسعلي برهاني از جناب حاج شيخ عمادالدّين نقل مي‌كنند كه مي‌گفتند: اگر كسي متذكّر باشد مرض ديگري در او سرايت نمي‌كند.

آقاي عزيزالله معروفي اظهار مي‌دارند: يازده سؤال در ذهن داشتم كه از جناب حاج شيخ عمادالدّين بپرسم ولي آنها را به زبان نياوردم. ايشان تمام سؤالات را در حين فرمايشاتشان يا در رؤيا به من جواب دادند. منجمله يكي اين بود كه چه كتابي بخوانم؟ گفتند: مرآت الحق. از اين فرمايش برداشت كردم كه منظور نظر ايشان خواندن كتاب دل است كه آينة حق مي‌باشد.

آقاي عبّاس نعمت‌اللّهي از ايشان نقل مي‌كنند كه گفتند: كه آخر اين درست است كه در چهارده قرن پيش براي عربهاي غيرمتمدن پيامبري مبعوث گردد ولي در اين زمان كه بشر اين قدر رشد و ترقّي كرده و هر روز اختراعات و ابداعات جديدي مي‌كند هادي و رهبر نداشته باشد!

آقاي ناصر فولادي ابراز مي‌دارند كه مي‌گفتند: اگر آخوندها و بهائيها نمي‌بودند مردم راه خدا را مي‌يافتند.

آقاي علي ساطعي ابراز مي‌دارند كه در مجلس شب دوشنبه‌اي در خدمتشان بوديم ولي كتابخواني نبود. به فردي كه در جوارشان نشسته بود گفتند مثنوي بخواند. وي عرضه داشت كه من بهائي هستم. گفتند چكار به مذهب شما داريم شما مثنوي بخوانيد. وي نيز شروع به خواندن مثنوي با آواز نمود. آقاي ساطعي اضافه مي‌كنند در مجالس تأكيد بر سكوت داشتند و همواره سكوت برقرار بود و فردي هم به دستور از كتب عرفا سطوري مي‌خواند و رسم بر اين بود كه همه دوزانو و با خضوع و ادب تمام مي‌نشستند.

آقاي سيّد علي ساكت اظهار مي‌دارند كه جناب حاج شيخ غالباً دوزانو مي‌نشستند و دستها را در جلوي خود به حالتي نگاه مي‌داشتند كه نوك انگشتان دستها به هم مي‌چسبيد و تصويري چون قلب لاي دو دست ايشان خالي مي‌ماند كه با خط انگشتان شصت و اشاره شكل گرفته بود. برخي سؤال مي‌كردند چرا دستها را اينگونه در جلوي خود قرار مي‌دهيد مي‌گفتند اين دايره دل است و توجّه بايد به دل و از طريق قلب باشد. گاهي نيز در همين حالت نشسته منقلب مي‌شدند و همانند پروانه با سرعتي باور نكردني از اين سوي اطاق به آن سوي ديگر پرتاب مي‌شدند.

آقاي امرالله ولي خاني ابراز مي‌دارند كه جناب حاج شيخ عمادالدّين اغلب در بازار و خيابان قدم مي‌زدند و گاه مي‌گفتند: آمديم تا حجّت بر اينها تمام شود و فرداي قيامت نگويند كه نديديم. و مي‌گفتند: وقتي از دنيا برويم در روح بزرگ وقت (عجل الله تعالي فرجه الشريف علي الرئوس العالمين) محو مي‌شويم.

آقاي حاج محمود جنيدي نقل مي‌كنند كه به من گفتند: بابا محمود، درويشي فقط خدمت است، در راه خدا هرچه پول بدي آش مي‌خوري.

آقاي ناصر فولادي از ايشان نقل مي‌كنند كه مي‌گفتند: هركس يك ريال گذشت دارد، يك و نيم ريال درويش است.

آقاي علي محمّد صالحيان نقل مي‌كنند كه مي‌گفتند: درويشي دُر است به دست بچّه داده شود قدرش را نمي‌داند و گم مي‌كند.

آقاي حاج حسين درويش ابراز مي‌دارند كه جناب حاج شيخ عمادالدّين در مزاح مي‌گفتند كه گذشت و لطف خداوند آنقدر  بي‌حدّ و حصر است كه آخر كار همه را مي‌بخشد و ته جهنم ترتيزك مي‌رويد[52].

آقاي آقامحمّد دانشگر نقل مي‌كنند كه مي‌گفتند: ترك ترياك سخت نيست و با دو قرص مي‌توان ترك كرد، يكي غيرت و دوّم تعصّب.

خانوادة آقاي عبدالله فرجي ابراز مي‌دارند كه اندوختة مالي بسيار كمي (هفت ريال) داشتيم. جناب آقاي حاج شيخ به شوهرم گفتند كه اگر پول نداري بدهم. شوهرم قبول نكرد و عرض كرد دارم. تا سه بار اين سؤال را كردند و او نيز همين پاسخ را عرض كرد. جناب حاج شيخ گفتند: به آنان كه مي‌خواهيم بدهيم قبول نمي‌كنند ولي به آنهائي كه قصد نداريم بدهيم به زور مي‌خواهند بگيرند.

آقاي حاج كاظم مجتهد سليماني نقل مي‌كنند كه مي‌گفتند: وقتي فقرا حالي ندارند با ما مصافحه مي‌كنند و هر وقت هم حالي پيدا مي‌كنند باز مصافحه مي‌كنند. گمان نمي‌كنم اگر مي‌خواستند براي هر مصافحه يك قِران بدهند به جز معدود كساني مصافحه مي‌كردند.

مي‌گفتند:

به هوش باش دلي را به سهو نخراشي            به ناخني كه تواني گره‌گشا مي‌باش

مكاتبات

به علّت كثرت مكاتبات تبريك عيد رقيمة چاپي زير را اغلب براي پاسخ ارسال مي‌كردند:

خدمت اخوان طريق دامت توفيقاتهم

رقيمجات شما راجع به تبريك عيد سعيد زيارت شد، از يادآوري شماها از اين فقير متشكّرم، در اين سال جديد براي همگي توفيق بندگي و اخلاص عمل و صحّت جسم و وسعت دل و دست و حسن عاقبت مسئلت دارم.                                  عمادالدّين حكيم الهي

چند فقره از مراسلات ايشان ذيلاً آورده شده است:

·        نامه‌اي كه جناب حاج شيخ عمادالدّين به حاج آقاي راستين نوشته‌اند. تاريخ مهر اداره پست 10/7/1309 مي‌باشد.

121

بشرف عرض عالي مي‌رساند رقيمه شريفه زيارت شد از استقامت مزاج شريف مسرور شدم هماره توفيق خدمت و گرمي محبّت جهت آنجناب مسئلت دارم خدمت فقرا سلام عرض دارم براي همگي اصلاح امور و توفيق بندگي مسئلت دارم خدمت بانوي اعظم و ساير اهل منزل سلام برسانيد خدمت حضرت حجت ‌الاسلام آقاي ابوي و عليا مخدّره والدة ماجده سلام برسانيد آقاي رحمتعليشاه فردا وارد سبزوار خواهند شد از طرف حضرت عالي اظهار نيازمندي خواهد شد در باب آمدن شما حقير ده روز ديگر خيال حركت دارم در نيشابور يكماه توقّف خواهد شد فقرا دعوت كرده‌اند وقت حركت بشما اطلاع خواهم داد كه در نيشابور ملحق شويد فقراي سبزوار سلام عرض دارند اهل خانه خدمت جناب عالي و بانوي اعظم سلام عرض دارند والسّلام.

