عالم ربّاني و عارف الهي شيخ جليل سلسله نعمتاللّهي سلطانعليشاهي كَنابادي جناب آقاي حاج محمّدخان
راستين
اراكي درويش رونقعلي طاب ثراه
فزرندزكي آيت الله ميرزا محمّدعليخان مجتهدعراقي
عالم ربّاني و عارف الهي شيخ جليل سلسله نعمتاللّهي
سلطانعليشاهي كَنابادي
جناب آقاي حاج محمّد خان راستين اراكي ملقّب به درويش رونقعلي طاب ثراه
121
شرح حالات و خاطراتي از
عالم ربّاني و عارف الهي شيخ جليل سلسله نعمتاللّهي سلطانعليشاهي كَنابادي جناب آقاي حاج محمّدخان
راستين
اراكي درويش رونقعلي طاب ثراه
فزرندزكي آيت الله ميرزا محمّدعليخان مجتهدعراقي
|
بيدآباد، بيژن 1338 Bidabad, Bijan راستين، محمّد/ بيژن بيدآباد - ويرايش 4- تهران:......، 1383، هجده، 222 ص. مصور (رنگي) ISBN: ..................... ......... ريال فهرست نويسي بر اساس اطلاعات فيپا (فهرست نويسي پيش از انتشار) كتابنامه 1- راستين، محمّد 1279-1369. 2- عرفان. الف نويسنده. ب عنوان. .................................... ......................... 1383 .................. |
|
راستين گردآوري و تدوين: دكتر بيژن بيدآباد ناشر: .............. آدرس: ................................................................. تلفن: ......................... نوبت چاپ: اوّل 1383 تعداد: ...... جلد چاپ و صحافي: ........... بهاء: ......... ريال حقوق: كلّية حقوق محفوظ و متعلّق به كتابخانة صالح در حسينيّة اميرسليماني ميباشد. شابك: ................. ISBN................ : |
عالم احكام الهي و عارف اسرار نامتناهيبقلم جناب آقاي حاج يوسف مرداني
تجلّي نور عقل شرعي در انسان كامل بقلم حجّت الاسلام سيّد احمد واحدي
آيتالله ميرزا محمّدعليخان مجتهد عراقي
سفر به هندوستان و كشورهاي عربي
سفري به كاشان و شيراز و اصفهان
گوشهاي از زندگي اجتماعي بقلم دكتر حسين ابوالحسن تنهائي
پيغمبر مالكين بقلم دكتر غلامرضا هرسيني
بـــربّي و بــه استعين و عليه اتـوكّـل
در رسالة شريفة صالحيّه ميفرمايند: «فيلي را به شهر كوران آوردند و هركس جايي را از او دست كشيد و خبر از محلّ خود داد كه فيل كذاست. بينا بر همه بخندد و گويد همه درست گفتيد امّا در خور فهم خود امّا فيل را ندانستيد. حق شناسي به آثار چنين است...»[1].
اين كتاب با ارائة مجموعهاي از خاطرات افراد مختلف به نحوي تنظيم وتدوين شده كه شرح احوال جناب آقاي حاج محمّد خان راستين ملقب به درويش رونقعلي شيخ جليل سلسلة نعمتاللهي سلطانعليشاهي گنابادي را از زبان ذكركنندگان آنها بيان نمايد. اين تلاش در مجموعة كتب تحقيقي تاريخي قابل طبقهبندي است و نتيجتاً از معايب آن كم و بيش برخوردار است. به طور كلي قضاياي تاريخي و شرح آنها پيچيدگيهاي خاصّي دارد و اختلافات در آنها زياد است بلكه كم است قضيّة تاريخي كه در آن اختلاف نشده باشد. در كتاب تجلّي حقيقت در اسرار فاجعة كربلا مينويسند[2]: «وقوع اين اختلافات چند سبب دارد: يكي اشتباهاتي است كه براي مورّخين يا براي كساني كه مورّخين از آنها نقل كرده و شنيدهاند رخ ميدهد. ديگر اغراضي است كه در بعضي از موّرخين پيدا ميشود كه از جهت دوستي يا دشمني بعضي امور را به اشخاص نسبت ميدهند، در صورتيكه مورّخ بايد حفظ بيطرفي نموده حقايق را بنويسد. ديگر اشتباه در حدسيّاتي است كه از ديگران شنيده و آنها را بر قطع و يقين حمل نموده و در صورتي كه ممكن است آن حدس خطا باشد، يا از باب اشتباه مجاز به حقايق و غير ذلك از اسباب. از اين رو به اخبار و تواريخ قطع حاصل نميشود ولي نسبت به مورّخين مرتبه ظنّ فرق ميكند، يعني اگر مورّخ مقيّد باشد كه تحقيق وتتبع نموده مهما امكن تاريخ صحيح را به دست بيآورد از اقوال اين شخص ظنّ اطميناني پيدا ميشود. از اين رو بعضي لغوييّن عرب كلمة تاريخ را معرّب تاريك گرفتهاند هر چند اين عقيده مورد اشكال است. در علم حديث و نقل اخبار نيز اختلاف حالات مصنّفين و مؤلّفين موجب اختلاف مرتبة اطمينان ميشود، از اين رو علم رجال و دانستن احوال راويان اخبار و اصحاب ائمة اطهار از علوم مهمّة ديني محسوب است و علماء آن را براي اجتهاد و تميز اخبار صحيح از سقيم لازم ميدانند...». اين كتاب نيز مشمول اصل فوق است و اشكالاتي كه ساير تحقيقات تاريخي دچار آن هستند به طريقي بر اين مجلّد نيز وارد است.
در نگارش متن، نكات زير مورد توجّه قرار گرفته است:
· در مجموع چارچوب كلي مطالب بر مبناي زمان وقوع آنها تنظيم شده تا وقايع را در ذهن خواننده پشت سرهم و بهتر متصوّر نمايد. ولي اين ترتيب تاريخي الزاماً در همه جا مراعات نميشود.
· مقالات و نامهها و مصاحبهها بررسي و حتّي المقدور براي رواني متن و يكساني نمط نگارش و انشاء، اصلاحات ويرايشي در آنها اعمال گرديد. مطالب تكراري و تعارفات متداوّل آنها نيز حذف شد.
· بسياري از مصاحبه شوندگان به دلايل متعدّد از جمله شدّت ارادت مريد به مراد و همچنين به دليل لزوم اختفاي اسرار روحي و مكاشفات قلبي و مشاهدات دروني مايل به بيان حالات و خاطرات و ارائة توضيحات مبسوط از مكنونات قلبي خود نبودند. از طرفي بسياري از وقايع كرامت و خرق عادت تلقي ميشوند و بيان آن براي كسي كه درك اين حالات به وي عطاء نشده از لحاظ روحي تحميل است. لذا مطالب بسياري در اين ارتباط مكتوم ماند و يا درج نگرديد.
· سعي شد جهت حفظ بيطرفي از شرح و تحليل وقايع و حالات ذكر شده خودداري شود و وقايع تاريخي بدون بيان علّت آنان ارائه شوند. اين نحوة ارائه، ذهن خواننده را براي تفكّر بيشتر در حول و حوش واقعة مشروحه آزاد ميگذارد و بررسي و تعمّق بيشتر راجع به آن را به خواننده رجوع ميدهد.
· حتّيالمقدور سعي شد از خاطراتي استفاده شود كه ناقل آن خود در ماجرا حضور داشته و از درج شنيدهها خودداري شود. گرچه در برخي از وقايع قديميتر اين رويّه قابل رعايت نبود.
· در طي زمان ماهيت وقايع تاريخي از ديدگاه افراد مختلف تغيير ميكند و به انحاء متفاوتي در اذهان مختلف شكل ميگيرد. اين پديده به تطوّر زماني ماهيت وقايع تاريخي مشهور است لذا در مواردي كه برخي وقايع تاريخي از چند نفر نقل شده است با مراجعه به منابع ديگر اصحِّ آنها درج گرديد. گرچه در بررسيهاي تاريخي اغلب خيلي اشتباهات اتّفاق ميافتد كه با نبود منابع موثّق ديگر غالباً اجتناب ناپذير است.
· برخي از تواريخ ذكر شده دقيق نيستند، زيرا بعضي از گويندگان و نويسندگان خاطرات سال وقوع را به دقّت به خاطر نداشته و از باب ايجاد ذهنيّتي براي خواننده حدود تقريبي سال وقوع را ذكر كردهاند.
· در برخي مواقع كه در نامهها يا مستندات يا خاطراتي كه تواريخ فقط به تقويم هجري قمري ذكر شده بود با معادل كردن آن به هجري شمسي تاريخ خورشيدي نيز ذكر شده است. كه در تبديل تواريخ قمري به شمسي و بالعكس غالباً اختلاف يك يا دو روز جلو يا عقب، اتّفاق ميافتد. لذا چنانچه خوانندگاني مقيّد به دانستن تاريخ دقيق روزانه هستند اين احتياط را بايد در نظر داشته باشند.
· غالباً هنگامي كه محاورات و سخنرانيها به كتابت درآورده ميشوند از شيوايي مطلب و اثر لحن آنها كاسته ميشود. براي حفظ شيوايي و حالت كلام سعي شد تا حدّ امكان لفظ عبارات محاورهاي به نحوي آورده شوند تا حالت كلام را با خود به همراه داشته باشند.
· اصل نامهها و مكاتبات و مستندات در آرشيوي در كتابخانة راستين واقع در حسينية راستين در اراك نگهداري ميشود. براي آسان بودن قرائت، متن آنها تايپ شده آورده شده است.
· غالباً متون دستنويس تفاوتهايي با متون تحريري از لحاظ سبك ويرايشي لغات دارند. در تبديل دستنويسها به متن تايپي غالباً نگارش تحريري آنها به كار گرفته شده است.
· به طور كلي هرگاه واقعه يا حكايتي نقل شود، شنونده آن، با آميزش گرفتههايش از واقعة مشروحه با سوابق ذهني خود، ظرفي ذهني در مخيّلهاش ايجاد مينمايد و مظروف حكايت را در آن ظرف در فكر خود قرار ميدهد و سپس به بررسي آن ميپردازد. چون اين ظرفها در اذهان مصوّر ميشوند، لذا درج عكسها و تصاوير در ايجاد ظرف ذهني نزديكتر به واقعيت به خواننده كمك شاياني در تصوّر مطلب خواهد نمود. لذا تصاويري در بعضي از قسمتها درج گرديد.
در خاتمه از خوانندگان درخواست دارد لغزشهاي موجود را با بخشندگي اغماض نموده و از هر پيشنهادي براي تكميل و يا اصلاح اين كتاب دريغ ننموده و اشتباهات را گوشزد نمايند. همچنين چنانچه خاطرات، مطالب يا مكتوباتي مرتبط با موضوع اين كتاب دارند به نحوي ارسال[3] تا در چاپهاي بعدي از آنها استفاده شود. درج كامل اسامي و تاريخ و محل وقوع خاطره به تنظيم بهتر آن كمك خواهد كرد.
بيژن بيدآباد
عالم احكام الهي و عارف اسرار نامتناهي
بقلم جناب آقاي حاج يوسف مرداني[4]
هو
121
... از اين حقير بيمقدار خواستيد كه «چون با ايشان محشور و از نزديك مرتبط بودهايد مقاله يا خاطراتي بنويسيد». از حسن ظنّ شما تشكّر ميكنم ولي بايد عرض كنم كه محشور و نزديك و مرتبط بودن با ايشان هرگز در حدّ من نبوده و نيست، اگرچه اكثر اوقات براي آستان بوسيشان به اراك مشرّف ميشدم و در سفرها در خيل ارادتمندانشان به شوق زيارت و ديدن رخش همچو صبا كوچه به كوچه و در به در ميدويدم، ولي حضور بر سفرة كرمش جهت ريزهخواري و گدائي بود و پيوسته مترنّم بودم:
بر ما نظري كن كه در اين ملك غريبيم بر ما كرمي كن كه در اين شهر گدائيم
و گاهي تماشاي جمال وجه الله حواس ديگر را مختل ميكرد كه ميتوانم بگويم تماشاچي بودم نه نقّال و دانشآموز بودم و هستم كه:
|
عاشقان
را شد مدرّس حُسن دوست |
|
دفتر
و درس و سبقشان روي اوست |
لذا بيان و تقرير و تحرير خاطرات آن جناب نه در حدّ من است بلكه:
يك دهان خواهم به پهناي فلك تا بگويد شرح آن رشك ملك
ديدة ايشان را در جواني با كيمياي باطني گشودند و حقيقت أشياء را موسيu وار به او نمودند و وَاْلعَصْر اِنَّ ٱلاِنْسٰانَ لَفي خُسْرٍ اِلَّا ٱلَّذينَ ٰامَنوُا وَ عَمِلوُا ٱلصّالِحٰاتِ وَ تَوٰاصَوْا بِٱلْحَقِّ وَ تَوٰاصَوا بِٱلصَّبْرِ[5] را نشان دادند. ميفرمودند در جواني همراه پدرم به كربلا مشرّف شدم. پدرم مرا براي خريد گوشت و نان به بازار فرستادند. به قصّابي رفتم، ديدم گرگي مشغول تكه كردن گوشت است و خرسي پشت ترازو به فروش نشسته. بيمناك شدم، به نانوائي رفتم، خرسي به خميرگيري و ميموني و وحوش ديگري مشغول پختن و فروختن بودند. بيشتر متوحّش شدم. به سمت ديگر بازار رفتم. تمام بازار و خيابان و كوچه پر از وحوش و درندگان و خزندگان بود. ملتجي شدم كه الهي اين حالت را بازگير كه توان آن ندارم.
كسي كه به امر خليفةالله و آدم زمان و اعلم دوران بر مزارش بنويسند «عالم احكام الهي و عارف اسرار نامتناهي» چون من مگسي را با اين وصف چه رسد كه عزم كوه قاف كند. كسي را عالم احكام الهي خوانند كه مصداق اِنَّ الْعُلَمٰاءَ وَرَثَةُ اَلأنْبيٰاءِ[6] شده باشد كه فرمود: وَ ٱتَّقُوا ٱللهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ ٱللهُ[7] و لَقَدْ مَنَّ ٱللهُ عَلَي ٱلْمُؤْمِنينَ اِذْ بَعَثَ فيهِمْ رَسُولاً مِنْ اَنْفُسِهِمْ يَتْلوُا عَلَيْهِمْ ٰايٰاتِه وَ يُزَكّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ ٱلْكِتٰابَ وَ ٱلْحِكْمَةَ وَ اِنْ كٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفي ضَلاٰلٍ مُبينٍ[8]. چنين شخصيّتهاي بزرگواري را فقيه آل محمّد (ص) و عالم بامرالله ميخوانند چون اَلْعِلْمُ لَيْسَ بِكَثْرَةِ ٱلتَّعْليمِ وَ ٱلتَّعَلُّم بَلْ نُورٌ يَقْذِفُهُ الله في قَلْبِ مَنْ يَشٰاءِ[9]. و به قول شهيد ثاني رضوان الله تعاليٰ عليه در كتاب شريف منية المريدين كه در تعريف فقه و فقيه آل محمّد (ص) ميفرمايد: گمان مبر كه فقه مطالب مدوّن در كتب است بلكه فقه ديدن نور خدا است مَعَ جميع أشياء و هركس كه مصداق فَأَيْنَمٰا تُوَلّوُا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ[10] شد او فقيه آل محمّد (ص) است. همانگونه كه انسان العين و عين الإنسان و خليفة دوران مقرّر فرمودند و شخصيّت ايشان را در هفت كلمه كه شايد اشاره به هفت شهر عشق هم باشد معرفي فرمودند. عالم احكام الهي يا فقيه آل محمّد (ص) كسي است كه به مقام عرفان به نفس رسيده باشد كه فرمودند: مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبِّهُ[11] و عارف اسرار نامتناهي مفهوم وَ عَلَّمَ ٰادَمَ ٱلْأَسْمٰاءَ كُلَّهٰا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَي ٱلْمَلئِٰكَةِ فَقٰالَ اَنْبِؤني بِاَسْمٰاءِ هٰؤُلاٰءِ اِنْ كُنْتُمْ صٰادِقينَ[12]. و اين است عَلَّمَ ٱلْاِنسٰانَ مٰا لَمْ يَعْلَمْ[13]. بنا به فرمودة مولاي معظّم، ايشان مصداق اين آيات بودند.
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرّس شد
گرچه بر كوردلان و جاهلان اين گونه امور هميشه گران بوده و هست و خواهد بود ولي مه نورافشاني ميكند حتّي بر كلب عقور. آن كسي را كه خليفة خدا عارف معارف اسرار نامتناهي ميبيند و ميخواند و ميداند و مينامد از چون مني در وصف و شرح حالات و خاطرات آن عارف ربّاني و حكيم صمداني چه ساخته است. بلكه بايد بگويم:
خود ثنا گفتن زمن ترك ثنا است كاين دليل هستي و هستي خطا است
بل اظهار هستي در پيشگاه بندگان مخلَص كه لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنوُنَ[14] شمّهاي از احوالشان هست از بيادبي است و اميدوارم مرا از اين بيادبي در پيشگاه آن عالم بامر الله و آن عارف بالله كه اسفار اربعه[15] را به كمال رسانيد و به كمال كامل رسيد معذور و مغفور بداريد و صدق عذر مرا دربارة اين رونق مقام علويت پذيرا شويد و به دعاي خير ياد و شادم فرمائيد و از تربت حضرتش براي اين حقير مدد بخواهيد و همّت بطلبيد. ملتمس دعا خاك راه فقراء
يوسف مرداني درويش صدقعلي
تجلّي نور عقل شرعي در انسان كامل
بقلم آقاي حجّت الاسلام سيّد احمد واحدي[16]
|
مدح تو حيف است با زندانيان |
|
گويم اندر مجمع روحانيان |
حضرت عارف و پاك مرد معارف و واصل كامل ذروه شهود و ايقان و شايستة برترين احترام و تمكين، فردوس وِساده و شيخ آزاده حضرت درويش رونقعلي جناب مستطاب حاج محمّد خان راستين رضوان الله تعالي عليه به حق موجب حركت و اميد و مرشدي مريدپرور براي همة خداجويان زمان خود بود. او شاهد شهيد شيوة ارجمندي همواره به رحمت و رأفت خداوندي دستگير هر طالب صادق و فريادرس خسته دلان و شكسته بالان ظلمتكدة جهان مادّي گرديد. او شيخي بزرگوار و كامل، و عارفي عالي مقدار و فاضل و به قلّة ايقان واصل بود كه بود ونبود خويش در راه معبود حقيقي و محبوب الهي در طبق اخلاص نهاد و وقف هدفي بزرگ و معنويتي سترگ كرد. او ملجأيي براي يقين و مأمني براي ايمان و اسوهاي براي عاشقان بلاجو و دليلي بيبديل براي سالكان كوي دوست و خداجويان سرگشته و پريشان و سوختگان وادي حق و به حقّ رونق درويشان خلد آشيان و سرآمد دلباختگان راه ولايت و هادي بندگان طريق هدايت به اعماق نامنتهاي بحر حقيقت بود.
افعال موزون و اعمال صالح ايشان ميزان عالم عرفان و اولي الامر آمر ولايت در مجموعة وحي الهي و سيرة بزرگان سلف دين خصوصاً رسول گرامي اسلام (ص) و پيشواي پارسايانu بود كه به يقين وصول به اين معنا جز با پيروي بيچون و چرا از اولياء الله و توجّه تامّ و تمام قلبي به معبود حقيقي و اعراض كامل از آلايش ظاهر و اجتناب از لذّات تن و صيانت نفس در برابر خواهشها ميسّر نخواهد شد. جنابش جز در راه رضاي حق و حفظ حقّ خلق قدمي برنداشت و همواره به امر خدا و براي خدا فارغ از هر تشويش و قيل و قال ظاهربينان مبارزهاي بيامان با نفس و مظاهر شوم آن قيام نمود و توانست به مدد و عنايت بزرگ وقت و علي زمان صافيهاي حواس دروني و بيروني خود را به كار گرفته و با انوار تابناك معنويّت پير از خس و خاشاك موهوم بيني و موهوم جويي و موهوم پذيري و موهوم گويي و وساوس شيطاني و هواجس نفساني از آلايشها و آلودگيها و تاريكيهاي عالم طبع صافي و صوفي شود و مراحل تخليه و تحليه و تجليه و طمس و فنا را سپري سازد.
آن جناب به سابقة اصالت و سائقة عنايت و تعمق فكرت در حقبيني و حقجوئي و حقپذيري و حقگوئي از خوديت خود برست و در حقانيّت حق منغمر گشت و با تفكّر در كتاب تكوين و تدبّر در كتاب تدوين و قرائت اسم اعظم از خود فاني و به حق باقي گرديد و مشكوة تجلّي نور عقل شد. و اين عقل است كه اَلْعَقْلُ مٰا عُبِدَ بِهِ الرَّحمٰن وَٱكتُسِبَ بِهِ ٱلجِنٰان[17]. اين عقل همان قوة ملكوتي است كه عقال عالم صغير و عقيلة عالم كبير است. اين عقل، عقل كل مقابل عقل جزء است، و عقل اوّل مقابل عقل دوّم است، و عقل مازاغ مقابل عقل زاغ است، و عقل معاد مقابل عقل معاش است و عقل مشيرش خوانند. ظهور آن در هاديان شريع سعادت و طريق هدايت مراتب ظهور عقل شرعي است كه مشعل روشني بخش شريع در ظلمات نفس سلاّك اهل طريق ميباشد. اين نور مشعله هر سالكي را در طلبيدن حق و راستي و سركوب باطل و دروغ مدد ميدهد. اين نور كُشندة وهم و مبيّن يقين است و چون از مشكوة وجود ولي بر زجاجة قلب سالك بتابد، نور شجرة مباركة زيتوني برافروخته شود و بدين ترتيب به نور خودش هدايت ميكند هر كه را كه بخواهد.
آن جناب مصداقي بود كه نور عقل شرعي در وجودش متجلّي شده، و مشعل هدايت را به كف با كفايتش داده، و عهده دار راهنمائي و هدايت خلق نموده بودند كه از اعظم عبادات است. اين مرد بزرگ و عارف سترگ از جهات عديده چون علوّ طبع و استغناي از غير حق و بياعتنائي به رياست دنيوي و صراحت بيان و صدق كلام و آراستگي باطن به توكل و شجاعت و فروتني در برابر مولي و ايستادگي و مقاومت در مقام دفاع از حقيقت و امثالهم در ميان اقران و حتّي گذشتگان كم نظير و ممتاز بود و به جرأت ميتوان گفت كه غوّاصي يگانه و غوطهور در بحر لايتناهي ولايت بود.
مگر نه اين است كه ايثار مردان حق هميشه و در هر زماني براي آن بوده تا بندگان خدا را از بيابان ضلالت ظلمت به مأمن سلامت فطرت باز كشانند و در مقام امر و نهي در مقابل فراعنه كه در همة ازمنه با دعوت به خود و نه به خدا به نابودي ارزشها و تباهي انسانها پرداختهاند قد عَلَم كنند. لذا همواره در دستگيري گمشدگان طريق نجات و هدايت عباد حتّي در اصعب حالات كوشا و با اشتداد آلام متبسّم بود. به راستي كه اين راستان استوار دارندة مظهر صدق راستين اين آستانند و لايموتند و پس از هركدام همان انوار از هيكل ديگري تابان است و در اين زمان همان شعشعه شعاع خورشيد تشيع حضرت آقاي حاج دكتر نورعلي تابنده مجذوبعليشاه در آينة وجود المتمكن في مقام الصّدق و الصّفاء و الاخلاص جناب آقاي حاج يوسف مرداني درويش صدقعلي وَفِّقْهُ فِِي السّلوك وَ التّقويٰ وَ جَعَلَ غَدَهُ خيراً مِن اَمْسِه ساتع است.
|
راز دل افلاك به يك مشت گل و خاك |
|
بنهفته به صورت بشرش نام نهادند |
عالم فقيه آيتالله رستگار جويباري فرمايد: «راستي اگر انسان كلام آفريدگار جهان را سرمشق زندگي خود قرار ميداد و آن را بر گفتار عليلِ مخلوق خاطي مقدّم ميداشت و اگر بيان واسطة فيض الهي را فرا راه كمال خود انتخاب ميكرد و آن را بر آراء سَقيم گيرندة فيض برتري ميداد اين ... نبود كه هست ... پس آن چه كه بايد باشد غير از آن است كه هست و اگر انسان دل به آن چه هست نبندد و در صدد آن چه كه بايد باشد برآيد، زبان قلم و قلم زبان كمتر خود را براي تكرار مكرّرات بيحاصل مهيّا ميكند و تا انسان همّت خود را متوجّه حال و كيفيّت ننمايد نه قال و كميّت، و تا تمدّن را براي انجام دين نداند، نه دين را دام دنيا و تا از خودبيني و خودپرستي به حقيقت بيني و حق پرستي باز نگردد نميتواند گامي فراتر از هست بگذارد و خود را از آن چه هست برهاند و به آن چه كه بايد باشد برساند».
بسيار اتّفاق افتاد كه مسائل فقهي غامضي خدمت فقهاي عظام مطرح و سؤال شد. و ايشان با تأمّل و تأخير پاسخي با احتياط و ترديد اظهار نمودند و قطع و يقين حاصل نميگشت. در حالي كه همان سؤالات را از محضر جناب راستين نمودم و بيدرنگ پاسخهاي قانع كنندهاي دريافت كردم كه مؤيد تجلّي نور عقل شرعي در وجود مباركش بود. آن جناب ميفرمود: «عارف كسي است كه به هر چيز با ديدة دل مينگرد و آن را ميشناسد. زيرا عارف از ديدهها ميگويد ولي ديگران از شنيدهها». و نيز ميفرمود: «كه عارفان اين بينش را با تخلية رذائل و تصفية دل و تهذيب نفس و تخلّق به اخلاق الهي تحصيل و به مصداق فرمايش شيخ شبستري:
موانع تا نگرداني ز خود دور درون خانة دل نايدت نور
و نيز حافظ ميفرمايد:
خاطرت كي رقم فيض پذيرد هيهات مگر از نقش پراكنده ورق ساده كني»
و از معظّم له است كه ميفرمود: «دل مميز حق از باطل است و دل زشتي عمل نكوهيده را تشخيص داده و نيّت را مشخص ميسازد و انسان در عمل خطا ميكند ولي در نيّت، اشتباه راه ندارد». غالباً ضمن توسّل به باطن پاكشان پاسخ منويات قلبي خود را بدون پرسش زباني از ايشان ميشنودم كه اگر خواسته باشم كرامات حضرتش را در اين نامه بنگارم گنجايش مقال مجال آن ندارد. دستوراتي كه ضمن بيان مفاهيم قرآني پس از اقامة نماز جماعت سحرهاي جمعه بر زبان ميراندند چنان براي وصول به ايقان كارگر بود كه به يقين تبيين و بررسي آن در حوزههاي درس و بحث ديني نياز به سالها ممارست در تحقيق آن داشت و نهايتاً از معاني آن جز الفاظي بيروح حاصل نميگشت. به عيان و شهود بر دل و جان سالكان مينمود كه تا اعمال قالبي ارتباط با قلب نيابند همچون جسدي بيروح و صورتي بيمعنا و فاقد اثر و لامحاله با عالم غيب و جزاي اخروي بيگانه است. و در اين باب راهي جز استمداد از باطن شيخ كه موجب حضور قلب مريد است وجود ندارد و فقط از اين راه است كه ميتوان به اعمال قالبي روح و معنا بخشيد و به يمن قبول درگاه باري نزديك ساخت. در شرح مَثَلُ اَهْل بيْتيِ كَمَثَلِ سَفينِة نوُحٍ مَنْ تَمَسَّكَ بِهٰا نَجٰا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهٰا غَرِقَ[18] چه نغز فرمود مولانا:
|
بهر اين فرمود پيغمبر كه من |
|
همچو كشتيم به طوفان زمن |
از آن جناب است كه ميفرمودند: دل سالك در ابتداي سلوك مانند طفلي است كه هر آن ممكن است مبتلاء به بيماريهاي مختلف شود و شفاي آن جز به انجام دستوراتي كه به او دادهاند با چيز ديگري ميسّر نيست و طبيبان الهي در مورد هر فرد و بيماري قلب و روح او، درماني خاص و دستورات مخصوصي تجويز ميكنند كه متفاوت از ديگري ميباشد. و نميتوان سرخود اين داروها را از قرآن و كتب بزرگان استنباط نمود و الاّ و لابد بايد به طبيب مراجعه نمود و هرچه او دستور داد به همان ترتيب انجام دهد تا شفا يابد. اگر سرخود اقدام به رياضت كشيدن كند چون به دستور نيست اثر ندارد بلكه اثر معكوس هم دارد، چه كه اگر سگ نفس را مدّتي گرسنه داريم وقتي رها شد غضب و شهوت او قويتر ميشود و ولع او به انجام منهيّات فزوني مييابد. لذا شفاي نفس با رياضات شاقة بدون دستور پير حاصل نميشود. و ميفرمودند: تبديل اخلاق رذيله و ذميمه به طيّبه و حسنه جز با واداشتن دل به انجام دستورات مأخوذ از صاحبان اذن و اجازة الهي و پس از بيعت خاصّة ولويّه با اولياء الهي كه از طرف او مأذون در اين كار هستند امكان پذير نيست و بيشك اين معنا بدون نظر كيميا اثر پير و انسان كامل حتّي با عمري مجاهده و رياضت حاصل نخواهد شد.
|
پير را بگزين كه بي پير اين سفر |
|
هست بس پُر آفت و خوف و خطر |
و ميفرمودند كه در اين راه بسياري هستند كه از پيش خود داعيه ارشاد و هدايت خلق خدا را دارند كه:
اي بسا ابليس آدم رو كه هست پس به هر دستي نبايد داد دست
و بارها به تذكّر اين معنا ميپرداختند كه آنها كه گمان ميبرند تصوّف و عرفان مقولهاي جداي از شرع و عقل بوده و يا تصوّف طريقهاي ديگر و عرفان مذهب خاصي و در رديف ساير فِرَق اسلامي است در اشتباهي بزرگ غوطهورند. و حتّي آنان كه خيال ميكنند درويشي عبارت از خانقاه و بوق و منتشاء و تبرزين و كشكول است و يا به غلط پنداشتهاند كه پرسه زدنها و دريوزگيها به نمايه توكّل بيمايه دست از كار و تلاش كشيدن و سربار جامعه گرديدن و با افكندن چنته بر كتف به تمامي قيد و بندهاي مذهب پشت پا زدن، و با استعمال چرس و بنگ و موّاد مخدّر قوانين شرعي و اجتماعي را زير پا نهادن، و از مسئوليتهاي فردي و جمعي فرار اختيار كردن، و يا با گفتن «مولا سخي است» زير بار يوغ منّت ناكسان رفتن و منهيات را مرتكب شدن و بر خلاف شريعت غرّاي محمّديّه و طريقت اعلاي مرتضويّه راه پيمودن است، تهمت آشكاري بر صوفيان صافي ضمير وارد ساختهاند. و نيز آنان كه تصوّف را از اختلاط افكار آريائي با مذاهب اسلامي و هندو و بودا ميشمارند و يا مقتبس از مسيحيّت يا فلاسفة يونان ميدانند و يا آنان كه تصوّف حقّه را عقايد تشبيه و تجسّم و اتّحاد و حلول و تناسخ و وحدت وجود منهيّه ميدانند از حقيقت عرفان و تصوّف ناآگاهند و اباطيلي به مردان خدا و اهل ولاء نسبت ميدهند. مولوي عليه الرّحمة فرمايد:
|
ابلهان تعظيم مسجد ميكنند |
|
در جفاي اهل دل جدّ ميكنند |
آقاي محمّد رضا محتاط[19] جدّ خاندان اميني[20] را اين طور شرح مينمايد: «حاج عبدالخالق جدّ خاندان اميني و قريب داراي سه پسر بوده كه در اواخر زندگي نادرشاه از شيراز به طرف عراق كوچ ميكنند به نامهاي حاج عبدالحق، حاج عبدالقريب وحاج عبدالرّئوف. حاج عبدالرّئوف به حدود ملاير و حاج عبدالقريب به گَرَكان آشتيان ميرود و حاج عبدالحق به حدود عراق يا اراك امروزي ميآيد و آن زمان پيش از بناي شهر عراق به وسيله سپهدار گرجي بوده است». به هر حال بررسيهاي انجام شده توسط ايشان و سايرين ارتباط اين خاندان را به عصر غزنويان و به سلطان محمود غزنوي يا يكي از امراي او ميرسانند[21]. آقاي عبدالرّحيم خان امين از عموزادههاي حاج آقاي راستين و از مسنترين افراد اين خانواده ابراز ميدارند كه كوچك اَبدال فرزند سلطان محمود غزنوي مأمور ميشود از غزنين[22] به كرمان و فارس آمده تا اين نواحي را فتح كند. پس از فتح در راه اهواز فوت ميكند و ايلات قشقايي كه در فارس باقي ماندهاند از خاندان وي هستند و همچنين احتمالاً حاج عبدالحق پدر بزرگ حاج محمّد امين خان بوده نه پدر وي و اين موضوع را به عنوان نظر برخي از سابقين و محققين ابراز ميداشت.
حاج آقاي راستين ميگفتند: حضرت صالحعليشاه از شجرة خانوادگي سؤال فرمودند. عرض كردم بطوريكه رسيده از نوادههاي سلطان محمود غزنوي هستيم. فرمودند: اين است كه اياز[23] تربيت ميكنيد.
آقاي دكتر بهروز بيدآباد ذكر ميكنند كه: آقاي سلطاني حضور حضرت رضاعليشاه عرض كردند كه اعقاب حاج آقاي راستين به اياز وزير سلطان محمود غزنوي ميرسد و ايشان نيز در خدمت شما همانند اياز در حضور سلطان محمود هستند. حضرت آقا فرمودند: آقاي راستين خود ايازسازند.