·        نامه ديگري جناب حاج شيخ عمادالدّين به حاج آقاي راستين مرقوم نموده‌اند. پشت پاكت 28 شعبان نوشته‌اند و مهر اداره پست 8/11/1312 ارسالي از كاشان را نشان مي‌دهد.

121

بشرف عرض مي‌رساند دو مرقومه از آن برادر مكرم زيارت شد پيوسته توفيق خدمت و گرمي محبّت جهت آن برادر مكرم مسئلت دارم خدمت فقرا سلام عرض دارم خدمت نوّاب عليه عاليه بانوي اعظم دامت شوكتها سلام عرض دارم نورانيت دل جهت ايشان مسئلت دارم خدمت آقاي ابوي و والدة ماجده و ساير متعلقان مخصوصاً دايه خانم سلام عرض دارم خدمت جناب حاجي مهدي سلام عرض دارم در باب روزه گرفتن تا ممكن باشد بگيرند بهتر است در صورت ضرر بخورند ولي مخفي باشد باز هم نسبت به ماههاي ديگر امساك در خوردن داشته باشد. فقراي كاشان گرم هستند بيست و يك روز برحسب دعوت فقراي دهات بيرون بودم ديروز آمدم شهر ماه صيام را در كاشان هستم بعد را بطرف طهران و رشت مي‌روم تلگرافي از فقراي اصفهان رسيد دعوت كرده‌اند قبول نكرده‌ام چون مسافرت طول كشيده والسّلام. جناب مهدي خان در آخر ماه رمضان هفت من نيم گندم به گدا تصدّق بدهد كفارة خوردن روزه.

·        نامه‌اي كه جناب حاج شيخ عمادالدّين از كرمان به حاج آقاي راستين مرقوم نموده‌اند. پشت پاكت تاريخ ششم رجب قيد شده و مهر اداره پست اصفهان 28/7/1313 را نشان مي‌دهد.

121

بشرف عرض عالي مي‌رساند مدّتي است از آن برادر مكرم اطلاعي ندارم اميدوارم در هر حال موفق و مؤيد باشيد از قمصر كاشان شرحي نوشتم جواب مرقوم نشده بود جوياي حال حقير باشيد بحمدالله با تمام متعلقان سالم مدّت شش روز است وارد كرمان شده‌ام زمستان را تا عيد هستم خدمت فقرا سلام عرض دارم خدمت صمصام الحاجيه سلام برسانيد خدمت بي‌بي اعظم سلام برسانيد اگر بانوي اعظم وارد شده سلام برسانيد خدمت آقاي اسدالله خان سلام برسانيد اگر ممكن باشد و فراغت باشد عيد را به زيارت حضرت شاه نعمت‌الله به كرمان تشريف بياوريد عييب ندارد اگر گرفتار شديد اميدوارم گرفتاريها مانع وجهة الهي و محبّت نشود نورچشمان را ديده بوسم آدرس كرمان بازار وكيل بتوسط ابوسعيدي خياط مي‌رسد. والسّلام

·        نامه‌اي كه جناب حاج شيخ عمادالدّين به حاج آقاي راستين مرقوم نموده‌اند. تاريخ سَلخ (روز آخر ماه) صفر را قيد نموده‌اند.

121

بشرف عرض عالي مي‌رساند اميدوارم انشاءالله در همه حال موفق و مؤيد باشيد جوياي حال حقير باشيد بحمدالله سالم فعلاً در آران كاشان هستم در شهر آشوبي شد حركت كردم بيست روز ديگر مي‌روم قمصر بيستم ربيع الاوّل انشاءالله در محضر خواهم بود اگر مانعي نداشته باشيد خواهيد آمد. آقا سيّد كاظم شاهرودي از اخوان است از تجّار محترم شاهرود بود فعلاً پريشان شده خدمت مي‌رسد اگر خودتان لازم داشته باشيد او را نگه داريد اگر نه در جاي ديگر كاري براي او معيّن شود براي رئيس ثبت هم لازم است براي سرايداري انشاءالله مساعدت خواهيد فرمود آدم درستي است خدمت اخوان سلام عرض دارم خدمت صمصام و بي‌بي اعظم سلام عرض دارم از بانوي اعظم مرقوم خواهيد فرمود كه وارد شده‌اند يا نشده‌اند خدمت آقا اسدالله سلام برسانيد والسّلام.

·        بخشي از نامه‌اي كه به داماد خود آقاي دكتر محسن صالحي پس از فوت همسرش[53] نوشتند:

121

بشرف عرض مي‌رساند رقيمة شريفه زيارت شد از سلامتي مزاج شريف و نور چشمان كمال خرسندي روي داد اميدوارم مولا در عوض اين مصيبتي كه بر شما وارد آمد خير دنيا و آخرت بشما عنايت فرمايد. عزّت دنيا و آخرت نصيب شما خواهد شد. دلتان خوش باشد اين بلاها مفت نيست.

ما بلا را به كس عطا نكنيم            تا كه او را ز اوليا نكنيم

 چه بايد كرد مولا همچه خواست ولي عوض دارند هم در دنيا هم در آخرت... به ساير دوستان سلام برسانيد نور چشمان ديده بوسم. والسّلام                                           عمادالدّين

·        بخشي از نامة ديگري كه به آقاي دكتر محسن صالحي مرقوم نمودند:

121

بشرف عرض مي‌رساند مرقومة شريف زيارت شد از سلامتي مزاج شريف خرسند شدم... حقير هم خيلي ضعيف شده‌ام قوا رفته حوصله ندارم سبزوار هم يكّه و تنها هستم يك نفر نيست احوال پرسي كند ده روز ده روز كسي را نمي‌بينم از كثرت دلتنگي آقاي اعتمادي رئيس ثبت قوچان خواهش كرده بود بروم قوچان يك شبانه روز توقّف شود مراجعت كنم حركت كردم در بين راه برف زياد بود خيلي بزحمت افتاديم سه ساعت راه را بيست و چهار ساعت رفتيم وارد شديم يك شب مانديم روز ديگر برف زياد آمد راهها بسته شد بيست روز در قوچان حبس مجرّد بودم هوا بقدري سرد بود كه از خانه نمي‌شد بيرون بروي. يك ماشين از راه سبزوار آمد پرت شده بود يك نفر مرد و سه نفر زخمي شدند از مشهد اخوان خبردار شدند حسام‌الدّين خان رئيس بيمه كه حالا تهران است خبر شد آمد با چند نفري ماشين آورد حقير را بردند مشهد. بيست و سه روز مشهد توقّف كردم آمدم نيشابور ده روز توقّف شد يك هفته مي‌شود وارد سبزوار شده‌ام به محبس اولي مراجعت كردم از سبزوار خيلي دلتنگ هستم .... يك فقير با محبّت نيست خودم هم خيلي افسرده هستم... قلب زياده از حد ضعيف شده راضي شده‌ام برفتن تا خداوند چه بخواهد

چه ثمر دارد زندگي دنيا            روز و شب مي‌شود شب و روز

دائم مكررّات هست آدم را خسته مي‌كند اميدوارم عاقبت خير باشد. خدمت آقاي وفاعلي هر وقت ملاقات شود سلام برسانيد خدمت ساير اخوان در هنگام ملاقات سلام برسانيد... اميدوارم انشاءالله امورات شما رو به اصلاح باشد دلم براي شما بيشتر از خودم مي‌سوزد خواستيد سر و ساماني بگيريد بكلي بهم خورد چه بايد كرد خدا همچه خواسته كارها باختيار نيست... والسّلام                                                                                           عمادالدّين

·        بخشي از نامة ديگري كه به آقاي دكتر محسن صالحي مرقوم نمودند:

121

بشرف عرض مي‌رساند تلگراف شما راجع بسلامتي مزاج شريف و نور چشم عزيزم زيارت شد زياده از حد خرسند شدم اميدوارم خداوند مصيبتهاي وارده بر شما را جبران فرمايد و جزاي از حد افزون در دنيا و آخرت بشما عنايت فرمايد چه بايد كرد در مقابل خواست خداوند كارها به اختيار نيست

در كف شير نر خونخواره‌اي             غير تسليم و رضا كو چاره‌اي

... اميدوارم خداوند صبر و تحمّل به همة ما عنايت فرمايد والاّ اين مصيبت فراموش شدني نيست. حقير هم ناتوان شده‌ام و به زحمت راه مي‌روم ... از قرار مسموع حضرت آقا براي معالجه به سوئيس حركت[54] فرموده‌اند. خدمت آقاي وفاعلي و ساير اخوان هر وقت ملاقات شود سلام برسانيد... والسّلام

·        ايضاً:

121

بشرف عرض عالي مي‌رساند اميدوارم خداوند بشما صبر و اجر عنايت فرمايد از صدمات و واردات بر شما همه متأثرند ولي چه بايد كرد كارها باختيار ما نيست اين صدمات باعث اجر در آخرت است خداوند عاقبت همة ما را ختم به خير فرمايد جوياي حال حقير باشيد ضعف زياد دارم قوا رفته دلم تنگ است و دست و پا درد مي‌كند نفس تنگ شده زندگي سخت هست اميدوارم عزّت دنيا و آخرت خداوند بشما عنايت فرمايد و دل شما را خوش كند حقير كه كمتر بشما عريضه عرض مي‌كنم نمي‌توانم عرض كنم حالم منقلب مي‌شود قلب ضعيف شده حوصله نمانده... نور چشمان ديده بوسم. والسّلام

·        ايضاً:

121

بشرف عرض مي‌رساند رقيمة شريفه زيارت شد اگر بخواهم شرح حال خودم و خانم را بدهم افسرده‌تر خواهيد شد شبانه روز صداي گريه بلند هست خصوصاً وقتيكه خبر اين طفل رسيد چكنم خودم هم عليل هستم اين غصّه‌ها مرا از كار برده ولي اين غصّه‌ها چه فايده دارد با قضا و قدر نمي‌شود پنجه گرفت غير تسليم و رضا كو چاره‌اي، امورات به اختيار ما نيست.

اگـر محّول حـال جهـانيـان نـه قضاست

چرا مجاري احوال بر خـلاف رضاست

اميدوارم خداوند حال تسليم و رضا عنايت فرمايد كه زبان حال ما اين باشد:

عـاشقم بر لطف و بر قهرش به جد

بوالعجب من عاشق اين هر دو ضد

و بدانيم آنچه پيش مي‌آيد خير و صلاح ما هست،

در طريقت هر چه پيش سالك آيد خير اوست

در صـراط مستقيم اي دل كـسي گـمراه نيست

ولي اين حالها بايد از آنطرف بيايد ما قوة تحمّل اين بارهاي سنگين را نداريم خداوند رحم فرمايد. باري حضرت آقا مكرّر نوشته‌اند تلگراف كرده‌اند كه در باب حركت و توقّف مختاريد بهرجا ميل داريد حركت كنيد... والسّلام                                                عمادالدّين

·        بخشي از نامه‌اي كه به آقاي دكتر محسن صالحي نوشته‌اند:

121

... جوياي حال حقير باشيد در سبزوار تنها يك گوشه نشسته‌ام گاهي مي‌خوابم شبها تا صبح اغلب بيدارم با حال ضعف، قوا از بين رفته تنهايي از همه سخت‌تر هست يك نفر فقير نيست كه يك ساعت با او بنشينم تابستان يك ماهي مشهد رفتم حالم بد نبود قلب ضعيف شده اهل سبزوار همه مخالف خداوند عاقبت را ختم بخير كند... والسّلام                           عمادالدّين

·        بخشي از نامه‌اي كه به آقاي سيّد مصطفي مرتضوي[55] نوشته‌اند:

121

بشرف عرض عالي مي‌رساند، اميدوارم در ظلّ عنايت حضرت حق جلّ و اعلا همآره مؤيد و موفّق باشيد و عاقبت شما ختم به خير باشد. خداوند وسعت دست و نورانيّت دل به شما عنايت فرمايد. جوياي حال فقير باشيد كما في السّابق ضعف و سستي هست. يك ماه قبل مجدّد تب سختي كردم كه بكلّي همه مأيوس بودند از زندگي حقير، مجدّد مرا برگشت دادند. ايكاش برنگشته بودم به اين دنيا. چيزي كه بر مرض حقير افزوده مفارقت شماهاست. ميل نداشتم آخر عمري به مفارقت دوستان مبتلا شوم... فعلاً نيشابور هستم، از همه حيث سخت مي‌گذرد، فقيري هم ندارد، عدّة قليلي هستند، واقعاً خسته شده‌ام.

اي خوش آن روز كزين منزل ويران بروم

راحـت جــان طلبـم از پـي جــانــان بروم

... والسّلام عمادالدّين



[1]) bijan_bidabad@msn.com Email:                             http://www.geocities.com/bijan_bidabad/

[2]) براي شرح حالات حاج ملاّ هادي و شجرة خانوادگي وي نگاه كنيد به: حكيم سبزواري، زندگي- آثار- فلسفه، تأليف غلامحسين رضانژاد (نوشين)، انتشارات سنائي، 1371، تهران. حسن امين نيز به همين موضوع اشعار دارد. نگاه كنيد به: صفحة 70 ديوان اسرار، كليات اشعار فارسي حاج ملا هادي سبزواري، انتشارات بعثت، صفحة 70، 1380.

[3]) نابغه علم و عرفان در قرن چهاردهم هجري نگارش حضرت حاج سلطانحسين تابنده، چاپ دوّم، صفحات 360- 359، 1350 شمسي.

[4]) نابغه علم و عرفان در قرن چهاردهم هجري، صفحات 24-23.

[5]) يٰا اَيُّهَا ٱلنّٰاسُ اَنْتُمُ ٱلْفُقَرٰاءُ اِلَي ٱللهِ وَ هُوَ اَلْغَنيُّ الْحَميد. سورة فاطر، آية 15. اي مردم شما درويش به خدا هستيد و اوست دارا و ستوده.

[6]) بحارالأنوار، 1، 224، باب 7- آداب طلب العلم و أحكامه...: ليس العلم بالتعلم إنما هو نور يقع في قلب من يريد الله تبارك و تعالى أن يهديه فإن أردت العلم فاطلب أولا في نفسك حقيقة العبودية و اطلب العلم باستعماله و استفهم الله يفهمك. بحارالأنوار، 67، 139، باب 52- اليقين و الصبر على الشدائد: ليس العلم بكثرة التعلم إنما هو نور يقذفه الله في قلب من يريد.

[7]) از سروده‌هاي ابوعلي سينا در اواخر عمر اوست:

اندر دل من هزار خورشيد بتافت           امّا به كمال ذرّه‌اي راه نيافت.

[8]) در آيات 14-11 سوره طه در قرآن كريم آمده كه درخت و آتش به حضرت موسيu مي‌فرمايد: يٰا موُسيٰ اِنّي اَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ اِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طوُيًٰ وَ اَنَا اَخْتَرتُكَ فَاسْتَمِعْ لِمٰا يوُحي اِنَّني اَنَا ٱللهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنَا فَاعْبُدْني وَ اَقِمِ الصّلوٰةَ لِذِكْري. اي موسي همانا منم پروردگار تو پس در آور كفشهاي خويش را كه همانا تو در درة مقدس طوي هستي و من ترا برگزيدم. پس گوش فراده به آنچه وحي مي‌شود. همانا منم خدا، نيست خدايي جز من پرستش كن مرا و بپادار نماز را براي ياد من.