جناب آقاي راستين در يادداشتهايشان نوشتهاند: «جدّ ما مرحوم حاج عبدالحق است كه از ايل قشقايي با برادر خود حاج عبدالقريب از شيراز به اراك آمدند و حاج عبدالقريب به گَرَكان رفته و در آنجا ماندني شد و حاج عبدالحق در اراك داراي هفت پسر بوده است كه يكي از آنها مرحوم حاج محمّد امين خان و پسر او آقا خان كه ايشان هم داراي سه پسر و يك دختر به اسامي مرحوم حاج رضا خان، مرحوم آقا حسين خان، مرحوم آقا كاظم خان و سلطان خانم بودند. مرحوم حاج رضا خان داراي سه پسر به نامهاي حاج ميرزا محمّدعليخان مجتهد، حاج علي محمّد خان و حاج مهدي خان بود. مرحوم حاج ميرزا محمّدعليخان داراي يك پسر به نام محمّد راستين غلام حضرت آقاي رضاعليشاه گنابادي و يك دختر كنيز آن حضرت روحي و ارواحنا له الفداه بود...»
جدّ پدري حاج آقاي راستين آقاي حاج رضاخان كلانتر فرزند آقاخان ميباشد كه وي (آقاخان) از افسران اوائل قرن سيزده هجري بود و مدّتي فرماندهي فوج كزاز را بعهده داشت. او سه فرزند به نامهاي حاج محمّدعليخان (پدر حاج آقاي راستين)، حاج عليمحمّد خان و حاج مهدي خان داشت. وي فردي مقتدر و با كفايت و در عين صلابت روحية لطيفي داشت. همسرش گوهرتاج خانم خواهر حاج آقامحسن مجتهد عراقي بود. حاج آقامحسن از فقهاي معروف اراك بود و توجّه خاصي به عرفان داشت و برخي از فرزندان وي نيز همانند حاج ابراهيم محسني عراقي در سلك فقر وارد بود. تمجيد وي از تفسير بيان السّعادة في مقامات العبادة تأليف عارف شهير حضرت حاج ملاّ سلطانمحمّد گنابادي[24] نشان دهندة ذوق او نسبت به تصوّف و عرفان است. در مقدمة عربي[25] اين تفسير به قلم حضرت رضاعليشاه آمده است: «مهمترين تأليفات ايشان تفسير قرآن مجيد به نام بيان السّعادة في مقامات العبادة ميباشد كه از مهمترين تفاسيري است كه در قرن اخير تأليف گرديده است. تا جائي كه فقيه كامل مرحوم حاج آقا محسن مجتهد عراقي و حكيم جليل مغفور آخوند ملاّ محمّد كاشاني در مورد آن گفتهاند كه تفسير سلطان، سلطان تفاسير است».
سه فرزند حاج رضاخان همگي در سلك فقر وارد بودند. وي در بناي شهر اراك سهيم بوده و محلّة قلعه توسط او بنا گرديد. از موقوفات او 8 رقبه دكان براي تأمين مخارج عزاداري ابا عبدالله به مدّت ده شبانه روز و اطعام فقرا در ماههاي محرّم و صفر ميباشد. وصيّت واقف همچنان در زمان فرزند ايشان حاج ميرزا محمّدعليخان مجتهد و فرزند ارشد ايشان حاج محمّدخان راستين و فرزند ارشد ايشان حاج محمّدرضا راستين ادامه يافته و در حال حاضر نيز طبق موقوفه همه ساله به مدّت ده روز مراسم عزاداري خامس آل عبا در حسينية راستين در اراك برگزار ميگردد. از آثار خيريّة او ميتوان به احداث مسجدي در دروازه شهرگرد اراك معروف به مسجد حاج رضا خان[26] اشاره نمود.
وي در اواخر عمر مبتلا به قانقاريا شد و اطباء براي جلوگيري از سرايت بيشتر بيماري پايش را قطع كردند. بار اوّل از زير زانو اقدام به بريدن نمودند ولي مجدداً بيماري به بالاي زانو سرايت كرد و مجدداًً از بالاي زانو قطع نمودند. صلابت وي آنچنان بود كه دستور داد هنگام جراحي در بار دوّم او را بيهوش ننمايند. جرّاح نيز پاي وي را در حالي كه خود ناظر بر بريدنش بود قطع كرد. مدفن وي در قلعة امينآباد در جنوب غربي اراك ميباشد كه در حال حاضر از حالت قبرستان خارج شده است.
امانالله خان جدّ مادري حاج آقاي راستين فرزند ميرزا علي اكبر فرزند حاج طاهر شهوهاي بود. شهوه در جنوب شرقي دشت فراهان واقع شده است. مادر ميرزا علي اكبر دختر سليمان بيك انجداني[27] و ميرزا علي اكبر خود در ارتش آذربايجان منصب داشت. فرزند وي امانالله خان سرتيب فوج فراهان داراي درجة صمصام نظامي از ميرزا تقي خان اميركبير و فردي لايق و با كفايت بوده بطوريكه به دليل رشادت زياد در آرام كردن ناآراميهاي سمت فارس و بختياري و «حويزه»[28] و عربستان آن روز (حدودي از خوزستان امروز) و اخذ باج و خراج تشويقات زيادي از ميرزا تقي خان اميركبير دريافت نمود[29].
وي در سال 1306 هجري قمري اقدام به بناي روستاي امانآباد در شرق اراك نمود. دشت امانآباد حدود 000‚25 هكتار وسعت دارد و حدود000‚6 هكتار آن در حال حاضر مزروعي و زير كشت است. امانالله خان منازل مسكوني زيادي در امانآباد بنا نمود و افراد بيخانمان را از اطراف جمع و در آنجا سكني داد. حفر قنات امانآباد و ساير تأسيسات نظير مسجد، غسّالخانه، گورستان و غيره نيز در امانآباد از كارهاي وي ميباشند كه بعداً بدست نوة دختري ايشان (حاج آقاي راستين) توسعة بيشتري يافت. ناصرالدّين شاه قاجار كه در تاريخ دهم ذيقعده سنة 1309 هجري قمري از روستاي امانآباد عبور نمود در سفرنامة خود[30] نوشته است: «رسيديم به امانآباد كه امانالله خان سرتيپ سه سال است احداث و آباد كرده است. ده خيلي معتبري است قلعة محكم و خانوار زياد و زراعت بسياري داشت».
پس از قتل ميرزا تقي خان اميركبير به دستور ناصرالدّين شاه، ميرزا آقا خان نوري نايب السّلطنه، امانالله خان را به تهران خواسته و به دليل وفاداري به اميركبير او را تحت فشار گذاشت و چون تمكين ننمود دستور به كشتن وي داد. منقول است كه آن قدر به سرش زدند تا بيهوش گرديده و همان شب به قتل رسيد. محل دفن وي در جوار حرم عبدالعظيم در شهرري بود که در طرح توسعة حرم عبدالعظیم تسطیح گردید.
آيتالله ميرزا محمّدعليخان مجتهد عراقي
آيتالله ميرزا محمّدعليخان مجتهد عراقي (اراكي) فرزند حاج رضا خان پدر حاج آقاي راستين فردي با هوش و روشن و با فكري نقّاد بود. در اوان جواني همراه دو فرزند بزرگ حاج آقا محسن مجتهد عراقي به نامهاي حاج ميرزا احمد و حاج ميرزا محمود محسني عراقي براي تحصيل علوم ظاهريه به نجف عزيمت نمود. پس از چندي در محضر اساتيد مختلف منجمله آيتالله سيّد محمّد كاظم طباطبايي يزدي[31] فقه و اصول را فرا گرفته و در تاريخ 20 شوال 1317 موفق به اخذ درجة اجتهاد شد. آيتالله سيّد محمّد كاظم طباطبايي خود در مشرب عرفان وارد بود. در رسالة رفع شبهات[32]، حضرت رضاعليشاه ذكر ميفرمايند: «مرحوم آيتالله زنجاني به خود نگارنده صريح فرمودند كه علماي بزرگ در خفا با فقر و طريقت ارتباط داشتند و از جمله به طور مثال راجع به مرحوم آيتالله سيّد محمّد كاظم طباطبايي يزدي اظهار كردند كه من خودم سالها نزدشان تلمّذ نموده و از نزديكان ايشان بودم كه به من اعتماد داشتند و من درك كردم كه ايشان در رشتة طريقت واردند». و در كتاب يادداشتهاي سفر به ممالك عربي[33] مينويسند: «مرحوم سّيد (محمّد كاظم طباطبايي يزدي) از علماء و فقهاي بزرگ و مرجع تقليد و در فقه در درجة اوّل بوده و بطوريكه آيتالله زنجاني ميفرمودند: شور سلوك نيز در سر داشته و اين رباعي را از ايشان نقل كردند كه خودشان سرودهاند:
|
الهي
دلي ده در آن دل تو باشي |
|
به راهي بدارم كه منزل تو باشي |
آيتالله ميرزا محمّدعليخان مجتهد عراقي در شهرهاي مختلف بالاخص اراك و نجف جلسات درس و شاگردان متعددي داشتند كه از جملة آنها ميتوان به آيتالله سيّد روحالله خميني و آيتالله محمّدعلي اراكي اشاره نمود. حاج آقاي راستين ميگفتند اغلب آيتالله خميني را هنگام جلسات درس پدر در اراك ملاقات ميكردم و ايشان از خمین براي شركت در جلسات درس حاضر ميشدند.
آقاي ناصر برادران هزاوهاي ابراز ميدارند: پس از رحلت حاج آقاي راستين آيتالله پسنديده (برادر بزرگ آيتالله خميني) ابراز همدردي نمودند و لذا همراه با فرزندان ذكور حاج آقاي راستين نزد ايشان رفتيم. آيتالله پسنديده اظهار داشتند كه پدر ما مرحوم حاج آقا مصطفي در راه اراك در منطقة گندآب امانآباد در محلّي كه در حال حاضر نيز معروف به «چال آقا مصطفي» است به قتل رسيد. برادرم روحالله در آن اوان طفل خردسالي بود و با مادرم نزد آقاي ميرزا محمّدعليخان رفتيم و دادخواهي كرديم. جناب ميرزا توسط شاهزاده عضدالسّلطان حاكم اراك با امير جنگ بختياري تماس گرفتند و شكايت كرده و خونخواهي نمودند و شكايت ما را به ثمر رساندند. همين طور جنازة حاج آقا مصطفي را در مقبرهاي كه متعلّق به آقاي ميرزا بود به امانت دفن كرديم و بعد از دو سال به نجف برديم. آيتالله پسنديده اضافه كردند كه من و برادرم (آيتالله سيّد روحالله خميني) هر دو مدّتها نزد آقاي ميرزا تلمّذ ميكرديم.
در سال 1336 هجري قمري همزمان با جنگ اوّل جهاني به علّت خشكسالي و علل ديگر آذوقه كمياب بود. بطوريكه قيمت گندم در اراك به حدود خرواري يكصد تومان هم رسيد. استاد دهگان در كتاب تاريخ اراك ميزان تلفات را به ثلث جمعيّت آن روز برآورد نموده[34]. در آن زمان آقاي ميرزا محمّدعليخان كمك شاياني به مردم فقير و مسكين نمود و سبب نجات هزاران نفر گرديد. تقدير نامهاي بر لوح نقرهاي توسط امير جنگ حاكم عراق به نام ايشان صادر و به مهر هفت نفر از بزرگان شهر ممهور شده است[35] كه گراور آن در اينجا آورده شده است. آقاي ميرزا اغلب در امور اجتماعي و سياسي نيز خيرخواهانه فعاليّتهاي زيادي داشتند. در مجلس دورة چهارم از اراك كانديدا شدند ولي با ملاحظه مناقشات مجلس كنارهگيري كرده و استعفاء دادند.
فرزند ذكور وي جناب حاج محمّد خان راستين بود و دو فرزند ديگر اناث بودند كه يكي در سن ده سالگي دار فاني را وداع و ديگري به عقد آقاي عطاءالله امين فرزند آيتالله آقا نورالدّين حسيني عراقي از علماي اراك در آمد و در سال 1365 شمسي رحلت نمود.
حاج آقاي راستين ميگفتند: 14 ساله بودم آقاي ميرزا گفتند به مسجد برو و به امام جماعت اقتدا كن. گرچه تمايل نداشتم ولي حسب الامر پدر در نماز جماعت شركت كردم. امام جماعت نماز را خيلي با طمأنينه ميخواند تا الفاظ را با رعايت بيش از اندازة قواعد تجويد قرائت كند. و كلمات را چندين بار مكرراً تكرار مينمود تا قرائتش صحيح باشد - گرچه از لحاظ ظاهر شرع فقها چنين عملي را تأييد نميكنند بلكه مبطل نماز هم ميدانند. در ركعت دوّم باز به كلمه ولاالضّالّين رسيد آنقدر قسمت اوّل كلمة ولاالضّالّين را به لفظ ولاالضّـــ ولاالضّـــ ولاالضّـــ با مدّ غليظ تكرار كرد تا بلكه ضاد از مخرج حرف أداء شود كه تحمّلم را از دست داده و ناخودآگاه گفتم مرض مرض مرض و نماز را شكستم[36] و به منزل بازگشتم. خيلي نگران بودم كه وقتي خدمت پدر برسم مؤاخذه نمايند. ولي برعكس وقتي جريان را عرض كردم، از افراط امام جماعت متأسف شدند و باز به از بين رفتن حرمت لباس روحانيت تأكيد نمودند.
آقاي حاج عبدالصّالح
جواهريان مينويسند: كه حاج آقاي راستين ميگفتند: سفري در جواني و پس از تشرّف به
فقر همراه پدر به عتبات رفته بودم. پدرم روزها در بيروني منزل استيجاري تدريس داشتند و من هم اغلب با فقير
بزرگواري به نام آقا سيّد علي (پدر سيّد عبّود حكيم) كه در آنجا ساكن بود مجالست
داشتم. زندگي وي خيلي محقّر بود و عيالش با وي سخت بدرفتاري ميكرد و تا وقت خواب
ناسزا ميگفت. وي شغل اوّليهاش زيارتنامه خواني بود ولي به او امر كرده بودند شغل
ديگري اختيار كند و بقّالي داشت. بچّهها به وي به دليل انتساب به تصوّف تسخر ميزدند
و اذيّت ميكردند و اگر ميخواستم آنها را متفرّق كنم ممانعت ميكرد. روزي پدرم با
آقا سيّدعلي همراه شد و مسافت زيادي در كالسكه با هم مذاكراتي داشتند و بعد از اين
ملاقات ابراز ميكردند كه وي بسيار مطّلع و دانشمند است و صحبتهايش معقول و منطقي
بود بيانات خود را مستدل به آيات قرآن و احاديث و اخبار و اشعار عرفا مينمود و
تحت تأثير او قرار گرفته بودند. من توضيح دادم كه آن فقير بقّال است و سواد ظاهري
هم ندارد. اين موضوع سبب تعجّب
پدرم شده بود بطوريكه شك تخريبي در ايشان پديدار شد و اين سؤال برايشان پيش آمد كه آيا دانستن و دانا
شدن لزوماً مستلزم تحصيل علوم است يا راه فراگرفتن علم روزنه ديگري دارد؟
حاج آقاي راستين ميگفتند: چندي پس از تشرّف به فقر پدرم مرا احضار و سؤال كردند اگر روزي بزرگان شما به شما دستور بدهند كه نماز نخوانيد چه خواهيد كرد؟ در پاسخ عرض كردم استغفرالله هيچ وقت چنين دستوري نميدهند بلكه برعكس دستور به تقيّد در اجراي احكام شرع ميدهند. دوباره سؤال را تكرار كردند و من همان جواب را عرض كردم. پس از تكرار چندمين بار و اصرار در دريافت پاسخ صريح من، در حالي كه برافروخته شده بودم عرض كردم اگر بفرمايند نخوان نميخوانم. گفتگوهاي ديگري از اين قبيل ردّ و بدل شد و آقاي ميرزا ناراحت شدند و تغيّر كردند و من به آهستگي محل را ترك كردم و تا فردا هم نزديك نشدم. فردا صبح كه خدمتشان رسيدم ديدم گويا به كلي موضوع را فراموش كردهاند. ميگفتند آقاي ميرزا فرد روشن و محققي بودند و در گفتة من تفكّر كرده و به صداقت آن پي برده بودند. در اوائل تشرّف من به فقر خيلي كنجكاوي ميكردند و برخي اشكالات ميگرفتند و من هم پاسخ ميدادم ولي بعد به تدريج نظر ايشان نسبت به فقر طوري شد كه مخفيانه طلب كردند و مشرّف به فقر شدند.
پس از تشرّف حاج آقاي راستين به فقر اغلب بازاريهاي شهر اراك آقاي ميرزا را تحت فشار قرار ميدادند كه با حاج آقاي راستين مخالفت نمايند. ولي ايشان همچنان به درخواست آنان پاسخ منفي ميدادند و روية فقر را احسن ميدانستند. طيف اين مخالفتها حتّي به شهر نجف كشيده شده بود زيرا اغلب همراه پدر به نجف عزيمت مينمودند و با اخوان آن ديار مراوده داشتند. اين امر سبب شده بود كه حتّي مردم معمولي نيز نسبت به حاج آقاي راستين اسائة ادب مينمودند و بر لباسشان آب دهان ميانداختند كه اغلب وقتي وارد ميشدند لباس روي خود را براي شستشو تعويض ميكردند.
آقاي ميرزا محمّدعليخان در آخرين سفر خود به نجف با ارسال نامهاي از آنجا به حاج آقاي راستين نوشتند كه حضرت عليu را در رؤيا زيارت كردهام و به من فرمودهاند همين جا بمان و تعبير آن فوت من است و وصايايي نموده بودند. اين نامه همراه با تلگراف خبر فوت ايشان همزمان به اراك ميرسد. تاريخ رحلت در فروردين 1313 هجري شمسي و محل دفن ايشان در مقبرهاي در نجف ميباشد.
· نامهاي كه حضرت صالحعليشاه رحلت آقاي ميرزا را به حاج آقاي راستين تسليت فرمودهاند:
هو
29 محرّم 1353 121
عرض ميشود مرقومة آن برادر رسيد فوت مرحوم آقاي ابوي مرقوم شده بود براي ايشان طلب مغفرت دارد البته حال محبّت ايشان دستگيرشان است رحمةالله عليه خداوند به همة فاميل صبر و اجر كرامت فرمايد و از طرف فقير تسليت داده شود... براي كار البتّه زراعت مناسبتر است براي شما ولي شركت تجاري بطور مطمئن و دادن مايه با نظارت كامل ضرر ندارد. والسّلام عليك وفقك الله اقل محمّد حسن
· نامة جناب اسدالله ايزدگشب «درويش ناصرعلي» از مشايخ حضرت صالحعليشاه به حاج آقاي راستين:
هو
15/2/1313 121
بعرض محترم ميرساند از خبر ملامت اثر جانگزا يعني رحلت مرحوم آقاي والد طاب ثراه بنده و عموم اخواني كه مسبوق شدند متأثر و در سوگواري شريك و سهيم ميباشيم مبنا و اساس عالم طبيعت تا بوده بر همين منوال بوده و خواهد بود خداوند سلامت به حضرتعالي و ساير بازماندگان آن مرحوم عنايت فرمايد و اجر جزيل صبر و شكيب ببخشد ... اسدالله
· نامهاي كه آقاي دكتر محمّد مصدّق به حاج آقاي راستين نوشتهاند:
خدمت ذيشرافت جناب مستطاب اجل امجد عالي آقاي حاج محمّد خان سلّمه الله
احمدآباد 28 فروردين 1313
قربانت شوم تا روز قبل كه خانواده از شهر به احمدآباد آمده از مصيبت وارده اطلاع نداشتم همين قدر عرض ميكنم كه كمتر مصيبتي اين درجه بنده را متألم نموده است و با چشم گريان و قلم ناتوان تسليت خود را تقديم و از خداوند متعال صبر و شكيبايي با طول عمر براي حضرتعالي خواهانم ديگر موردي نيست كه بيش از اين چيزي عرض كنم در خاتمه بقاي آن خانوادة جليله را خواهانم. دكتر محمّد مصدق
· پاسخ حاج آقاي راستين در حاشيه همين نامه نوشته شده است:
از اظهار تسليت كه در اين مصيبت وارده نسبت به اين بنده مرقوم شده بود بياندازه تشكّر ميكنم خداوند سركار را سلامت و پايدار فرمايد. محمّد راستين
مادر حاج آقاي راستين خانم صاحب سلطان ملقّب به صمصام الحاجيه فراهاني عراقي تنها فرزند مرحوم امانالله خان سرتيپ صمصام نظام فراهاني عراقي فردي مدير و مدبّر و مهربان و سخاوتمند بود. در چند سفر اشخاص زيادي را با خود به حج بردند و مخارج همة آنها را شخصاً متقبّل شدند. درآمدش از ماترك ارث پدري كه املاك امانآباد بود تأمين ميشد. علاوه بر سهم از زراعت املاك و آب قنات امانآباد، آسياب امانآباد نيز متعلق به او بود. وي تمام عايدي خود را به ديگران ميخوراند و به قوم و خويش و همسايه و داعي رد ميكرد. مسجدي در دروازه شهرگرد اراك توسط حاج رضا خان بنا گرديده و به دليل حسن شهرت خانم صمصام بنام مسجد صمصام الحاجيه به نامبرده منتسب است. همسايگان ابراز ميدارند كه اگر همسايهاي فوت مينمود، خانم صمصام دستور ميداد به مدّت يك هفته هر روز در هر وعده غذاي مفصّل و مناسب مهيّا و به منزل متوفّي ميفرستادند و شخصاً مخارج آن را بعهده داشتند. پرداختها، اعانات و مستمرّيهاي زيادي براي افراد كم درآمد منظور ميداشتند كه سبب شده بود كه اغلب مستمندان هنگام گرفتاري مراجعه و درخواست اعانت كنند و در اعم موارد رفع گرفتاري آنها مينمودند.
مدفن وي در اراك در جنب مقبرة آيتالله آقا نورالدّين حسيني عراقي است كه در حال حاضر در مركز شهر واقع شده است. تاريخ رحلتش 24 رجب 1357 هجري قمري و حدود چهار سال بعد از رحلت شوي خود آيتالله ميرزا محمّدعليخان مجتهد عراقي ميباشد.
· نامه حضرت صالحعليشاه به حاج آقاي راستين كه در آن از خانم صمصام ذكري شده است.
هو
29 رمضان 1354 121
برادر مكرم آقاي حاج محمّد خان راستين سلّمه الله
عرض ميشود بعد از نيشابور مرقومه نرسيده انشاءالله سلامت و خوش باشيد. مرقومهاي از سركار عليه والدهتان رسيده و اظهار محبّت و رضايت از شما نموده بودند خشنود شدم چون براي مسافرت بيتالله اصرار و عجله دارند و موقع هم هست خوبست لوازم حركت فراهم و از اين حيث هم ايشان را راضي داريد. اخوانرا سلام عرض دارم. روزه ماه مبارك بحمدالله گرفته وضرري محسوس نشد بلكه بهتر از ساير اوقات بودم و شايد غالب دكترها روزه را بحال قلب مضر ميدانستند. اخوان سلام رسانند. والسّلام عليك وفقك الله اقل محمّد حسن
حاج آقاي راستين در يادداشتهاي خود مينويسند: «تولّد[37] جسمي فقير در سال 1318 قمري مطابق 1279 شمسي بين شيراز و اصفهان در مراجعت پدر و مادر از مكّة معظّمه در چمنزاري اتّفاق افتاده است. نقل از مادرِ مادر است كه ميفرمودند دو سه روز پستان به دهان نگرفتي خيلي ناراحت بوديم شب در عالم خواب مرحوم امانالله خان كه پدر مادر است فرمودند ناراحت نباشيد حضرت رسول (ص) برايش نماز خوانده. فردا مشغول خوردن شير مادر شدم.»
جناب آقاي راستين در جواني دروس عقلي و نقلي را نزد پدر و اساتيد محلّي كه در اراك كم هم نبودند فرا گرفته و به لباس روحانيت[38] ملبّس شدند. ولي شور و شوق الهي باعث شد كه قيل و قال مدرسه و لباس روحانيّت را ترك و متوسّل به جناب حاج شيخ عبدالله حائري ملقّب به رحمتعليشاه گردند و در زمان حضرت نورعليشاه ثاني در سال 1335 قمري قدم در وادي سلوك نهند. در اين ايّام سن ايشان 17 سال بوده.
ميگفتند: در جواني اغلب در مجالس فقري در اراك شركت ميكردم و در آن ايّام آقاي ميرزا يحيي (ممتحني) از جانب حضرت نورعليشاه مأذون در اقامة نماز جماعت فقراء بودند. نزد ايشان مكرّر طلب كردم ولي ميگفتند من اجازة دستگيري ندارم و با اصرار من يادداشتي براي جناب آقاي حاج شيخ عبدالله حائري[39] (رحمتعليشاه) نوشتند و به من دادند و گفتند به تهران نزد ايشان بروم. جناب حاج شيخ عبدالله با پدرم از زمان تحصيل در اعتاب عراق مراوده داشتند. در سفري همراه پدر به تهران رفتم و به منزل شاهزاده عضدالسّلطان وارد شديم. در آن ايّام جناب حاج شيخ عبدالله حائري براي ديدن پدر (آقاي ميرزا) آمدند و در بدو ورود در حياط بلند اين شعر را خواندند:
چنان قحط سالي شد اندر دمشق كه ياران فراموش كردند عشق
آقاي ميرزا مرا صدا كردند تا از جناب حاج شيخ عبدالله ديدن كنم. در اوّلين بار با اكراه ملاقات كوتاهي صورت گرفت و من ايشان را فقط تا درب اتاق بدرقه كردم و يادِ نامة ميرزا يحيي هم نبودم. چند روز بعد براي بار دوّم جناب حاج شيخ عبدالله به ديدن آقاي ميرزا آمدند و گفتند اين بار براي ملاقات حاج محمّد خان آمدهايم. نامة ميرزا يحيي را به ايشان دادم و جواب خواستم. گفتند جوابش را بعداً ميدهيم. در اين بار اشتياق بيشتري به ديدن ايشان پيدا كرده بودم ولي همچنان تا جلوي حياط بيشتر بدرقه ننمودم ولي متمايل شده بودم كه باز ملاقاتشان كنم. به آقاي ميرزا اصرار كردم كه به بازديد ايشان بروند تا همراهشان بروم. هنگام بازديد مجدداً جواب نامه را خواستم. گفتند شما درس و روش پدرتان را دنبال كنيد و پاسخ مثبت به تقاضاي من ندادند. پس از اين ملاقاتها نسبت به جناب حاج شيخ عبدالله ارادت پيدا كردم. فرداي آن روز شخصاً به منزل جناب حاج شيخ عبدالله رفتم و اظهار طلب براي تشرّف به فقر كردم. در بدو امر قبول نكردند و اصرار و رفتار تازه واردانه و نحوة گفتگويم با جناب حاج شيخ عبدالله و قبول نكردن ايشان باعث خندة چند نفر از اخوان حاضر در جلسه شد. با دلگيري بلند شدم تا بروم. هنگام خروج از اتاق سرم به شدّت به بالاي چارچوب درب اطاق اصابت كرد و عمّامه از سرم افتاد و بر زمين افتادم و لحظاتي بيهوش شدم. پس از اينكه به هوش آمدم حالم منقلب بود و مجدد خدمت ايشان رسيدم و طلب كردم. قبول كردند و دستوراتي دادند و سپس دستگيري نمودند. آقاي ناصر برادران هزاوهاي از حاج آقاي راستين نقل ميكنند كه ميگفتند آن روز 17 جمادي الاولي 1335 قمري بود كه درست روز تولّد 17 سالگي ايشان بوده است.
آقاي محمّد هادي غفّاري با استناد به فرمايشات حاج آقاي راستين ابراز ميدارند هنگامي كه حاج آقاي راستين كودك خردسالي (در حدود 8 سال) بودند حضرت نورعليشاه به اراك تشريف آوردند. اين سفر هنگام بازگشت از آستانه - واقع در سربند در جنوب غربي اراك- بود. در آن زمان اغلب ميزبان بزرگان در شهر اراك آقاي حاج ابراهيم موحد محسني كه از اخوان و فرزند آيتالله حاج آقا محسن عراقي يا آقاي حاج مهدي خان - عموي حاج آقاي راستين- بودند. منزل هر دوي آنها در كوچة راستين قرار داشت. حضرت نورعليشاه هنگام عبور از آن كوچه به حاج آقاي راستين كه طفل خردسالي بودند برخورد كردند و مدّتي توقّف فرموده و نگاهي عميق به ايشان انداخته و سؤال نمودند كه اين طفل فرزند كيست؟ اطرافيان پاسخ ميدهند كه فرزند آيتالله ميرزا محمّدعليخان است. نوازشي فرموده و حركت مينمايند پس از گذشت چند قدم باز به عقب برميگردند و مجدداً به ايشان عميقاً نگاه ميكنند و ميروند.
آقايان سيّد علي طباطبايي و ناصر برادران هزاوهاي از حاج آقاي راستين نقل ميكنند كه گفتند: پدرم شرح ميدادند كه حضرت نورعليشاه به اراك تشريف آوردند. آيتالله حاج ميرزا محمود محسني عراقي پسر بزرگ آيتالله حاج آقا محسن عراقي دعوت از ايشان نمود. حاج ميرزا محمود قبل از اين دعوت از آقاي ميرزا محمّدعليخان در اين باره مشورت ميكند. آقاي ميرزا پاسخ ميدهند كه اولاً ايشان به اراك وارد شدند و ميهمان ما هستند و صحيح نيست كه از ايشان براي مباحثه و انتقاد دعوت كنيد در ثاني ايشان ادعاهائي هم دارند، اگر درست باشد كه خيلي بالاتر از ما هستند و اگر هم درست نباشد تازه مثل ما هستند[40]. عليرغم اين پاسخ ميرزا محمود از حضرت نورعليشاه دعوت ميكند و حضرتشان ميفرمايند اگر سؤالاتي هست فقط فرد سائل شركت كند و جلسه فقط براي ملاقات و ديدار باشد و نه بحث و جدل. ولي بدون توجّه به فرمايش ايشان و تذكّر سايرين ميرزا محمود همة علماء اراك آن عصر را نيز براي آن مجلس به منزل خود دعوت كرد. در آن جلسه جناب حاج شيخ عبدالله حائري (رحمتعليشاه) نيز در خدمت حضرت نورعليشاه بودند. آقايان علماء در مورد لزوم مرشد از حضرت نورعليشاه سؤال نمودند. ايشان دادن پاسخ را به جناب حاج شيخ عبدالله ارجاع و جناب حاج شيخ عبدالله به آية مَنْ يَهدِي ٱللهُ فَهُوَ ٱلْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَليّاً مُرْشِداً[41] استناد فرموده و با تأكيد بر كلمة مرشد توضيحاتي ميدهند. آقايان از شنيدن اين آيه ابراز تعجّب نموده و وجود آن را انكار ميكنند. حضرت نورعليشاه ميفرمايند قرآن بياورند. خادم قرآن را به حاج آقا محسن ميدهد و حضرت نورعليشاه ميفرمايند تفألّاً باز كنيد و بخوانيد. حاج آقا محسن قرآن را باز ميكند و همين آيه را در بالاي صفحة سمت راست مشاهده و قرائت ميكند.
جناب آقاي راستين بعد از حركت حضرت نورعليشاه مطلع ميشوند كه ايشان سلطانآباد عراق (اراك فعلي) را ترك كردهاند[42]. ميگفتند اسبي از طويله بيرون آوردم و برخلاف هميشه كه با خدمه حركت ميكردم به تنهايي به دنبال ايشان راه افتادم. هر چه قدر تاخت ميكردم به ايشان نرسيدم. ناگاه ديدم كالسكة ايشان در كنار جادّه توقّف كرده و ايشان از كالسكه پياده شده و رو به اراك ايستادهاند. تا نزديك شدم يكي از همراهانشان جلوي من دويد و گفت بندگان حضرت آقا فرمودند توقّف كنيم زيرا ايشان چشم به راه كسي هستند. به سرعت به حضورشان رسيدم تا مرا ديدند فرمودند انتظاري ما رسيد بعد به گرمي ابراز محبّت و وداع فرموده و به سمت تهران حركت نمودند.
حاج آقاي راستين در جواني سفري با گاري به بيدخت رفتند. در اين سفر آقاي شيخ محمّد توجّه همراه بود. آقاي ناصر برادران هزاوهاي از حاج آقاي راستين نقل ميكنند كه: در آن هنگام در تهران بودم و از پدرم براي اين سفر درخواست پول كردم ولي موافقت نكردند. تصميم گرفتم پياده بروم. روز اوّل براي آزمايش خودم تا حرم عبدالعظيم پياده رفتم و ديدم توانائي اين كار را دارم و قصد كردم كه در همان روزها حركت كنم. شيخ محمّد توجّه با وساطت ميرزا محمّد هادي روح الامين آقاي ميرزا را راضي كرد كه اگر به حاج محمّد خان خرج راه ندهي وي پياده ميرود و معلوم نيست كه در كوير سمنان چه بلائي به سر او بيايد. بالاخره آقاي ميرزا راضي شدند و خرج راه را برايم حواله كردند و با گاري به بيدخت رفتم.
ميگفتند: مدّتي پس از تشرّف بود كه شك عجيبي در من پيدا شد كه مبادا اشتباه كرده باشم. لذا به تحقيق و جستجو پرداختم. در يادداشتهاي خود مينويسند: «در سن 17 سالگي فقير در درون به شوق جستجوي صاحب خود برآمده اغلب در شبها با خداوند عرضه ميداشتم كه چرا مانند گذشته راهنماي خدايي نداريم. آقايان علماي ظاهر كه نميتوانند درون را تسكين دهند. پس كجاست آن پيشواي روحاني؟ اغلب خوابهايي ميديدم كه بعد از چندي در بيداري ديده شد وثابت گرديد كه در هر زماني بايد از طرف خداوند نمايندهاي باشد كه طالب صادق را از گمراهي نجات دهد. فرمايشات كساني كه به ظاهر فقها معتقدند قابل قبول نيست بايد ظاهر با باطن باشد. شريعت بدون طريقت فايدة اخروي ندارد وسبب تربيت بشر نميشود. پس كساني كه ميگويند ما نائب پيغمبر و امام هستيم بايد هر دو را دارا باشند. شريعت پوست، طريقت مغز و جدا بودن از هم بدون فايده و پوست حافظ مغز است. در تاريخ 1335 قمري در سن هفده سالگي به وسيله جناب آقاي حاج شيخ عبدالله حائري در طريقت ملقّب به رحمتعليشاه كه از مشايخ حضرت آقاي نورعليشاه[43] سلام الله عليه قطب سلسلة نعمتاللّهي بود مشرّف به فقر گرديدم امّا تا سه چهار سال در عالم بيخبري قدم ميزدم تا اينكه مجدداً توفيق رفيق گرديد و به تحقيق در امردين برآمده و الهام شد كه بايد از طرق و عقايد مختلف تحقيق نمائيد. وَ ٱلَّذينَ جٰاهَدُوا فينٰا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنٰا[44]. مشغول تحقيق شدم هرجا صدائي ميشنيدم ميرفتم وصحبت مينمودم حتّي به حيفا نزد شوقي افندي. الحمدلله فهميدم كه صراط مستقيم منحصر است به طريقه نعمتاللّهي سلطانعليشاهي و غير از اين راه به سوي خدا راهي نيست. باقي راهها باطل و صراط مستقيم يكي است و منحصر است به همين طريقه. پس از رحلت حضرت آقاي نورعليشاه[45] با حضرت آقاي صالحعليشاه سلامالله عليه تجديد عهد و توبه نمودم.»