[9]) الكافي، 1، 218، باب أن المتوسمين «قَالَ هُمُ الْأَئِمَّةُ ع قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى». همانا مؤمن به نور خدا مي‌نگرد.

[10]) نهج‌البلاغه، ترجمة جعفر شهيدي، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ پانزدهم، 1378، خطبة 193، صفحات 227-224.

[11]) آية 198، سورة اعراف.

[12]) آية 70، سورة اسرا. همانا فرزندان آدم را گرامي داشتيم.

[13]) «و روي أن الله تعالى يقول في بعض كتبه يا ابن آدم أنا حي لا أموت أطعني فيما أمرتك أجعلك حيا لا تموت يا ابن آدم أنا أقول للشي‏ء كن فيكون أطعني فيما أمرتك أجعلك تقول للشي‏ء كن فيكون». إرشادالقلوب، 1، 75 ، الباب الثامن عشر وصايا و حكم بليغة.

[14]) آية 17، سورة انفال. وَ مارَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لَاكِنَّ اللهَ رَمَيٰ

[15]) آية 10، سورة فتح. اِنًّ الَّذِينَ يُبايِعوُنَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ الله.

[16]) شرح حال حضرت نورالاوليا و بدرالاصفياء زين‌العارفين و مرشدالواصلين المقرب الي‌الله آقاي حاج محمّدكاظم سعادتعليشاه در كتاب رهبران طريقت و عرفان تأليف حاج ميرزا  محمّدباقر سلطاني گنابادي، چاپ چهارم، 1379، انتشارات حقيقت، صفحات 234-230 درج است.

[17]) نابغه علم و عرفان در قرن چهاردهم هجري، صفحة 28.

[18]) شرح اين سفر و ملاقات در نابغة علم و عرفان در قرن چهاردهم هجري صفحات 48- 45 آمده است.

[19]) اين واقعه در تاريخ 25 ذيقعده 1289 اتّفاق افتاده است. نگاه كنيد به: حكيم سبزواري، زندگي- آثار- فلسفه، صفحة 101.

[20]) نگاه كنيد به: حكيم سبزواري، زندگي- آثار- فلسفه، صفحات 102- 99 و 131- 130.

[21]) حسن امين به نقل از گزارش نجفي قوچاني در سياحتنامة شرق به اين موضوع اشاره دارد. نگاه كنيد به: حسن امين، ديوان اسرار، كليات اشعار فارسي حاج ملا هادي سبزواري، انتشارات بعثت، صفحة 70، 1380.

[22]) در آن زمان كشيدن ترياك از لحاظ عموم علماء و عامّة مردم مباح بود و مخالفت عمومي با آن وجود نداشت بلكه يكي از كشت‌هاي پرعائد خراسان ترياك و سبزوار از مراكز كشت خشخاش بود- نگاه كنيد به: حكيم سبزواري، زندگي- آثار- فلسفه، صفحة 255. اوّلين كسي كه فتوا به حرمت ترياك داد حضرت سلطانعليشاه گنابادي بود. تعداد فتاواي ايشان بسيار معدود است و غالباً مسائل و ابتلائات جامعه را مدّ نظر قرار داده‌اند. اين فتوا در شرح آية يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ قُلْ فيهِمٰا اِثْمٌ كَبيرٌ وَ مَنٰافِعُ لِلْنّٰاسِ وَ اِثْمُهُمٰا اَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمٰا (سورة بقره، آية 219) در تفسير بي‌نظير بيان السعاده في مقامات العباده كه جامعترين تفسير عرفاني در اسلام است آمده است. اصرار ايشان بر حرمت ترياك و اعلميّت آن جناب در فقه اسلام باعث شد كه برخي علماء نيز تبعيّت نموده و استعمال ترياك را حرام نمايند. خليفة ايشان حضرت نورعليشاه ثاني نيز كشيدن ترياك را حرام اعلام و در اين باب كتاب «ذوالفقار در حرمت كشيدن ترياك و افيون» را مرقوم فرمودند. پس از آن همواره حرمت استعمال ترياك توسط اقطاب و بزرگان سلسلة نعمت‌اللّهي سلطانعليشاهي گنابادي مؤكداً اعلام گرديد تا جائي كه مبتلايان به ترياك را دستگيري نمي‌نمايند.

[23]) بقبند: رختخوابي است كه در ملحفه بزرگي بسته و به جاي پشتي استفاده مي‌كردند.

[24]) شرح حال حضرت مشرق الانوار و مشرق الاسرار و زين الابرار و شرف الاخيار سعيد بن سلام شيخ ابوعمران المغربي طاب ثراه از اقطاب سلسله در «رهبران طريقت و عرفان»، صفحات 152-149 درج است.

[25]) اين فرمان در خاطرات زيارت خانة خدا و عتبات عاليات در خدمت راهنما، محمّدآقا رضاخاني، صفحة 324، 1366، گراور شده است. اين فرامين همراه با مجموعه‌اي از مكاتبات توسط آقايان حميد و محمود نجفي‌زاده صوفي استنساخ و در كتابخانة آقاي يعقوب نجفي‌زاده صوفي نگهداري مي‌شود.

[26]) آقاي هادي غفاري از حاج آقاي راستين و همچنين آقاي عبّاس نعمت‌اللّهي از پدرشان آقاي عبدالمولي نعمت‌اللّهي خادمباشي مقبرة حضرت سعادتعليشاه (در جنب حرم عبدالعظيم در شهر ري) نقل مي‌كنند كه حضرت سلطانعليشاه در زمان خلافت خود كرسي‌نامه‌اي را به جناب حاج شيخ عبدالله حائري داده و فرموده بودند بعد از نام من نام حاج ملاّعلي را اضافه كنيد و آقاي حائري نيز با خطّ خود كرسي‌نامه را تكميل مي‌نمايند. حضرت سلطانعليشاه كرسي‌نامه را به آقا سيّد جواد جوقيني بني‌هاشمي ساكن شهريار داده، مي‌فرمايند اين امانت را داشته باش تا صاحبش مطالبه نمايد. مدّتها از اين ماجرا مي‌گذرد و موضوع به فراموشي سپرده شده بود. پس از رحلت حضرت سلطانعليشاه، جناب حاج شيخ عبدالله در جانشيني حضرت نورعليشاه ترديد مي‌نمايند و مدّتي تمكين نمي‌كنند. اختلافاتي نيز مابين اخوان تهران ايجاد مي‌شود تا در سفري حضرت نورعليشاه به تهران تشريف مي‌آورند و آقاي سيّد جلال جوقيني بني‌هاشمي پسر آقا سيّد جواد حضرت نورعليشاه را به جوقين شهريار دعوت مي‌نمايد. حضرت نورعليشاه قبول دعوت را منوط به دعوت از جناب حاج شيخ عبدالله مي‌كنند. آقا سيّد جلال خدمت جناب حاج شيخ عبدالله مي‌رسد و براي جوقين دعوت مي‌كند. حاج شيخ عبدالله ابتدا نمي‌پذيرند كه با اصرار تهديد‌آميز سّيد جلال مواجه شده و به هرحال قبول نموده و به جوقين مي‌آيند. در جوقين حضرت نورعليشاه از آقا سيّد جلال سؤال مي‌كنند كه امانتي نزد آقا سيّد جواد (پدر سيّد جلال كه در آن هنگام فوت كرده بود) داريم و آن را مطالبه مي‌نمايند. آقا سيّد جلال از موضوع بي‌خبر بود به مادرش مراجعه و از امانتي كه نزد پدرش سپرده شده بود جويا مي‌شود. مادر آقا سيّد جلال ابراز مي‌دارد پدرت مدّتها قبل لولة كاغذي را در داخل يك قوطي گذاشت و آن را در زير سقف پنهان كرد. آقا سيّد جلال در انظار جمع، قوطي را از زير سقف بيرون آورده و با همان وضعيت مملو از گرد و خاك حضور حضرت نورعليشاه تقديم مي‌كند. ايشان مي‌فرمايند قوطي را به جناب حاج شيخ عبدالله بدهيد تا باز كنند و بخوانند. جناب حاج شيخ عبدالله قوطي را باز و دستخط خود را كه نام حضرت نورعليشاه را با القاب كامل نوشته بودند ملاحظه و خاطرة زمان تحرير آن تداعي و دگرگون شده و به زانوي حضرت نورعليشاه مي‌افتند و طلب عفو و تجديد عهد مي‌نمايند. حضرت نورعليشاه اجابت فرموده و همان روز در جوقين با حضرت نورعليشاه تجديد بيعت مي‌نمايند. پس از اين ماجرا در نامه‌اي كه حضرت نورعليشاه به حاج شيخ عبدالله حائري مرقوم مي‌فرمايند به جاي لقب رحمتعلي خطاب رحمتعليشاه به ايشان مي‌نمايند. در سفر آخر حضرت نورعليشاه به كاشان ملازم بودند ولي متأسفانه در مراجعت با گريه و ناله، جسد پير بزرگوار را به همراه آوردند، چه آن جناب در كاشان توسط ماشاءالله خان پسر نايب حسين كاشاني مسموم گرديدند و در كهريزك در 15 ربيع الاوّل 1337 قمري وفات يافتند. سپس جناب حاج شيخ عبدالله به گناباد رفته و خدمت حضرت صالحعليشاه عهد بيعت را تازه نمودند و حضرت صالحعليشاه حاج شيخ عبدالله را در سمت‌هاي قبلي ابقا فرمودند.