ميگفتند در اين دوران به فردي از بزرگان مسلك بهائيت به نام آقاي نيكو مراجعه و سؤال كردم آيا راه خدا از طريق شماست؟ و اگر هست چه دلايلي براي اثبات ادعاي خود داريد؟ وي پس از طفره و گفتگوي بسيار گفت كه بايد نزد شوقي افندي بزرگ بهائيت در فلسطين برويد تا مطالبي را كه ميخواهيد بيابيد. ميگفتند در جواب به وي گفتم: اگر شما نمايندة خدا هستيد و يا از طرف نمايندة خدا مأموريد كه راه خدا را به مردم نشان دهيد ميبايست لااقل نمونهاي از اثري كه بايد در شما ميبود را به من نشان ميداديد و بعد مرا براي يافتن سرچشمة آن به فلسطين ارجاع ميكرديد. همين طور كه من كشاورز هستم و نمونهاي از گندمي كه درو ميكنم را در اطاق دفتر خودم گذاشتهام. هر مشتري كه مراجعه ميكند نمونهاي از آن را به وي نشان ميدهم اگر خريدار بود وي را به سر خرمن ميفرستم.
آقاي مجيد غلامي اظهار ميدارند كه حدود سال 1356 با يكي از دوستانم از طبقة علماء در اراك خدمت حاج آقاي راستين رسيديم. در پاسخ به سؤالات فرد همراه من در رابطه با انصاف برخي از علماي اهل تسنّن، حاج آقاي راستين با ذكر خاطرهاي گفتند: در اوائل تشرّفم به فقر براي تحقيق به هر جايي كه احتمال ميدادم راه خدا را بتوانم پيدا كنم سر ميزدم. منجمله به عراق رفتم. در مدائن مدّتي در جلو درب مزار سلمان فارسي توقّف و با خود فكر ميكردم و به اين ميانديشيدم كه بايد صاحب مزار را پيدا و زيارت كرد وگرنه بوسيدن خشت و گل و آهن چه اثري ميتواند داشته باشد! در اين مدّت فرد معمّمي چند دفعه از آنجا عبور كرد و مرا همچنان در همان حالت ديد. نزديك آمد و سؤال كرد كه چرا براي زيارت به درون نميروي؟ پاسخ دادم كه چيزي نميبينم كه آن را زيارت كنم، اگر ميخواستم آهن ببوسم در كشور و شهر خودم آهن زياد بود و لازم نبود تا اينجا بيايم. سؤال كرد دنبال چه چيز هستي؟ گفتم در جستجوي راه خدا هستم و براي اين امر از ايران به اينجا آمدهام. وي مرا با خود نزد مفتي اعظم اهل تسنّن برد و درخواست ملاقات كرد. مفتي اعظم نيز پذيرفت و مرا در كنار خود جاي داد و پذيرائي نمود و از علّت مسافرتم به عراق سؤال كرد. گفتم كه به دنبال يافتن راه خدا هستم و تحقيق ميكنم كه چه كسي نمايندة خدا است تا توسط او به حقيقت برسم. آيا حقيقت نزد شماست؟ اگر هست دليل شما چيست؟ و اگر نيست به كجا بايد مراجعه كنم؟ عالم سنّي مدّتي به فكر فرو رفت و سر بلند كرد و بدون اينكه از سؤال من ناراحت شود گفت: حقيقتي در اسلام هست كه نه نزد ما و نه نزد آخوندهاي شيعه است و نميدانم راه آن از كجاست. وداع كردم و عليرغم ابراز محبّت زياد و دعوت او براي صرف نهار آنجا را ترك كردم. مشابه اين ملاقات را با برخي از علماي شيعي مذهب داشتم ولي هيچ كدام انصاف وي را نداشتند[46].
آقاي ناصر برادران هزاوهاي از ايشان نقل ميكنند كه پس از گردش و تحقيق در عراق در همين سفر در ادامة راه به بيت المقدّس و فلسطين ميروند[47]. در حيفاء به محفل شوقي افندي وارد و از او سؤالاتي در مورد راه خدا ميكنند. شوقي افندي ابراز ميدارد كه از آخرت چيزي نزد ما نيست و ما با دنيا كار داريم. پس از گفتگوي زياد حاج آقاي راستين فرموده بودند من دنبال راهي ميگردم كه جمع ظاهر و باطن و دنيا و آخرت باشد، وداع نموده مجلس را ترك ميكنند. ملاقات ديگري نيز در همان ايّام با شوقي افندي رخ ميدهد و وي خيلي به حاج آقاي راستين احترام و محبّت ميكند ولي نتوانست ايشان را راضي نمايد.
آقاي برادران اضافه ميكنند كه ملاقاتهايي هم با خاخامهاي يهود داشتند و ميگفتند توجّه آنها نيز به كثرت بود و راهي به عالم معني از آنها نديدم. با كشيشهاي ارامنه نيز مذاكراتي داشتند و ميگفتند گرچه تا حدودي كثرت گرائي و توجّه آنها نسبت به مادّيات از يهوديان كمتر بود ولي راه مستقيم نيز نزد ايشان نبود.
ميگفتند در همان اوان بعد از رحلت حضرت نورعليشاه كه شك و ترديد بر من غالب بود رويايي پرتلاطم و طولاني ديدم كه در صحراي بيآب و علفي با اضطراب به اين سو و آن سو دوان دوان ميروم و ناگاه با سر در يك چاه بسيار تاريك و ظلماني و عميق سقوط كردم و به هيچ وجه قادر به نجات خود نبودم و فرياد ميكردم و كمك ميخواستم. ناگاه دستي آمد و از پاهاي من گرفت و من را نجات داده به بيرون چاه گذاشت در همين لحظه صداي بسيار رسايي را شنيدم كه صداي صاحب همان دست بود كه سه بار غرّا فرمود «منم شيخ تو محمّد حسن». در اين هنگام از خواب بيدار شدم. از شدّت عرق و گريه و زاري بالينم خيس شده بود و پدر را بربالاي سر خود ديدم كه همراه باقي اعضاي خانواده از صداي من جمع شده بودند. ولي پدرم اجازه نداده بودند مرا از خواب بيدار كنند و گفته بودند كه ديدن اين گونه رؤياها كه با اين حالات همراه است از رؤياهاي عادي نيست و نبايد فرد را از خواب بيدار كرد. ميگفتند بعد از اين خواب نزد آقاي سيّد محمّد شريعت به قم رفتم و عكس حضرت صالحعليشاه را خواستم. ديدم صاحب عكس همان كسي بود كه در خواب مشاهده كرده بودم و متوجّه شدم كه نام محمّد حسن نام مبارك بندگان حضرت آقاي حاج محمّد حسن صالحعليشاه است.
برخي اوقات كه تحقيقات و بررسيهاي خود را در مورد يافتن راه خدا شرح ميدادند در پاسخ به سؤال برخي از اخوان مبني بر اينكه آيا ما هم بهتر است براي اطمينان از صحت راه خود به اينگونه تحقيقات بپردازيم، ميگفتند تحقيق در راه دين و يافتن راه خدا بر هر كسي واجب و لازم ميباشد. البته چنانچه فقرا مدّت كوتاهي به دستورات قلبي خود عمل كنند حقيقت بر آنها مكشوف خواهد شد.
آقاي استاد نبيالله قدرتي مينويسند: آقاي عبدالله مدبّر در ابتداء مفتي اهل تسنّن بود ولي بعد از مدّتي به خارج از كشور رفت و سفرهائي به گرجستان و ايروان و فلسطين نمود و دين مسيحيّت را انتخاب كرد. كليسياي ارتدكس به وي مأموريت داد تا به عنوان كشيش براي ترويج مسيحيّت به ايران مراجعت نمايد. وي در بازگشت شهر اراك را براي سكونت انتخاب كرد. خودش ميگفت: در اراك منزلي گرفتم و نزديك منزل، كفّاشي دكان داشت كه اغلب برخي دراويش نزد وي ميآمدند. با خود خيال كردم اوّل از اينها كه افراد سادهاي هستند شروع و مسيحيّت را تبليغ نمايم. باب گفتگو و رفت و آمد را باز كردم. يكي از آنان به نام آقاي حاج محمّد خان راستين همراه با آقاي عباّس سرشار و چهار نفر ديگر از دراويش شبي براي بازديد من به منزلم آمدند و پس از گفتگوهاي زيادي، حاج آقاي راستين در جواب من گفتند: ما مسلمان و شيعة دوازده امامي هستيم و اهل بحث وجدل هم نيستيم اگر شما سؤالي داريد به بيدخت نامه بنويسيد و هر سؤالي داريد بپرسيد. آقاي راستين ادامه دادند حتّي اگر لازم باشد به خيالات شما هم جواب خواهند داد. با خودم فكر كردم كه سه سؤالي كه هميشه ذهنم را مشغول كرده بود طرح نمايم ولي سؤالات را نمينويسم و فقط جاي خالي براي آنها ميگذارم. اگر آقاي راستين راست گفته باشد دريافت كنندة نامه بايد بداند كه سؤالات چه بوده است. كاغذي برداشتم و بالاي آن نوشتم: «بِسم الله الرّحمٰنِ الّرحيم» و زير آن يك آيه از قرآن را از قول حضرت ابراهيم نوشتم كه ميفرمايد: رَبِّ اَرِني كَيْفَ تُحْيِ ٱلْمَوتيٰ قٰالَ اَوَلَمْ تُؤمِنْ قٰالَ بَليٰ وَلـٰكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبي[48] و در سه سطر زير آن به ترتيب شمارههاي يك و دو و سه را گذاشتم كه جلوي آنها خالي بود. در دلم سه نيّت كردم كه از اين قرار بودند ولي آنها را روي كاغذ نياوردم:
1. مسبّب ايجاد اختلاف در اديان پيغمبران بودند كه هريك ديني آوردند و اين اختلافات پيدا شد.
2. آيا دين و راهي بر حق هست يا نه؟
3. اگر هست، حق نزد كيست و كجاست و چطور بايد به آن رسيد؟
نامه را به آدرسي كه آقاي راستين داده بودند به بيدخت گناباد حضور حضرت صالحعليشاه ارسال كردم. بعد از 15 روز پاسخ نامه را دريافت كردم كه زمان رفت و برگشت نامه خيلي كوتاه بود. با تعجّب آن را باز كردم ديدم كاغذ ارسالي را پس فرستادهاند و جلوي سه شمارهاي كه نوشته بودم مطالب زير را نوشتهاند:
1. چون از حالات انبياء بيخبريد اين است كه معترض ميباشيد. بلكه آنهائي كه ناحق خود را جانشينان آن بزرگواران ميدانند عامل اختلاف هستند وگرنه، انبياء همه را به وحدت دعوت ميكنند.
2. راه راست هميشه يكي بوده و هست و خواهد بود.
3. به دست يكي از مشايخ ما در تهران به دين اسلام مشرّف ميشويد.
وقتي پاسخ نامه را مطالعه كردم متعجّب شدم و تصميم گرفتم خدمت حضرت صالحعليشاه رسيده و با ايشان مباحثه كنم و بگويم كه من مسيحي هستم و مسلمان نميشوم. حركت كردم. صبح جمعه به تهران رسيدم و براي تهيّه بليط مشهد به دفتر گاراژ اتوبوس رفتم ولي آن ساعت اتوبوسي حركت نميكرد و من همان جا نشستم. ساعت هشت و نيم صبح بود كه گاراژدار آقاي مشهدي باقر صالحي و چند نفر ديگر از حاضرين به من گفتند شما همين جا در دفتر بمانيد و ما ميرويم، مجلسي داريم و نزديك ظهر برميگرديم. به آنها گفتم اگر اشكالي ندارد من هم همراه شما بيايم. قبول كردند و با درشكهاي به خيابان ري كوچة دوراه مهندس رفتيم. وارد حياطي شديم كه در وسط آن حوضي بود و نيمكتهايي در آنجا قرار داشت. همراهان من به داخل رفتند و من ترجيح دادم كنار حوض بنشينم. سايرين نيز با سكوت هريك در جايي نشسته بودند. همان طور كه در كنار حوض نشسته بودم ياد زمانهاي قبل افتادم كه قليان ميكشيدم و خيلي دلم ميخواست كه يك قليان بكشم. در همين اثناء شخصي وارد شد كه چون يوسف مينمود و همه جلوي پاي او بلند شدند و بعداً دانستم كه ايشان آقاي شيخ محمّد امام جمعه اصطهباناتي از مشايخ حضرت صالحعليشاه هستند. مدّتي نگذشت شخص ديگري وارد شد كه مورد احترام همه بود و همه جلوي پاي ايشان نيز بلند شدند. من همچنان بي اعتناء بر نيمكت نشسته و در فكر قليان بودم. لحظاتي پس از نشستن، همان آقاي تازه وارد خدمتكاري را صدا كرد و با اشاره به من به وي گفت يك قليان براي آن آقا بياوريد. من با شنيدن صداي ايشان بياختيار فرياد كشيدم و داخل حوض آب افتادم و ديگر نفهميدم چه شد. وقتي به حال آمدم ديدم اكثراً رفتهاند و چند نفر مرا گرفتهاند و من گاهي فرياد ميكردم. پرسيدم اين آقايي كه دستور قليان داد كجا رفت؟ گفتند ايشان جايي ميهمان هستند و گفتند شما را نزدشان ببريم. براي من لباس آوردند و پس از تعويض سوار درشكهاي شده حركت كرديم. در بين راه من گاهي از خود بيخود ميشدم نعرهاي زده و فرياد ميكردم كه يك بار پاسباني جلو آمد و سؤال كرد اين فرد مست است؟ كه با توضيح همراهان قانع شد كه من به حال خود نيستم. بالاخره خدمت همان شخصي كه دستور قليان داده بود رسيديم ايشان جناب حاج شيخ عبدالله حائري بودند. مرا به خوردن غذا دعوت كردند. عرض كردم اوّل به من دستور دهيد كه چكار كنم. دستوراتي دادند و به دست ايشان مشرّف به اسلام و ايمان گرديدم.
برخي مراسلات جناب حاج شيخ عبدالله حائري با حاج آقاي راستين ذيلاً آورده شده است:
· نامهاي كه جناب آقاي حائري در 26 شعبان به حاج آقاي راستين نوشتهاند. تاريخ مهر اداره پست در پشت پاكت 19/6/1917 ميلادي ميباشد كه به تاريخ 29/3/1296 هجري شمسي تطبيق ميشود.
110
عرض ميشود رقيمة شما از معصومة قم رسيد از سلامتي و خوشي حال منبسط گشتم اميد كه در خدمت بندگان خدا و خيرخواهي آنها كوتاهي ننمايند مخصوصاً نسبت به جناب والد ماجد و والدة ماجده كه بموجب اَنِ ٱشْكُرْ ليْ وَ لِوٰالِدَيْكَ[49] الخ رفتار فرمائيد و خدمت آنها از اعظم عبادات و رياضات خود دانيد. خدمت جناب آقاي منصور علي[50] دام افضاله العالي عرض سلام مشتاقانه ميرساند و صفائي مينمائيد. عرض ميكنيد عريضة جوابيه به كاشان حضور ايشان عرض شده به توسط ميرزا آقاي عطّار انشاءالله رسيده است. خدمت دوستان آنجا همگي عرض سلام ميرسانم دوستان اينجا عرض سلام ميرسانند. آقاي معين الحكماء اوائل شعبان مرحوم شدند از آستان مقدّس هر هفته توقيع ميرسد بحمّدالله فقرا در ظل عنايت حضرت آقا ارواحنا فداه سلامتند حاج مؤتمن ديوان آقازادة حكيم الهي ديروز به سلامتي از گناباد وارد شد. از خداوند منّان توفيق و تأييد براي همة دوستان مسئلت دارم والسّلام. عبدالله
· نامهاي كه جناب حاج شيخ عبدالله حائري در تاريخ 19 رجب به حاج آقاي راستين مرقوم نمودهاند. تاريخ مهر اداره پست 29/3/1921 ميلادي ميباشد كه به 9 فروردين 1300 تطبيق ميشود.
110
عرض ميشود تلگراف تبريك آن جناب رسيد مورث مزيد محبّت و بركت گرديد چون اطمينان به رساندن پست بيشتر بود با پست نوشتم اميد كه اين عيد سعيد بر شما و همة اخوان با ميمنت و بركت باشد البتّه وصاياي اين ضعيف را در رعايت آداب شريعت مطهره مخصوصاً در خدمتگزاري به والد ماجد و استرضاء خاطر ايشان حتّي الامكان فراموش نخواهيد نمود خدمت همة دوستان عرض سلام ميرسانم و سلامت دين و دنيا براي همگي خواهانم غالباً از طرف قرين الشّرف تعليقات شريفه ميرسد و بحمدالله فقراء در پناه آن حضرت خوشند. زادكم شرفاً و السّلام عبدالله
· نامهاي كه جناب حاج شيخ عبدالله حائري در 10 رجب 1341 به حاج آقاي راستين مرقوم نمودهاند:
110
بعرض ميرساند انشاءالله موفق و مؤيد بوده به حسن اخلاق و حفظ مراتب جامع بين وحدت و كثرت شده و داعي بخير بعمل صالح و صدق حديث باشيد. چون برادر مكرّم شاهزاده مشكوة السّلطان كه از اخوان با محبّتند عازم عتبات عاليات بودند يادآوري نموده تجديد عهد مودّت نمودم. خدمت اخوان آنجا عرض سلام ميرسانم اميد كه اين عيد سعيد بر همه مبارك گردد خدمت حضرت مستطاب آقاي والد دام افضاله عرض سلام برسانيد اميد كه در استرضاء خاطر ايشان بذل جهد فرموده اعظــم رياضات خود را خدمت والدين قرار دهيد. زادكم بتحيةٍ شرفـاً و السّلام عبدالله الحائري
· در حاشية همين نامه نوشتهاند:
110
خيلي دلم ميخواهد كه دربارة آقاي آقا رضا خان كه قديمي فقير است و از كار افتاده است دستگيري بفرمايند كه محتاج خلق نشود و زادكم الله توفيقاً للخيرات و السّلام عبدالله
· نامهاي كه جناب حاج شيخ عبدالله حائري در 29 شعبان 1341 به حاج آقاي راستين مرقوم نمودهاند:
110
عرض ميشود كه مرقومة شريفه رسيد از سلامتي شما و بستگان خوشوقت شدم چون برادر مكرّم آقاي آقا سيّد علي نجفي زيد توفيقه عازم آن صفحات بودند مجدداً يادآوري نمودم غالباً با دوستان ذكر خير شما ميشود و همگي سلام ميرسانند خدمت دوستان آنجا عرض سلام ميرسانم. در باب آقا رضا خان اگر چه معتذر شده بوديد لكن همّت عالي آنجناب نظر بر سعة رحمت حق بايد داشته باشد نه بر بودجه اصطلاحي. زادكم الله شرفاً و السّلام عبدالله حائري
· نامهاي كه جناب حائري در 15 ربيعالاوّل 1342 به حاج آقاي راستين مرقوم نمودهاند:
110
بعرض ميرساند تلفن آن جناب از قم رسيد از سلامتي و خوشي شما خوشوقت شدم آقاي اخوي چنديست مراجعت به قم نمودهاند مرقوم نفرمودهاند كه آنجا چه كردهاند علي ايّحال چون برادر مكرّم آقاي آقا سيّد عبّاس كربلايي كه از اصلة اعيان خانوادة جليله آن صفحات و از اقوام حجج اسلام طباطبائيها ميباشند به واسطة پيشآمدهاي روزگار با عيال و اولاد در معصومة قم بوده حاليه تنها عازم عراق شدهاند خيلي دلم ميخواهد كه اوّلاً نگهداري از ايشان فرموده همّتي فرمائيد كه اهل همّت را بسر غيرت بياوريد كه وجهي معتني به براي ايشان فراهم شود كه مَقْضي المرَام به معصومة قم مراجعت فرمايند چون سالها خودشان و اقوامشان به عزّت زندگاني فرمودهاند اميد دارم شما هم به نظر احترام و عزّت با ايشان رفتار فرموده همة دوستان را از خود ممنون فرمائيد خبر تلگرافي حركت جناب آقا از گناباد سيّم ربيع رسيد به نيشابور تشريف بردهاند از آنجا مرقوم فرمودهاند با دستگاه پستي عازم حضرت عبدالعظيم خواهند شد البتّه دوستان عراق مخصوصاً آقاي حاج صمصام الممالك را مسبوق فرمائيد و به همگي عرض سلام برسانيد زياده بر اين تأكيد در همراهي معظّم له نمينمايم. دوستان اينجا عرض سلام ميرسانند آقاي ميرزا سيّد عليخان را سلام برسانيد.زادكم الله شرفاً و السّلام عبدالله
· در حاشية نامة زير جناب حاج شيخ عبدالله حائري در مورد حاج شيخ عبّاسعلي كيوان قزويني به جناب آقاي راستين در تاريخ 22/10/1306 مرقوم نمودهاند:
110
عرض ميشود مرقومة آن جناب رسيد از سلامتي آن جناب و ساير احباب خوشوقت شديم دوستان آنجا را سلام برسانيد دوستان اينجا عرض سلام ميرسانند...شما هر نحو هست بايد آسودهگي حضرات را منظور داشته باشيد مال دنيا قابليتي ندارد بايد دلجوئي از آنها در ترتيب مخارجشان داده شود بلكه در آية شريفة حَقَّاً عَلَي ٱلْمُحْسِنينَ[51] ميفرمايد رقيمة جوف را برسانيد. زادكم الله توفيقه والسّلام عبدالله الحائري
· در ذيل همين نامه نوشتهاند:
براي مريض روحي قزويني[52] مرقوم فرمودند ديگر دستگيري ننمايد و فوري به گناباد حركت كند در جواب بيشرمانه تمرّد نموده و نوشته كه سالهاست براي شما دستگيري نميكنم خداوند حسن عاقبت عنايت كند. والسّلام.
· نامهاي كه جناب حاج شيخ عبدالله حائري به حاج آقاي راستين مرقوم نمودهاند. پشت پاكت تاريخ 10 رجب 1348 و مهر پشت پاكت 12/9/1308 قيد شده است:
110
عرض ميشود مرقومة شريفه رسيده از ملازمت خدمت آقاي حاج شيخ عماد دامت بركاته و استفاضه از محضر مباركشان خوشوقت شدم خداوند همه را قدردان فرمايد.
هزاران قرن ميبايد كه اين دولت به پيش آيد كجا يابم دگر بارش اگر اين بار بگريزم
حال هم كه آن صفحات را مزيّن فرمودهاند صفاي محبّتانه نموده عرض اخلاص برسانيد. ما ها هم منتظر تشريف آوردنشان هستيم خدمت فقراء آن صفحات عرض سلام برسانيد مخصوصاً آقاي مشايخي در باب كارشان چون سابقاً مرقومة مستغنيانه به ميرزا سيّد عليخان نوشته بودند و به حائري نشان داده حال مقتضي است كه خودشان به حائري چيزي بنويسند تا اقدام بنمايد. زادكم الله شرفاً و السّلام عبدالله الحائري
· نامهاي (بدون تاريخ) كه جناب حاج شيخ عبدالله حائري به حاج آقاي راستين مرقوم نمودهاند:
110
بعرض ميرساند انشاءالله در خدمات بندگان خدا كه ودائع الهيّهاند موجب مباهات دوستان باشيد مرقومههاي كريمه رسيده و در مقام اقدام انجام مراحم دوستان بودهام خدمت آقاي سبزواري بوديد موجب خوشوقتي شد دوستان آنجا مخصوصاً آقاي سپهري و پروين و شيرواني و باصر را سلام برسانيد خيلي خوشوقت هستم كه رؤساء ادارات آنجا اغلب از دوستانند خداوند بر توفيقاتشان بيفزايد كه در خدمت به ملّت و دولت موجب مباهات بندگان خدا شوند به خدمت عاليجناب والد ماجد دام افضاله عرض سلام برسانيد البته آية مباركه وَ صٰاحِبْهُمٰا فِي ٱلدُّنْيٰا مَعْرُوفاً[53] را منظور داشته و لاٰتَقُلْ لَهُمٰا اُفٍّ[54] را معمول داريد و السّلام عبدالله الحائري
حاج آقاي راستين ميگفتند در اراك اخوان راه رفتهاي مشوّقم بودند. منجمله در اوائل تشرّفم به فقر يكي از اخوان نزديك منزل ما ساكن بود و اغلب به دكّان او ميرفتم. اشراق وي آنچنان بود كه به ضمير و افكار و اعمالم آگاهي داشت. گويا در همه جا با من حاضر بوده و بر افعالم ناظر. صبحي كه به ديدنش رفتم سؤال كرد كه چرا ديشب در مجلس فقري شركت نكردي؟ از پاسخ طفره رفتم زيرا در منزل ميهمان داشتم و نميخواستم بگويم كه سرگرم پذيرايي ميهمانان بودم. گفت ميخواهي بگويم كه ديشب كجا بودي و با كه بودي و چكار ميكردي؟ جوابي ندادم. تمام لحظات و اعمال شب گذشتة مرا بازگو نمود. ميگفتند امروزِ ما را خبر ميداد و ميگفت وظايف سنگيني به عهده خواهي داشت.
همچنين ميگفتند در اوائل جواني علاقهمند به فراگيري موسيقي شدم و از ميان آلات موسيقي تار توجّهام را جلب كرد. در آن اوان درويش خان نوازندة معروف و استاد تار بود. درسهايي نيز گرفته و اغلب مشق ميكردم. يك روز كه به دكّان همان فقير رفتم بدون سابقة قبلي و آگاهي وي از علاقة من به آموختن تار گفت اگر فقراء به آن ذكر و فكري كه در اطاق تشرّف به آنها تعليم دادهاند عمل كنند بدون اينكه نزد درويش خان - كه در آن زمان در تهران بود - بروند بتوانند صداي تار وي را بشنوند. از اين حرف متعجّب بودم كه صداي تار درويش خان را شنيدم كه تمام محوطه دكّان را فرا گرفت و مدّتي اين صدا همچنان به گوش ميرسيد تا اينكه قطعهاي كه درويش خان مينواخت تمام شد. هر چه دقّت كردم متوجّه شدم اين صدا از محل خاصي بيرون نميآيد بلكه وي كاري كرده بود كه گوش من اين صدا را ميشنيد.
آقاي دكتر بهروز بيدآباد از حاج آقاي راستين نقل ميكنند كه : يك روز در دكّان او نشسته بودم. از دلم گذشت كه چرا مرا به منزل خود دعوت نميكند. لحظاتي نگذشت كه دعوت نمود. شب به منزل او رفتيم. اتاق محقري داشت كه در وسط آن پردهاي كشيده بود. خانمش در يكطرف پرده بود و من و او هم در سمت ديگر. به من گفت چيزي در گوشت بگذار تا خوابت ببرد چون خانمم عادت دارد تا صبح حرف بزند. توجّهي نكردم ولي خانمش تا صبح از پشت پرده با صداي بلند به او فحش و ناسزا داد و تهمت زد.
آقاي محمّد هادي غفاري واقعه ديگري از آن درويش بيان ميكنند كه فردي كه از اخوان هم نبود به وي مراجعه و سؤال نمود كه پسرم مدّتي است به مسافرت رفته و نميدانم آيا زنده است يا خير؟ او مدّتي سر به جيب تفكّر فرو برد و بعد گفت پسرت زنده است و در مسير راه اراك در دوراهي ملاير- بروجرد در قهوهخانهاي نشسته و مشغول خوردن غذا است و تا ساعاتي ديگر به اراك خواهد رسيد. همين اتّفاق نيز افتاد و پس از چند ساعت فرزند او به منزل رسيد.
اخوان قديمي نام آن درويش را كربلائي باقر يا مشهدي باقر ذكر ميكنند و از حالات او نقل ميكنند كه وي شبي در مجلس فقري از همة اخوان دعوت نمود تا فردا صبح به منزل وي بروند. فردا صبح وقتي مدعوين به منزل وي رسيدند مشاهده كردند كه سحرگاهان با عيالش وداع كرده و ملحفه را روي خود كشيده و رو به قبله خوابيده و قالب تهي نموده است و واردين اقدام به تشييع جنازة وي كردند.
در آن ايّام مجالس فقري شبهاي دوشنبه در منزل حاج مهدي خان عموي حاج آقاي راستين و شبهاي جمعه در منزل آقا شيخ عبدالله قنّاد تشكيل ميشد و آقاي شيخ يحيي اراكي (ممتحني)[55] در اراك از طرف حضرت نورعليشاه مأذون به اقامة نماز جماعت بودند.
آقاي محمّد هادي غفاري ابراز ميدارند كه در آن زمان فقراي برجستهاي در اراك بودند و با حاج آقاي راستين و عموهاي ايشان مراوده داشتند. منجمله يكي از فرزندان محمّد هاشم سلطان ساقي (غفاري) به نام محمّد باقر بيك كه عموي راوي و از اخوان بوده و حدوداً در سال 1300 هجري شمسي فوت ميكند. او قبل از فوت تمام برنامة مراسم فوت خود را مشخص نموده و به خانمش ميگويد كه آخوند انجداني را براي تلقين ميّت (خودش) دعوت كند. آخوند مزبور قبلاً بر منبر گفته بود كه سبيلهاي بلند نجس است و از دراويش بدگوئي كرده بود. وقتي محمّد باقر بيك در حال نزع بود برادرش عليخان بالاي سر وي قرآن ميخواند. وي چشمانش را باز ميكند و خطاب به برادرش ميگويد چه ميكني حضرت صالحعليشاه اينجا تشريف دارند و بعد چشمها را بسته و مجدداً فوت ميكند. هنگام دفن همان آخوند براي تلقين ميّت به داخل قبر ميرود و سپس هيجان زده و مضطرب از قبر بيرون ميآيد و ميگويد هر جملهاي را كه خواستم به وي تلقين كنم ميّت با زبان خودش زودتر همان را به خود تلقين نمود. اهالي ساق اراك نيز در مورد وي كرامات زيادي نقل ميكنند. شخصي از اقوام وي نقل ميكند كه محمّد باقر بيك هميشه در سحرها با صداي بلند قرآن ميخواند. يك روز بعد از فوت او به ساق وارد شدم باز صداي قرآن خواندن او ميآمد. ناگهان به خاطر آوردم كه وي چند ماه است فوت كرده است. هميشه صداي قرائت قرآن او از سمت منزلش به گوش ميرسيد ولي اين مرتبه صدا از سمت قبرستان ساق بود. بسياري از اهالي ساق ابراز ميدارند كه سالي يكبار يا يك سال در ميان به چشم خود مشاهده نمودهاند كه نور روشني از سمت مشرق ساق ظاهر ميشود و از دامنة كوه به سمت مغرب و در حدود قبرستان ساق فرو رفته و سپس تاريك ميشود. آنها ابراز ميدارند كه اين نور طوري روشن كننده است كه هنگام ظهور همه جا روشن ميشود و دقايقي هم به طول ميانجامد. افراد مسن اهل ساق ابراز ميدارند كه ما همچنان از زمان طفوليت خود ظهور اين نور را ديدهايم ولي تا به حال علّت آن را ندانستهايم. اين پديدة عجيب را اهالي ساق به محمّد باقر بيك نسبت ميدهند كه سبب حيرت اهالي نيز هست و بر اين باورند كه محل فرو رفتن نور قبر محمّد باقر بيك است. اهالي روستاي رودباران در نزديكي ساق نيز اين پديده را ديده و تأييد مينمايند.
حاج آقاي راستين در مورد يكي از ديگر از اخوان برجستة آن زمان ميگفتند كه در هر مرحلهاي از سلوك او قدمي از من جلوتر بود ولي بعدها به دليل اعتياد به ترياك سست شد.
آقاي ناصر برادران هزاوهاي از حاج آقاي راستين نقل ميكنند كه در سفري حدوداً در سال 1340 هجري قمري (1302 هجري شمسي) حضرت صالحعليشاه با خانواده به سمت نجف عازم بودند. حضرت رضاعليشاه در اين سفر حدوداَ هشت سال داشتند. همراه عدّهاي از اخوان اراك با خر و قاطر و سواره و پياده به استقبال ايشان به فراهان اراك ميرفتيم. در بين گروه، من و كربلائي محمّد ابراهيم (پدر آقاي محمّدآقا تيموري) بر اسب سوار بوديم و اجباراً پا به پاي باقي كاروان به آهستگي حركت ميكرديم. در بين راه طاقت نياوردم و با كربلائي محمّد ابراهيم تاخت كرديم كه زودتر خدمت حضرت صالحعليشاه برسيم. جلوتر از كاروانسرائي از آمدن كاروان حضرتشان سؤال كرديم. گفتند چنين مسافراني به اينجا نرسيدهاند. باز جلوتر رفتيم ولي كاروان ايشان را نيافتيم. با خستگي به كاروانسراي اوّل مراجعت كرديم و كاروانسرادار گفت ميهمانان شما ساعاتي قبل اينجا بودند و دوستان شما نيز از اراك به استقبال آمدند و همگي با هم رفتند. به دنبال ايشان حركت كرديم تا به محل بعدي خدمتشان رسيديم. هنگام مصافحه حضرت صالحعليشاه فرمودند: «آن خيال- اشاره به تقدّم جستن از ديگران- شما را عقب انداخت».