[27]) آقاي حاج براتعلي رابطي اظهار مي‌داشتند كه در اوائل فقر حاج آقاي راستين ارادت بسيار زيادي به جناب حاج شيخ عمادالدّين داشتند. اين ارادت به حالت جذب شديدي رسيده بود بطوريكه در مجالس روبروي ايشان مي‌نشستند و گاه و بي‌گاه همانند پريدن كبوتر بر روي زمين دوزانو- دوزانو به بالا مي‌پريدند تا بر روي زانوي جناب حاج شيخ مي‌افتادند، يا آن چنان در مجلس مي‌غلتيدند كه چند نفر به سختي مي‌توانستند جلوي ايشان را بگيرند. خود ايشان نيز از اين ارادت نسبت به جناب حاج شيخ گاه صحبت و از ايشان تجليل مي‌كردند و مي‌گفتند: سالها بايد بگذرد تا شيخي به بزرگواري جناب حاج شيخ عمادالدّين پيدا شود.

[28]) در امامت جماعت در كتب فقهي توضيح داده‌اند كه اگر دو نفر براي امامت جماعت مسجدي پيشنهاد شدند امام راتب مقدّم است. به عبارتي در سؤال به اينكه كدام يك مقدّمند؟ مي‌گويند آنكه علمش بيشتر باشد. مي‌گويند هر دو فقيه‌اند. مي‌گويند آنكه با تقواتر است. مي‌گويند هر دو متقي‌اند. مي‌گويند آنكه سنّ بيشتري دارد. مي‌گويند هر دو هم‌سن هستند. مي‌گويند آنكه سيّد است مقدّم است. مي‌گويند اتفاقاً هر دو از ساداتند. مي‌گويند آنكه خوشگل‌تر است مقدّم است. زيرنويس از آقاي حاج عبدالصّالح جواهريان.

[29]) دانشمندان امّت من از پيامبران بني‌اسرائيل برترند.

[30]) الكافي، 1، 401، باب فيما جاء أن حديثهم صعب مستصعب. بْنِ صَدَقَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ ذُكِرَتِ التَّقِيَّةُ يَوْماً عِنْدَ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع فَقَالَ وَاللَّهِ لَوْ عَلِمَ أَبُو ذَرٍّ مَا فِي قَلْبِ سَلْمَانَ لَقَتَلَهُ وَ لَقَدْ آخَى رَسُولُ اللَّهِ ص بَيْنَهُمَا فَمَا ظَنُّكُمْ بِسَائِرِ الْخَلْقِ إِنَّ عِلْمَ الْعُلَمَاءِ صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ أَوْ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَوْ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ فَقَالَ وَ إِنَّمَا صَارَ سَلْمَانُ مِنَ الْعُلَمَاءِ لِأَنَّهُ امْرُؤٌ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ فَلِذَلِكَ نَسَبْتُهُ إِلَى الْعُلَمَاءِ.

[31]) نگاه كنيد به: حكيم سبزواري، زندگي- آثار- فلسفه، صفحات 33-28. مولوي عليه‌الرّحمه فرمايد:

سبزوار است اين جهان و مرد حق               اندر اينجا ضايعست و ممتحق

ممتحق به معني ضايع و ناچيز شده، فرهنگ لغات مثنوي، دكتر سيد عبدالرّضا علوي.

[32]) بحث در علّت اين موضوع كه چرا غالباً عالم‌نمايان تبديل به عوامل و دست‌هاي قدرت‌هاي استعماري و استثماري مي‌شوند بسيار مفصّل است. ريشة تاريخي اين موضوع از زمان حضرت آدمu قابل پيگيري است. بطور كلي عالم‌نمايان در همة اديان افرادي هستند كه بدون اجازه از طرف خدا يا مأذونين الهي اقدام به طرح مسائل ديني مي‌نمايند. به دليل اينكه براي حصول منافع مادّي و جلب نظر خلق، خود را نمايندة خدا معرفي مي‌كنند اولين اقدام آنها دروغ و افترا بستن بر خداست. بسياري نيز ناخواسته در مهلكة عالم‌نمائي مي‌افتند. به هر حال هركس كه استعداد دروغ بستن بر خدا را داشته باشد براي كسب منفعت، مستعد انجام ساير اقدامات نيز خواهد بود. قدرت‌هاي بزرگ و صاحبان ثروت در همة عالم از اين ويژگي به نفع خود استفاده مي‌كنند و عالم‌نمايان را مي‌خرند. تورات و انجيل و قرآن و ساير كتب آسماني مملو از ويژگي‌هاي اين موضوع است كه از تطويل كلام خودداري مي‌شود. اعترافات تكان دهندة همفر جاسوس انگليسي در ممالك اسلامي در 300 سال پيش كه خلاصه‌اي از دو كتاب سرّي (مجموعاً 3200 صفحه‌اي) وزارت مستعمرات بريتانيا براي از بين بردن اسلام را همراه با جزئيات فعاليت‌ها و مأموريت‌هاي خود فاش مي‌سازد مؤيد اين نظر است. نگاه كنيد به: خاطرات همفر، جاسوس انگليسي در ممالك اسلامي، انتشارات اميركبير، 1373، تهران.

[33]) نگاه كنيد به: حكيم سبزواري، زندگي- آثار- فلسفه، صفحات263-259.

[34]) مردم به دين پادشاهان خود هستند. بحارالأنوار، 102، 7، الفيض القدسي في ترجمة العلامة المجلسي.

[35]) آقاي قوام غزنوي از معمّرين كاشان نقل مي‌كنند كه در سالهاي جلوتر از كثرت فشار معاندين فقر و درويشي فقراء مخفيانه اجتماع مي‌كردند و حتّي مجالس فقري را در كورة قنات تشكيل مي‌دادند و در اين ارتباط به يكي از اخوان به نام ملّا محقق اشاره مي‌كردند كه قبر وي در بيدگل (در دروازة فخّارخوان) زيرزميني عميق با چندين ده پله بود كه قنات (جوب يا سيپَك به لفظ محلّي) از آنجا عبور مي‌كرد. سابقه فشار متحجّرين بر فقراي كاشان در اثر تحريكات عالم‌نمايان خود شرح مفصلي دارد به شورش سال 1312 قمري انجاميد و اهل كاشان بر مخالفت فقراء قيام نمودند. حاجي ميرزا فخرالدّين كاشاني و ملّا محمّدعلي آراني دستور دادند تا مردم عوام فقراء را از آران و بيدگل و نوش‌آباد بيرون كنند. حتّي در پاسخ به استفتاء عوام از آخوند ملّا محمّدعلي آرانی دربارة استفاده از حمّام مورد استفادة دراويش  نامبرده در حكم شرعي پاك بودن آب كر احتياط نموده و غسل در آن را باطل مي‌خواند و همچنين مسلم را نجس معرفي مي‌كند كه به تبع آن حمّام مورد استفادة وي را نيز نجس مي‌خواند. در اين استفتاء سؤال شده كه: حمّام يكي از كوي‌ها كه بيشتر مشتريان آن دراويش و متصوفه‌اند چه حكم دارد؟ متن فتواي وي در ذيل آمده است:

بسم الله خير الاسماء

اين حمّام مذكور نجس است حتّي آب خزينة آن كه به تدريج به حدّ كر رسيده بنابر مشهور اگرچه اين جانب حكم به نجاست خزينه بعد از بلوغ به حدّ كريّت نمي‌كنم لكن كمال احتياط را دارد، و امّا رفتن مسلم به حمّام مذكور در صورتي كه توهين اسلام و اعانت بر اثم باشد نيز معصيّت دارد و بنا بر مشهور غسل او هم باطل است.                                                                                           محمّدعلي

شرح وقايع آن زمان در نابغة علم و عرفان، صفحات 117-111 و 275-272 و 431-421 آمده است.

[36]) مقبرة شاهزاده هادي در بيدگل كاشان قرار دارد و از جناب حاج شيخ عمادالدّين نقل مي‌كنند كه صاحب مزار از مأذونين بوده است.

[37]) نه تنها در اسلام  بلكه در هيچيك از اديان الهي تكفير نداريم و اين عمل فقط دسيسة سياسي است كه عالم‌نمايان همة اديان براي سركوب انبياء و اولياء و اوصياي الهي و منتسبين به آنها از آن استفاده كرده‌اند. قتل تمام انبياء و اولياء الهي كه در كتب آسماني از آنان ذكري شده و شهادت همة ائمة معصومين عليهم السّلام و كشتار عرفاي سلف همه شقّي از اين توطئه است. تمام جنگ‌هاي تابعين فراعنه بر عليه انبياء حقّة بني‌اسرائيل، تمام جنگ‌هاي صليبي در قرون وسطي و بين مسيحيان، تمام جنگ‌هاي بين مسلمين از صدر اسلام تا كنون همه از اين قماش بوده‌اند. آيا دستورات انبياء سلف كشتن پيامبران و تابعين آنها بوده است؟ پاسخ مسلّماً منفي است، ولي چگونه است كه تاريخ اديان مملو از كشتن و تبعيد و ايذا و اذيت و در مضايقه گذاشتن راهنمايان حقيقي دين و پيروان ايشان است؟ بررسي و تدبّر در تاريخ اديان همواره مبيّن اين پديده است كه عالم‌نمايان اديان كه از دين بهره‌اي نداشته‌اند و از نام دين دكّاني براي استحمار و استعمار و استثمار خلق ساخته‌اند همواره مسبّب اين همه خرابي در اديان و جوامع بوده‌اند.

عيسيu فرمود هركه عباي تو را كشيد قباي خود را نيز به او هبه كن و هركه سيلي بر صورتت نواخت روي ديگر صورتت را بر او عرضه دار تا اگر خواست با سيلي ديگري بنوازد. آيا براساس همين دستورات و تعليمات بود كه مسيحيان قرن‌ها به تكفير و قتل يكديگر پرداختند و جنگ‌هاي صليبي به راه انداختند؟ آيا براساس دستورات و تعليمات مكارم اخلاق رسول اكرم (ص) بود كه مسلمانان به دستور اميرالمؤمنين يزيد و زاهد اعظم ابن‌سعد و حاكم شرع شريح قاضي مولي الكونين ابي‌عبدالله الحسينu و يارانش را به جرم خروج بر عليه امام زمان يزيد تكه تكه كردند و بر جنازة آنان اسب دواندند و خيمه‌هايشان به آتش كشيدند و خانواده‌هايشان را به اسارت بردند؟ و هزاران هزار فاجعة ديگر از اين دست از تعليمات الهي انبياء عليهم السّلام بود؟ هر كودك خردسالي داند كه پاسخ چيست؛ بلكه خود آن بزرگواران نيز مقصود توطئه‌گران و عالم‌نمايان ديني بوده‌اند. چه بسا همان كساني كه دسته‌ها راه مي‌اندازند و با عَلَم و علامت و كُتَل و بيرق و چهل‌چراغ به سينه‌زني و زنجيرزني و عزاداري خامس آل عباu مي‌پردازند اگر در واقعة عاشورا بودند بر جنازة سالار شهيدان اسب نمي‌دواندند و همان كساني كه بدون تدبّر و آزمايش حقّانيّت يزيد، از او متابعت نمودند و خليفةالله را كشتند الآن هم با اشارة عالم‌نمائي به اولياي الهي و پيروان ايشان يورش نبرند و در مضايقه نگذارند و نبندند و نزنند و نكشند! رَبَّنٰا اَفْرِغْ عَلَيْنٰا صَبْراً وَ ثَبِّتْ اَقْدٰامَنٰا وَ اَنْصُرْنٰا عَلَي ٱلْقَوْمِ ٱلْكٰافِرينَ.

[38]) در يادداشت كوچكي جناب حاج شيخ عبدالله حائري به آقاي حاج محمّد خان راستين در مورد ايذاء و اذيّت فقراء بروجرد چنين نوشته‌اند:

جناب آقاي راستين دامت بركاته

چون جناب جلالتماب آقاي كيواني دام مجده عازم بودند باين مختصر يادآور شدم خدمت همة دوستان سلام برسانيد دوستان اينجا سلام مي‌رسانند. زادكم الله شرفاً و السّلام. به بروجرد بنويسيد: اي گدايان خرابات خدا يار شماست. والسّلام                                                                       عبدالله

با توجّه به خطاب ايشان به «راستين» معلوم مي‌شود اين يادداشت مربوط به سالهاي 1310 شمسي به بعد است زيرا در آن سال نام ايشان از «امين» به «راستين» تغيير يافت، و در سال 1316 شمسي جناب حاج شيخ عبدالله رحلت نمودند. نقل از كتاب شرح حالات و خاطراتي از عالم ربّاني و عارف الهي شيخ جليل سلسلة نعمت اللهي سلطانعليشاهي گنابادي جناب آقاي حاج محمّد خان راستين اراكي درويش رونقعلي، نگارنده، 1382.