آقاي هزاوهاي به نقل از حاج آقاي راستين اضافه ميكنند كه در سفر ديگري حضرت صالحعليشاه به سمت نجف عازم بودند و حاج آقاي راستين ايشان را تا مرز عراق بدرقه ميكنند. در اين سفر كربلائي محمّد ابراهيم نيز همراه بوده است. هنگام مراجعت چند نفر يهودي نيز كه از فلسطين به مرز ايران و عراق آمده بودند در گاري همسفر گشتند. در بين راه باران شديدي درگرفت و همه خيس شدند و مسافران به خيال اينكه رطوبت لباس اهل كتاب سبب نجاست ميشود يهوديان را از خود دور ميكردند. كاروان در يك آبادي توقّف ميكنند. حاج آقاي راستين اطاقي كرايه و هيزم مهيّا و همسفران يهودي را نيز به مسكن خود دعوت مينمايند. اشخاص يهودي پس از اينكه ميبينند ايشان نماز ميخوانند سؤال ميكنند شما چه ديني داريد؟ پاسخ ميدهند ما مسلمان هستيم. با تعجّب ميگويند كه مسلمانان ما را نجس ميدانند. ايشان در جواب ميفرمايند خير اين طور نيست زيرا قرآن اهل كتاب را پاك ميداند. آنها با خوشحالي از برخورد ايشان شب را هم در آنجا ميمانند و اظهار ميدارند اگر همة مسلمانان مثل شما بودند ما يهوديان همگي مشرّف به اسلام ميشديم. فردا صبح همگي سفر را ادامه ميدهند.
آقاي عبدالصّالح حقّاني ابراز ميداشتند كه حدوداً 8 سال داشتم كه به دفعات فرد جواني را ميديدم كه خدمت جناب آقاي حاج شيخ اسدالله ايزدگشسب ملقّب به درويش ناصرعلي از مشايخ حضرت صالحعليشاه رسيده و مقابل ايشان مينشست و همواره بدون اينكه كلامي رد و بدل شود اشك از چشمانش جاري بود. حالت وي طوري بود كه توجّه مرا جلب كرد و از پدرم در مورد او سؤال كردم. گفتند آقاي حاج محمّد خان راستين، و در آن هنگام حدوداً 25 سال داشتند.
حاج آقاي راستين ميگفتند مدّت كوتاهي بود كه
مشرّف به فقر شده بودم. در سفري حضرت صالحعليشاه به تهران آمدند و هنگامي كه اتومبيل حامل
ايشان جلو درب حسينيه توقّف كرد دويدم كه درب اتومبيل را باز كنم. آقاي دكتر
نورالحكماء با تندي بر سينة من زد و پرخاش نمود و اجازه نداد كه جلو بروم. خيلي
اندوهگين و از اين رفتار تند و نامحترمانه برافروخته گرديدم. تا صبح خوابم نبرد و
با نفس خود مشغول مبارزه بودم تا كه فرداي آن روز تصميم گرفتم كه به مجلس رفته و
زانوي آقاي دكتر نورالحكماء را ببوسم تا نفس تأديب شود و همين كار را كردم و او هم
متوجّه نشد ولي اين عمل تأثير بسزائي در من گذاشت.
جناب حاج شيخ عمادالدّين از مشايخ سلسله حاج آقاي راستين را تحت نظر و تربيت خود گرفتند و مراقبت فراوان داشتند. از حاج آقاي راستين از ايشان سؤال كردند كه تربيت شما نزد جناب حاج شيخ عمادالدّين صورت گرفت؟ گفتند: اوائل تربيتم نزد ايشان بود.
آقاي محمّدهادي غفّاري نقل ميكنند كه جناب حاج شيخ عمادالدّين ميگفتند كه در رؤيا مشاهده مردم كه حاج آقاي راستين را بر پشت گرفته بودم و چهار دست و پا خدمت حضرت صالحعليشاه ميبرم. در آن موقع حاج آقاي راستين اجازهاي در فقر نداشتند.
ذكر ميكنند كه سالها قبل از تشرّف حاج آقاي راستين اغلب بزرگان سلسله كه به اراك ميآمدند در منزل يكي از فرزندان آيتالله حاج آقا محسن عراقي بنام آقاي حاج ابراهيم (موحد) محسني كه از اخوان بود سكونت ميگزيدند. پس از فوت حاج ابراهيم، حاج آقاي راستين ميزباني از بزرگان سلسله را بعهده داشتند. در يكي از سفرهايي كه جناب حاج شيح عمادالدّين به اراك سفر كرده و به منزل حاج آقاي راستين وارد شده بودند آقاي ميرزا براي ديدن جناب حاج شيخ عمادالدّين با جمعي از اعيان به محل سكناي ايشان ميروند. برخي از همراهان آقاي ميرز،ا از اكرام فوقالعاده حاج آقاي راستين نسبت به جناب حاج شيخ عمادالدّين تعجّب ميكنند و يكي از آنها پس از پايان ملاقات آهسته زعم خودش را به گوش حاج آقاي راستين ميرساند كه اگر در اين كار كسب و فايدهاي هست مرا هم مطلع كن. حاج آقاي راستين از باب غيرت از كج فهمي وي ناراحت و عليرغم سابقة ارتباط قبلي به تندي به وي پرخاش ميكنند.
خانواده آقاي مهندس حاج محمّد جواد اخوان از حاج آقاي راستين نقل ميكنند كه ميگفتند: جناب حاج شيخ عمادالدّين اراك تشريف داشتند و افتخار ميزباني داشتم. جناب حاج شيخ باديهاي همراه با پول خُرد كمي به من دادند و گفتند شخصاً به دكّان ميوه فروشي مراجعه و به ميزان پول داده شده انگور خريداري و بياوريد. در آن زمان خدمتكاران منزل بسيار بود و رسم بر اين نبود كه اعيان شخصاً براي خريد به درب مغازه مراجعه نمايند از طرفي به دليل باغات متعدّد انگور هميشه انگور فراوان در منزل موجود بود ولي جناب حاج شيخ عمادالدّين براي تغيير طرز فكر من امر به اين كار كردند. من هم عليرغم اينكه با تعجّب افراد محل مواجه شده بودم به دكّان ميوه فروشي رفتم و باديهاي از انگور خريده و تقديم كردم.
آقاي حاج براتعلي رابطي اظهار ميداشتند كه حاج آقاي راستين ارادت بسيار زيادي به جناب حاج شيخ عمادالدّين داشتند. اين ارادت به حالت جذب شديدي رسيده بود بطوريكه در مجالس ناگاه همانند پريدن كبوتر بر روي زمين دوزانو- دوزانو به بالا ميپريدند تا بر روي زانوي جناب حاج شيخ ميافتادند، يا آن چنان در مجلس ميغلتيدند كه چند نفر به سختي ميتوانستند جلوي ايشان را بگيرند.
خود ايشان نيز از اين ارادت نسبت به جناب حاج شيخ گاه تجليل ميكردند و ميگفتند: سالها بايد بگذرد تا شيخي به بزرگواري ايشان پيدا شود.
چند فقره از مراسلات جناب حاج شيخ عمادالدّين ذيلاً آورده شده است:
· نامهاي كه جناب حاج شيخ عمادالدّين به حاج آقاي راستين نوشتهاند. تاريخ مهر اداره پست 10/7/1309 ميباشد.
121
بشرف عرض عالي ميرساند رقيمه شريفه زيارت شد از استقامت مزاج شريف مسرور شدم هماره توفيق خدمت و گرمي محبّت جهت آنجناب مسئلت دارم خدمت فقرا سلام عرض دارم براي همگي اصلاح امور و توفيق بندگي مسئلت دارم خدمت بانوي اعظم و ساير اهل منزل سلام برسانيد خدمت حضرت حجة الاسلام آقاي ابوي و عليا مخدّره والده ماجده سلام برسانيد آقاي رحمتعليشاه فردا وارد سبزوار خواهند شد از طرف حضرت عالي اظهار نيازمندي خواهد شد در باب آمدن شما حقير ده روز ديگر خيال حركت دارم در نيشابور يكماه توقّف خواهد شد فقرا دعوت كردهاند وقت حركت بشما اطلاع خواهم داد كه در نيشابور ملحق شويد فقراي سبزوار سلام عرض دارند اهل خانه خدمت جناب عالي و بانوي اعظم سلام عرض دارند والسّلام.
· نامه ديگري جناب حاج شيخ عمادالدّين به حاج آقاي راستين مرقوم نمودهاند. پشت پاكت 28 شعبان نوشتهاند و مهر اداره پست 8/11/1312 ارسالي از كاشان را نشان ميدهد.
121
بشرف عرض ميرساند دو مرقومه از آن برادر مكرم زيارت شد پيوسته توفيق خدمت و گرمي محبّت جهت آن برادر مكرم مسئلت دارم خدمت فقرا سلام عرض دارم خدمت نوّاب عليه عاليه بانوي اعظم دامت شوكتها سلام عرض دارم نورانيت دل جهت ايشان مسئلت دارم خدمت آقاي ابوي و والدة ماجده و ساير متعلقان مخصوصاً دايه خانم سلام عرض دارم خدمت جناب حاجي مهدي سلام عرض دارم در باب روزه گرفتن تا ممكن باشد بگيرند بهتر است در صورت ضرر بخورند ولي مخفي باشد باز هم نسبت به ماههاي ديگر امساك در خوردن داشته باشد. فقراي كاشان گرم هستند بيست و يك روز برحسب دعوت فقراي دهات بيرون بودم ديروز آمدم شهر ماه صيام را در كاشان هستم بعد را بطرف طهران و رشت ميروم تلگرافي از فقراي اصفهان رسيد دعوت كردهاند قبول نكردهام چون مسافرت طول كشيده والسّلام. جناب مهدي خان در آخر ماه رمضان هفت من نيم گندم به گدا تصدّق بدهد كفارة خوردن روزه.
· نامهاي كه جناب حاج شيخ عمادالدّين از كرمان به حاج آقاي راستين مرقوم نمودهاند. پشت پاكت تاريخ ششم رجب قيد شده و مهر اداره پست اصفهان 28/7/1313 را نشان ميدهد.
121
بشرف عرض عالي ميرساند مدّتي است از آن برادر مكرم اطلاعي ندارم اميدوارم در هر حال موفق و مؤيد باشيد از قمصر كاشان شرحي نوشتم جواب مرقوم نشده بود جوياي حال حقير باشيد بحمدالله با تمام متعلقان سالم مدّت شش روز است وارد كرمان شدهام زمستان را تا عيد هستم خدمت فقرا سلام عرض دارم خدمت صمصام الحاجيه سلام برسانيد خدمت بيبي اعظم سلام برسانيد اگر بانوي اعظم وارد شده سلام برسانيد خدمت آقاي اسدالله خان سلام برسانيد اگر ممكن باشد و فراغت باشد عيد را به زيارت حضرت شاه نعمتالله به كرمان تشريف بياوريد عييب ندارد اگر گرفتار شديد اميدوارم گرفتاريها مانع وجهة الهي و محبّت نشود نورچشمان را ديده بوسم آدرس كرمان بازار وكيل بتوسط ابوسعيدي خياط ميرسد. والسّلام
· نامهاي كه جناب حاج شيخ عمادالدّين به حاج آقاي راستين مرقوم نمودهاند. تاريخ سَلخ (روز آخر ماه) صفر را قيد كردهاند.
121
بشرف عرض عالي ميرساند اميدوارم انشاءالله در همه حال موفق و مؤيد باشيد جوياي حال حقير باشيد بحمدالله سالم فعلاً در آران كاشان هستم در شهر آشوبي شد حركت كردم بيست روز ديگر ميروم قمصر بيستم ربيع الاوّل انشاءالله در محضر خواهم بود اگر مانعي نداشته باشيد خواهيد آمد. آقا سيّد كاظم شاهرودي از اخوان است از تجّار محترم شاهرود بود فعلاً پريشان شده خدمت ميرسد اگر خودتان لازم داشته باشيد او را نگه داريد اگر نه در جاي ديگر كاري براي او معيّن شود براي رئيس ثبت هم لازم است براي سرايداري انشاءالله مساعدت خواهيد فرمود آدم درستي است خدمت اخوان سلام عرض دارم خدمت صمصام و بيبي اعظم سلام عرض دارم از بانوي اعظم مرقوم خواهيد فرمود كه وارد شدهاند يا نشدهاند خدمت آقا اسدالله سلام برسانيد والسّلام.
قبل از تغيير حال، حاج شيخ عبّاسعلي[56] سفرهاي زيادي به اراك داشته و به منزل حاج آقاي راستين و پدر ايشان وارد ميشده و حتّي پس از رحلت حضرت نورعليشاه، تجديد بيعت جناب آقاي راستين به دست حاج شيخ عبّاسعلي كيوان صورت ميگيرد.
آقاي ناصر برادران هزاوهاي از حاج آقاي راستين نقل ميكنند كه پس از تغيير حال حاج شيخ عبّاسعلي بود كه حضور حضرت صالحعليشاه رسيدم و ايشان از احوال حاج شيخ عباسعلي سؤال كردند و من پاسخي نداشتم. تصميم گرفتم به ملاقات وي بروم. شيخ عبّاسعلي در بدو ورود مرا نپذيرفت ولي با اصرار زياد بالاخره قبول كرد ملاقات نمايد. گفتگوهائي شد تا بلكه پشيمان شود و مجدداً طريق ادب و تمكين پيش گيرد. شيخ عبّاسعلي با لحن تند ابراز داشت كه ”تو آمدي ميان من و صالحعليشاه را صلح بدهي، برو بيرون و گرنه پاسبان صدا ميكنم“. حاج آقاي راستين ميگفتند نه تنها حالات متعالي معنوي از او گرفته شده بود بلكه ادبش را نيز گرفته بودند. به او گفتم شما چندين بار به منزل ما آمديد ولي هيچ بار اينطور از شما پذيرايي نشد. شيخ عبّاسعلي در پاسخ گفت كه همة خدمتهايي كه كرديد براي خدا بوده است و نه براي من. حاج آقاي راستين ميگفتند كه البتّه اين مطلب را درست عنوان كرد.
حاج آقاي راستين ميگفتند: به سه علّت اين تغيير حال در شيخ عبّاسعلي پيدا شد[57]. اوّل اينكه نسبت به جناب حاج شيخ عبدالله حائري حسد ميورزيد و از اين كه ايشان در تهران سكني داشتند و وي در قزوين، بسيار ناراحت بود. دوّم اينكه چشم به دست اخوان داشت و از لحاظ مادّي از آنها متوقّع بود. سوّم اينكه علاقة دنيا از دل وي بيرون نرفته بود. نظرات حاج آقاي راستين در مورد حاج شيخ عبّاسعلي كيوان با كمي دقّت در متن نامهاي كه حاج شيخ عبّاسعلي قبل از عزل از سمت خود به ايشان نوشته معلوم ميشود. همينطور ميگفتند كه پس از مدّتي بعد از فوت حاج شيخ عبّاسعلي، او را در خواب ديدم كه بسيار خجالت زده و سر افكنده است.
· نامهاي كه حاج شيخ عبّاسعلي كيوان در 10 جمادي الاولي 1345 به حاج آقاي راستين نوشتند:
جناب قدوة الافاضل و زبدة العلماء آقاي حاج ميرزا محمّد خان زيد توفيقه
سلام عليكم
زيارت خط شريف مسرت آور و مزيد دعا و ياد گرديد ذكر خير در حضور مبارك ميشود و نائب الزّيارة همة فقراء عراق هستم و به همه سلام مينمايم و سلامتي خواهانم. اميد است كه حضرت آقا آنجا شرف نزول ارزاني دارند.
به جناب آقا شيخ عبدالله بعد از سلام عرض ميكنم كه معاملة آقا سيّد ميرزا برزكي خيلي ماية خجلت بنده شده لوازم سختگيري بجا آوردم ولي او از شومي اين عمل غارت زده شده كه حالا معطّل است باز بنده دست برنميدارم. انشاءالله وقتي به كاشان بروم جد ميكنم شايد وصول شود اينجا كه ارزاني شده آنجا چطور است. جناب آقاي شريعت عريضه به حضور مبارك نوشته بوده فرمودند تو جواب بنويس عرض ميكنم ذكر قلبي كه فراموش شده نوشتني نيست موقوف به ملاقات است كه انشاءالله نزديك است و اوراد، شما اوراد خود را به او بدهيد كه مشغول شود تا وقت ملاقات اگر كم و زيادي خواست ميشود.
خدمت آقاي حاج اسد و حاج مهدي خان و ساير خوانين عظام و فقرا مجتمعاً سلام ميرسانم. جناب مستطاب اجل آقاي حاج ابراهيم را سلام مخصوص مينمايم. حضرت آقاي والد را سلامي مخصوص مينمايم و اجدد السّلام عليكم. روزها نماز و منبر هست ياد همة شما ميشود. عبّاسعلي
حاج شيخ عبّاسعلي در هنگامي كه هنوز معزول نشده بود اثر كلامش مشهود بوده ولي پس از عزل بكلي اين آثار از او رفت. آقاي محمّد هادي غفاري ابراز ميكنند كه ميرزا عيسي خان حميديان چند دختر داشت و پسردار نميشد خدمت حاج شيخ عبّاسعلي كه به آستانه در سربند اراك سفر كرده بود عرض كرد پسري به من بدهيد. حاج شيخ عبّاسعلي گفت: داديم و نامش را همنام من بگذار. پس از مدّتي ميرزا عيسي خان صاحب فرزند پسري شد و نام او را عبّاس گذاشت.