[39]) مقابر حضرت صاحب العلم الوفي و الزّاهد الصّفي ابي الحسن شيخ سرّي سقطي طاب ثراه و حضرت اوّل الاقطاب في الغيبة و باب ابواب الطّريقة و مظهر الحقيقة سيّد الطّائفة و رأس علماء الشّريعة العالم الهادي شيخ جنيد بغدادي طاب ثراه در جوار هم و مقبرة حضرت اوّل السّلسله و باب الطّريقة كنز المعارف و قليل المعارف شيخ المشايخ شيخ معروف كرخي طاب ثراه سرسلسلة اكثر سلاسل صوفيه به طور جداگانه در آنجا قرار دارد. رجوع شود به يادداشتهاي سفر به ممالك عربي نگارش حضرت رضاعليشاه، چاپ اوّل، 1353، صفحات 26- 24. شرح حالات اين بزرگواران در كتاب رهبران طريقت و عرفان در صفحات 135- 133، 142- 138 و 132- 129 درج است.

[40]) شرح حال حضرت جامع علوم الاوائل و الاواخر و مجمع اصول المناقب و المفاخر مولانا حسينعليشاه اصفهاني طاب ثراه از اقطاب سلسله در «رهبران طريقت و عرفان»، صفحات 218- 215 درج است.

[41]) آقاي سيّد علي روح الامين در دفتر يادداشتهاي خود (اين مجموعه متعلّق به كتابخانة شخصي آقاي سيّد هادي روح الامين مي‌باشد) دربارة تشرّف جناب آقاي ميرزا ابوطالب سمناني ملقّب به محبوبعلي از مشايخ حضرت نورعليشاه ثاني به فقر واقعة مشابهي را نوشته‌اند: از آقاي حاج ضياء‌الدّين سمناني از بني‌اعمام ايشان (جناب ميرزا ابوطالب) شنيدم كه مي‌گفت: آقا ميرزا ابوطالب قبل از فقر ابتلا به ترياك داشت و با فقرا در نفاق و بدگوئي بود و از نفوذ روحاني و سياسي‌اش بر عليه فقر استفاده مي‌كرد. جناب حاج شيخ عبدالله حائري از گناباد مراجعت و عازم تهران بودند و در سمنان منزل آقاي عميد‌الممالك (نصيري) اقامت كردند. روزي به من و آقا شيخ محمّد فاني (كه بعداً مأذون به ارشاد و دستگيري با لقب درويش ظفرعلي شدند) گفتند برويد و به ميرزا ابوطالب بگوئيد بيايد اينجا، با او كاري داريم. اوضاع روز طوري بود كه نتيجة اين مأموريّت در نظر ما غيرممكن مي‌نمود و پيش خود مي‌گفتيم چطور ممكن است آقا ميرزا ابوطالب با موقعيّتي كه از لحاظ روحانيّت و مرجعيّت در اين شهر دارد به صرف احضار جناب حاج شيخ عبدالله خدمت ايشان برسد و ترديد خود را با عميد‌الممالك در ميان گذاشتيم. او كه مجرّب‌تر بود گفت وظيفة شما اطاعت امر است، به نتيجه چكار داريد. وقتي خدمت آقا ميرزا ابوطالب رسيديم و امر جناب حاج شيخ عبدالله را ابلاغ كرديم نگاه عجيبي به ما دو نفر كرده ما را مرخص نمود ولي ساعتي نگذشت كه خدمت حاج شيخ عبدالله رسيد و بدون اين كه ترحيب و تهنيت متعارف انجام دهد سلامي كرده و در پائين اطاق نگاهش را بر زمين انداخته نشست. جناب حاج شيخ عبدالله به او گفتند حضرت آقاي نورعليشاه دستور فرموده‌اند از شما دستگيري شود و او را به جلو خواندند و دستور غسل و تهيّة مقدّمات تشرّف را دادند و او بي لا و نعم رفت و با انجام تداركات آمد و مشرّف به فقر شد. چند ماهي نگذشت كه به گناباد احضار شد و پس از دو سه ماهي خبر رسيد كه ايشان به درجة ارشاد با لقب محبوبعلي مفتخر شدند. وقتي خبر مراجعت ايشان به سمنان رسيد، من و جمعي از اخوان به استقبال رفتيم. پسر خردسال من نيز همراه آمد و مركوب ما عموماً چهارپايان بود و شنيده بوديم كه آقا ميرزا ابوطالب با كالسكه خواهند آمد. صحبت ما در راه در اين باره بود كه ما از شيخي كه تا سال قبل از جملة مخالفين فقر و آزار دهندة فقرا و مبتلا به ترياك بوده است چه خواهيم ديد. در اين ضمن پسر من گفت اگر مرا صدا كرد و در كالسكة خود نشاند معلوم است مكرّم است. وقتي كالسكة ايشان رسيد در پنجاه قدمي از كالسكه پياده شدند و گوئي عظمت و هيبت ايشان تمام بيابان را فرا گرفته بود و ما همه بي‌اختيار به پاي ايشان افتاديم و بلاتأمّل با اشاره به فرزند من او را به كالسكه دعوت كردند.

[42]) سورة كهف، آية 17. كسي كه خدا هدايتش كند پس هدايت شد و كسي كه گمراه شد پس هرگز وليّ مرشد نيافت.

[43]) سورة حجر، آية 99. و ربّ خودت را بندگي كن تا يقين آيدت. در اين آيه ضمير ملكي مخاطب «كَ» تأكيد بر ربّ مضاف دارد و نه ربّ مطلق.

[44]) اين ماجرا در روزنامة اطلاعات آن روزها نيز درج شده است.

[45]) صبية كوچكتر جناب حاج شيخ عمادالدّين ذكر مي‌كنند كه آقاي بني‌هاشمي ميزبان بودند.

[46]) برخي از سلّاك كه حالت جذب آنها بر سلوكشان فزوني دارد رفتار و سخناني ابراز داشته‌اند كه مورد قبول ديگران كه هم حال آنان نيستند نمي‌باشد كه فرموده‌اند:

با خلايق چون نداريم الفتي       خلق پندارند ما ديوانه‌ايم

آرتيماني در سرآغاز ساقي نامة معروفش (ديوان رضي‌الدّين آرتيماني، انتشارات دار الفكر، چاپ اوّل، قم، 1372، صفحة 1) اين ديوانگان را خالق عقل مي‌خواند و خداوند را بديشان سوگند مي‌دهد كه:

الهي به مستان ميخانه‌ات       به عقل آفرينان ديوانه‌ات.

[47]) اين مرثيه در گلچين گلزار شعر و ادب، دانشور علوي، چاپ آبنوس پاريس، 1373، صفحة 82 چاپ شده است.

[48]) تا اين اواخر اين مقبره همچنان مطاف اهل دل بود و جسم بسياري از بزرگان عرفا در آنجا مدفون ولي متأسفانه به بهانة طرح توسعة حرم عبدالعظيم مقابر اطراف آن را تخريب نمودند. قدر و منزلت امامزاده حمزه بعلّت دارا بودن اذن روايت ايشان بود ولي مدفونين آن مقبره غالباً علاوه بر اذن روايت اذن خلافت واذن درايت و وصايت از معصومين عليهم‌السّلام داشتند و از لحاظ جايگاه و مرتبه مذهبي ارجح بودند.

     لازم به ذكر است كه گرچه سادات و فرزندان صوري انبياء و اولياء و اوصياء و ائمه‌زادگان به واسطة انتساب صوري به آن بزرگواران براي مسلمين و علاقه‌مندان به آن بزرگواران محترم مي‌باشند ولي سيادت و قرابت ظاهري به بزرگان دين حتّي دليل بر اتصال معنوي و هدايت آنها نيست چه رسد به اين كه عهده‌دار مسند ارشاد و هدايت باشند و از اين بُعد چنانچه اذني در كار نباشد همانند سايرين هستند. بررسي تاريخ شواهد بسيار زيادي را در مورد اين موضوع نشان مي‌دهد كه چه بسا پيامبرزادگان يا امامزادگاني كه دشمن پيامبران و امامان عليهم السّلام بوده‌اند. براي بررسي بيشتر به كتب تذكره مراجعه شود.

     در زمان حيات آيت‌الله خميني چندين بار اقدام به تخريب اين مقبره كردند ولي ايشان به تندي محرّكين را مورد عتاب قرار دادند. تخريب كنندگان نيز كه با ازدحام فقراء در اطراف مزار مواجه شدند نتوانستند ماشينهاي سنگين تخريب را به آنجا نزديك كنند. ولي بعد از فوت ايشان، در سال 1370 مجدداً اقدام و مقبره تخريب و سنگهاي مزارها نيز برچيده شد. مزار بسياري از بزرگان دين منجمله حضرت سعادتعليشاه اصفهاني، حضرت نورعليشاه ثاني، جناب حاج شيخ عبدالله حائري، جناب حاج شيخ عمادالدّين سبزواري، جناب شيخ محمّد امام جمعه اصطهباناتي، جناب محمّد مهدي مجتهد سليماني، جناب حاج سيّد هبة‌الله جذبي در آنجا مي‌باشد.

[49]) اين مرثيه در گلچين گلزار شعر و ادب، صفحات 76- 75 چاپ شده است.

[50]) جناب حاج محمّد خان راستين مدّتها تحت تربيت جناب حاج شيخ عمادالدّين بودند. نگاه كنيد به: «شرح حالات و خاطراتي از عالم ربّاني و عارف الهي شيخ جليل سلسله نعمت‌اللّهي سلطانعليشاهي گنابادي جناب آقاي حاج محمّدخان راستين اراكي درويش رونقعلي طاب ثراه فرزند زكي آيتالله ميرزا محمّدعليخان مجتهدعراقي».

[51]) ملاّ محمّد كفن‌دار حرم عبدالعظيم مي‌گفت وقتي جناب امام جمعه اصطهباناتي به شيخي نائل آمدند ايشان را در صحن عبدالعظيم ملاقات كرده تبريك گفتم. گفتند چه تبريكي؟ شغل مستراح پاك كني كه تبريك ندارد! شيخ وظيفه‌اش پاك كردن كثافات وجود سلّاك است. زيرنويس از آقاي جواهريان.

[52]) در تفسير شريف بيان السعاده في مقامات العباده تأليف حضرت حاج ملاّ سلطانمحمّد بيدختي گنابادي سلطانعليشاه طاب ثراه در ذيل آية 107 سورة هود و در «بياني در خلود اهل آتش و عدم خلود آنان» ضمن بيان نظرات متشرعين از متكلّمين و فقها و نظر حكماي مشّايين و اشراقيين به نظر صوقيه اشاره مي‌نمايند و مي‌فرمايند: «...گروهي از صوفيان نيز معتقد به عدم خلود و دائمي نبودن آتش‌اند. و اينان به اصول ذوقي و شواهد كشفي خودشان استدلال كرده و مي‌گويند: رحمت ذاتي و سابق بر غضب و شامل همه است و غضب عرضي است كه ملحق به مشمول رحمت بالذّات است و عرضي زايل مي‌شود و ذاتي زايل نمي‌شود. پس بعد از مقداري عذاب كه مناسب حال معذّب باشد عذاب براي همه شيرين مي‌شود چنانچه برخي گفته‌اند يا اينكه همة معذّبها از جهنّم خارج مي‌شوند و در قعر و ته جهنّم گياه شاهي مي‌رويد چنانچه بعضي گفته‌اند يا اينكه عذاب بر نوع ابدي و دائمي مي‌شود به اين ترتيب كه اشخاص پشت سر هم به تدريج مي‌آيند و مي‌روند چنانچه گروهي گفته‌اند...»

[53]) آقاي رحمان كاوه صفت ابراز مي‌دارند: از اينكه اين مصيبت باعث رنج و غم جناب حاج شيخ عمادالدّين شود ناراحت بودم و سه شبانه روز غذا نخوردم و گريه مي‌كردم. جناب حاج شيخ مرا تسلّي دادند و گفتند: «هر وقت بخواهيم اموات را مي‌بينيم و با آنها صحبت مي‌كنيم، شما آسوده خاطر باشيد».

خانم رابطي خانوادة آقاي رضا سيف‌اللهي ابراز مي‌دارند: سال 1305 جناب حاج شيخ به همدان آمدند و پدرم آقاي براتعلي رابطي افتخار پذيرائي داشت. فرد همراه ايشان بيان مي‌كرد كه سالهاي گذشته هر شب جمعه در خدمت جناب حاج شيخ به قبرستان مي‌رفتيم و مدّتي آنجا مي‌نشستند و بازمي‌گشتيم. درست يك سال قبل از اينكه صبية ايشان فوت كند روز چهارشنبه‌اي مرا خواستند تا با هم به قبرستان برويم. تعجّب كردم كه چرا چهارشنبه تشريف مي‌برند. اين بار به داخل نرفتند و در قسمت دورتري از قبرستان نشستند و پس از مدّتي تأمّل با اينكه چهرة ايشان متأثّر مي‌نمود بازگشتند. يكسال بعد در همان اوان صبية ايشان فوت كرد و قبرستان وسعت يافته بود و در همان جائي كه سال پيش مدّتي نشستند مدفون شد.

[54]) 24 فروردين 1334.

[55]) پدر آقاي حاج سيّد مصطفي مرتضوي آقاي حاج سيّد مرتضي حسيني كاشاني از علماي معروف و نزديك به اجتهاد كاشان بود و ارتباط تنگاتنگي با آقا سيّد ابوالحسن اصفهاني داشت و نمايندة ايشان در منطقه كاشان و اطراف و اكناف بود. نقل ميكنند كه وي پس از اتمام علوم حوزوي به فروع دين قانع نگرديد و در پي اصل دين ميگشت. با ارسال نامه‌اي از آقا سيّد ابوالحسن اصفهاني سؤال نمود كه راه خدا كجاست و چرا شما مردم را به صراحت راهنمائي نميكنيد. پس از مدّتي پاسخ نامه آمد كه در آن ذكر شده بود كه گمشدة شما نزد اهل الله است و به گناباد عزيمت كن و شرايط زمان كَلّمَ النّاس عَلي قَدْرِ عُقُولهُمْ (با مردم به اندازة عقول آنها با آنها سخن گوئيد) را ايجاب مينمايد. نامبرده با ملاقات حضرت سلطانعليشاه در تهران مشرّف به فقر گرديد و در مراجعت از كليّة مساندي كه داشت نظير وعظ و اقامة نماز جماعت در مساجد اعراض كرد و مورد ظلم و آزار عالم‌نمايان قرار گرفت و تكفيرش نمودند كه ناچار مجبور به ترك كاشان و اقامت در تهران گشت. شرح مختصري از احوال نامبرده در كتاب نابغة علم و عرفان صفحات 425- 424، آمده است.

گفتني است كه آقايان حاج شيخ محمّد نجفي صوفي املشي و آقا سيّد ابوالحسن اصفهاني هر دو در بين مراجع حائز اعلميّت بودند. هر دو نفر نيز مشرّف به فقر شدند. حاج شيخ محمّد نجفي صوفي املشي پس از تشرّف به فقر از مساند ظاهري مذهبي كناره‌گيري كرد ولي آقا سيّد ابوالحسن اصفهاني همچنان بر دوام انجام مديريت اجتماعي امور ظاهر شرع باقي ماند.