آقاي غفاري اضافه ميكنند كه پدرم ميرزا عليخان ساقي از ساق اراك براي ملاقات حاج شيخ عبّاسعلي كيوان كه در آن ايّام در كاشان بودند عازم ميشود. وقتي در بدو ورود دستش را براي مصافحه جلو ميبرد به وي ميگويند با تو مصافحه نميكنيم، چرا بدون اطلاع خانواده و فرزندانت آمدي و آنها را نگران گذاشتي، برگرد. وي نيز مراجعت نمود. وقتي به ساق ميرسد همه ماتم زده و افسرده بودند.
آقاي دكتر غلامرضا هرسيني از معمرين بروجرد نقل ميكنند كه قبل از آنكه حاج شيخ عبّاسعلي از سمت خود عزل شود در مسجدي در بروجرد به منبر رفت و حقايق را به وضوح بيان نمود و خطاب به علماء و فقهايي كه در پايين منبر حاضر بودند گفت: اگر ايرادات يا سؤالاتي به گفتههاي من داريد خودم پاسخگو هستم و تا وقتي كه در بروجرد هستم مراجعه و سؤال كنيد تا پاسخ دهم و بعد از رفتن من مريدانم را تحت فشار و سؤال قرار ندهيد[58].
آقاي ناصر برادران هزاوهاي ابراز ميدارند كه حاج آقاي راستين ميگفتند: حاج شيخ عباسعلي اغلب در مسجد سپهسالار تهران سخنراني ميكرد و پدرم علاقهمند به شنيدن وعظ وي بودند. در تهران همراه پدر بودم كه گفتند بيا با هم به مسجد سپهسالار به منبر حاج شيخ عباسعلي برويم. من عذر خواستم. گفتند تو از روي تعصّب ميل نداري در مجلس وي شركت كني. عرضه داشتم كه از زماني كه حاج شيخ عباسعلي حالش تغيير كرده منبرش جذّابيتي ندارد. قبول نكردند و تنهائي رفتند. پس از بازگشت ابراز داشتند كه حق با تو بود و سخنان حاج شيخ عباسعلي ديگر گيرائي قبل را ندارد و گويا اثر از كلام او برداشته شده است.
آقاي هزاوهاي خدمت حاج آقاي راستين عرض كرد كه چگونه ميشود كه شخصي همانند حاج شيخ عبّاسعلي پس از اين همه مدّت ناگهان تغيير حالت بدهد؟ ايشان در پاسخ به وي همچنان كه نزديك پردهاي مشرّف به درب نشسته بودند از او سؤال كردند بيرون را ميبيني؟ عرض كرد بلي، حياط و گل و درخت مشاهده ميشود. دست بردند و پرده را انداختند و باز سؤال كردند چيزي ميبيني؟ عرض كرد خير. گفتند همة اثرات و مشاهدات در اختيار ديگري است اگر او پرده و حجاب را بردارد همه چيز ديده ميشود و اگر پرده را بيندازد چيزي ديگر ديده نميشود و اين پرده مجدداً جلوي چشم حاج شيخ عبّاسعلي انداخته شد لذا به انكار برآمد. با اين حال ميگفتند حاج شيخ عباسعلي زحمات زيادي در راه فقر كشيد و با الاغ به تمام نقاط ايران مسافرت كرد و با سخنرانيها و خطابههاي متعدّد نام و آوازة فقر و درويشي را به اقصي نقاط ايران برد و اضافه كردند كه بايد از خود بر خود ترسان و اميدوار به كرم و فضل الهي باشيم.
ارادت حاج آقاي راستين به مولاي خود به وضوح در تأسي ايشان مشاهده ميشد. در
كلية امور سعي ميكردند كه همانند مولاي خود عمل نمايند. خانوادشان ابراز ميداشتند
كه از زماني كه خدمت حضرت صالحعليشاه[59]
رسيدند و روش زندگاني ايشان را ملاحظه كردند همة امور را با روش حضرتش مقايسه و مطابقت كرده و
رفتار مينمودند. اين موضوع حتّي در امور بسيار پيش پا افتاده نيز نمود واضحي
داشت. براي مثال به تبعيّت و تأسي از حضرت صالحعليشاه، هر روز صبح بعد از اقامة نماز و قرائت قرآن، قبل
از صرف صبحانه به مدّت نيم ساعت پياده روي ميكردند.
در سفري حضرت صالحعليشاه در مشهد تشريف داشتند و حاج آقاي راستين و ميهمانان ديگري در حضورشان در مجلس بودند. آقاي جعفر فراهاني با سر و صدا وارد شد و فرياد كرد «خدا آقاي راستينِ» حضرت صالحعليشاه به تندي ميفرمايند اين شخص را چه كسي آورده است؟ يكي از اخوان عرض ميكند همراه حاج آقاي راستين آمده است. به حاج آقاي راستين ميفرمايند چرا اينگونه افراد را با خود همراه ميكنيد؟ از عتاب ايشان و از شدّت ارادت حاج آقاي راستين به حضرت صالحعليشاه حاضرين در مجلس نقل ميكنند كه نفس حاج آقاي راستين بند آمد و رنگ چهره برگشت گويا جان از بدن بيرون رفت. پس از لحظاتي حضرت رضاعليشاه با تبسّم در گوش حاج آقاي راستين مطلبي فرمودند و نفس حاج آقاي راستين برميگردد و رنگ چهره به حالت اوّليه تغيير مييابد.
از حاج آقاي راستين پرسيدند دليل و حجّت جنابعالي چيست كه يقين به حقّانيّت اين راه داريد؟ گفتند: «وجود مبارك حضرت آقا»
آقاي علي عراقي از قول پدرشان مينويسند كه به مناسبتي حاج آقاي راستين با اشاره به داستان سلطان محمود و اياز خود را همانند اياز معرفي نمودند كه در حضور سلطان محمود ارادهاي از خود نداشت.
آقاي كيومرث راستين ابراز ميكنند: آقاي حسين فرزامي از اخوان و دوستان جواني و تقريباً از همسالان پدر بزرگوارم در اواخر عمر مبتلا به چند بيماري از جمله پاركينسون شده بود بطوريكه هيچ عضوي از بدنش كار نميكرد و حتّي قادر به سخن گفتن هم نبود فقط با چشم و لب حرف ميزد. خدمت پدر بزرگوارم عرض كردم آقاي فرزامي خيلي ميل دارد حضرت صالحعليشاه را ملاقات كند اگر ممكن است از حضرت آقا درخواست كنيد تا وقتي معيّن فرمايند و آقاي فرزامي را خدمتشان ببرم. هرچه اصرار كردم گفتند خودت حضور حضرت آقا عرض كن. اين كار را كردم ولي حضرت صالحعليشاه فرمودند بجاي اينكه ايشان بيايند ما به ديدن ميرويم. صبح جمعه همان هفته در معيّت حضرت آقا رفتيم. هنگامي كه درب اتاق آقاي فرزامي را باز كردم و حضرت آقا وارد اتاق شدند آقاي فرزامي از تخت بلند شد و سلام كرد و قدم برداشت و خدمت ايشان رسيد و مصافحه و صحبت نمود. با ديدن اين وضعيت خانم فرزامي از شدّت تعجّب به زمين افتاد و لحظاتي بيهوش بود. پس از مدّتي حضرت آقا به خانم فرزامي فرمودند: آقاي فرزامي يك ماهي ميهمان شما هستند هر روز قدري در حياط او را راه ببريد و گاهي نعناء دم كرده به او بخورانيد. پس از اين ماجرا آقاي فرزامي در حياط با كمك ديگران قدم ميزد و صحبت ميكرد و درست بعد از يك ماه رحلت نمود.
رحلت حضرت صالحعليشاه براي حاج آقاي راستين بسيار نامترقّبه و باور نكردني بود. به محض شنيدن اين خبر تأسف بار از اراك به تهران عزيمت نمودند و به مجلس فقري در خيابان ري رفتند. آقاي حبيبالله رازي براي اقامة نماز جماعت سجّاده پهن كرد. سجّاده را جمع كرده و گفتند من ديگر هيچ سمتي ندارم و پريشان احوال به ديدن آقاي فريدوني رفتند. آقاي فريدوني ميگويند اتّفاقي نيفتاده حسن رفته و حسين چون شير جايش نشسته. برويد تجديد بيعت كنيد و سپس از ما هم تجديد عهد بگيريد. به سرعت به بيدخت حركت مينمايند. در توقّف كوتاهي در مسير راه اخواني كه در مسير رفتن به بيدخت بودند دور ايشان جمع ميشوند. با تغيّر شديد همه را ميرانند و ميگويند با رحلت ايشان هيچ چيزي در دست من نيست و به تندي همه را رد ميكنند.
آقاي علي اصغر صالحي شاهرودي ابراز ميدارند كه: در مرداد سال 1345 حاج آقاي راستين به بيدخت آمدند و هنوز تجديد عهد نكرده بودند. آخر شب بود ايشان را ديدم كه در كنار صحن كوثر نشستهاند. نزديك رفتم تا اگر كاري داشته باشند انجام دهم. با تغيّر به من گفتند نه من درويش هستم و نه تو ما هيچ چيزي نيستيم برو پي كارت. از ناراحتي آن شب را در خيابانهاي بيدخت گريه كنان صبح كردم.
حالت پريشاني و افسردگي همچنان ادامه داشت تا حضور حضرت رضاعليشاه تجديد عهد مينمايند. ميگفتند بعد از تجديد هنوز دل آرام نگرفته بود. حضور حضرت رضاعليشاه عرض كردم اجازه ميخواهم در خلوت خدمت برسم. سحر را معيّن فرمودند. سحر به حضور رسيدم و عرض كردم ميخواهم ببينم. حضرت آقا دستخط مبارك حضرت صالحعليشاه را ارائه و فرمودند خودتان بخوانيد. در پاسخ معروض داشتم فرمان را نميخواهم، ميخواهم ببينم. حضرت آقا با لبخندي گفتند: خوب ببينيد. حاج آقاي راستين ميگفتند آنچه را كه ميخواستم ببينم ديدم. حالشان منقلب ميشود و حسب دستور شروع به خواندن فرمان ميكنند كه به دليل انقلاب شديد حال از عهدة آن برنميآيند و حضرت آقا خود متن فرمان را قرائت ميفرمايند و حاج آقاي راستين بيهوش ميشوند. آقاي دكتر صدرالدّين ابطحي ابراز ميدارند در آن زمان من با تني چند از اخوان در حياط ايستاده بوديم. حضرت رضاعليشاه درب اطاق را باز كردند و احضار فرمودند. با كمك چند نفر حاج آقاي راستين كه بيهوش بودند و دهانشان كف كرده بود را بر روي دست بيرون آورديم. بعدها اغلب حضرت رضاعليشاه ميفرمودند كه تنها كسي كه به ديدن فرمان قناعت نكرد و به شهود عيني صحت نصّ را جستجو ميكرد حاج آقاي راستين بود. پس از اين واقعه در همان روز فقرا متعجّب بودند كه چگونه حاج آقاي راستين كه آن قدر پريشان احوال و افسرده بودند ديگر ناراحت نيستند كه هيچ، بلكه بسيار شاداب و خوشحال هستند. بطوريكه با فقرا شوخي ميكردند و سر به سر ميگذاشتند. مثلاً با اشاره به محاسن آقاي حسين فردوست با او شوخي ميكردند كه چرا اينطور ريش بزي گذاشتي؟
در يادداشتهاي خود نوشتهاند: «در تاريخ 6 مرداد 1345 مطابق با نهم ربيع الثّاني 1386 از طهران خبر دادند كه حضرت آقاي صالحعليشاه ارواحنا له فداه رحلت فرمودند. فوري به طهران رفته و از آنجا با ترن به مشهد و از مشهد به گناباد حضور حضرت آقاي رضاعليشاه شرفياب پس از زيارت دستخط پدر بزرگوارشان و مشاهدة آثار خدائي تجديد نمودم و اجازة فقير را هم تجديد فرمودند و دستور گرفتن تجديد از فقرا را فرمودند».
پس از رحلت حضرت صالحعليشاه بنابر وصيّت ايشان معمول شد كه در مجالس فقري قبل از شروع جلسه فاتحهاي براي بزرگ سَلَف خوانده شود. يكي از اخوان ابراز ميداشت كه سؤال كردم كه چرا در مجالسي كه حاج آقاي راستين حضور دارند فاتحة اوّل مجلس خوانده نميشود و اين در صورتي است كه حتّي حضرت آقا نيز تشريف دارند. يكي از اخوان پاسخ داد: كه حاج آقاي راستين در يكي از مجالس به قرائت كنندة فاتحه گفتند: ما كي هستيم كه براي حضرت صالحعليشاه فاتحه بخوانيم ايشان بايستي براي ما فاتحه بخوانند و از آن به بعد به احترام حاج آقاي راستين در مجالسي كه ايشان حاضرند فاتحة اوّل مجلس قرائت نميشود. حتّي اگر حضرت آقا هم خودشان حضور داشته باشند اين موضوع رعايت ميشود.
برخي از مكاتبات حضرت صالحعليشاه به حاج آقاي راستين ذيلاً آورده شده است:
· نامهاي كه حضرت صالحعليشاه به ايشان مرقوم فرمودهاند:
11
عرض ميشود مرقومة آن برادر زيارت موجب مسرّت گرديد وفقك الله و نور قلبك. عكس چون در اينجا حاضر نيست بايد از طهران خواست انشاءالله دَرِ دل را بكوبيد و هماره استمداد همّت نموده و تخمي را كه كاشته شده بمواظبت آداب شريعت و ذكر و فكر آبياري نموده كه اتصال معنوي انشاءالله حاصل شود. خدمت برادران ايماني سلام رسانم مخصوصاً جناب آقا ميرزا صدرالدّين سلام رسان و عذر عرض عليحده ميخواهم. والسّلام علي من اتّبع الهدي اقل محمّد حسن
· نامهاي كه حضرت صالحعليشاه از سبزوار به حاج آقاي راستين مرقوم فرمودهاند:
4 شعبان 1338
11
عرض ميشود مرقومة آن برادر مكرّم در طهران رسيد بواسطة اشتغال به تهيّة وسائل حركت و ديد و بازديد آقايان نتوانست جواب عرض نمايد. بحمدالله يوم 24 شهر رجب حركت و السّاعه كه عصر پنجم شعبان است در ميامي مينويسد كه از سبزوار بفرستند شايد آنجا فرصت نوشتن بشود. اشتياق ملاقات كه نوشته بوديد صحيح است اشتياق از طرفين است بل
عشق معشوقان نهانست و ستير عشق عاشق با دو صد طبل و نفير
ولي رضاي فقير در اينست كه شما استرضاء آقاي والد را داشته ملاحظة حال ايشان نموده مطلبي را كه گنجايش نيست بسكوت فعلي و قولي گذرانده طوري كه مقصود شما بعد توسط خود ايشان انشاءالله اجرا بشود و
هجري كه بود مراد محبوب از وصل هزار بار خوشتر
مصداق حال شما باشد زياده مطلبي نيست اخوان را سلام رسانست در باب عكس به آقاي حاج صمصام الممالك سفارش شد والسّلام اقل محمّد حسن
· نامهاي كه حاج آقاي راستين حدوداً در سن نوزده سالگي حضور حضرت صالحعليشاه در مورد عشريه معروض داشتهاند و پاسخ آن در زير آمده است. تاريخ پاسخ نامه 10 ذيقعده 1338 قمري ميباشد.
قربان حضور انورت گردم
عرض ميشود در باب عشريه داعي كما هو حقّه مسبوق نيستم كه چه وضع بايد نمود لذا در مقام جسارت برآمد. داعي براي گذران شهريهاي كه از والد و والده بداعي ميرسد ماهي يكصد و بيست تومان و هنوز كفاف مخارج بطور خوبي نميكند. نميداند اوّل بايد عشريه خارج سازد يا نه. ثانياً اينكه مبلغ دويست و هفتاد تومان قرض دارم كه بايد از اين شهريه پسانداز بشود براي قرض. از آن ميبايد عشريه داد يا خير؟ هر طور حكم عشريه هست مرقوم فرمائيد. فدوي محمّد
· پاسخ حضرت صالحعليشاه در حاشيه همان نامه از قرار ذيل است.
عرض ميشود چون حق تعالي روزي دهنده است وَ للهِ مُلْكُ ٱلسَّمٰوٰاتِ وَ ٱلْاَرْضِ از آنچه برسد بعد از وضع مخارج رسيدن آن مثل مخارج و مؤنه ملك بايد حقوق خارج شود و دخل هم هر اندازه بيشتر بود يا كمتر اگر انساني بخواهد زيادروي نمايد كسر خواهد كرد. معني قناعت اين است كه انساني در هر وقت همانچه را كه برسد اندازه داشته و خرج را از روي دخل نمايد نه آنكه خرجرا چه به هم چشمي يا ملاحظة شئون ظاهري يا غيره اندازه گرفته بعد از خدا بخواهد كه دخل را زياد نمايد چرا كه بر فرض هر چه زياد شد چون حال سازش نيست باز خرج را زياد خواهد كرد چنانچه محسوس شده. و
از خدا غير خدا را خواستن ظنّ افزونيست و كلي كاستن
بلكه دخل هر اندازه بود انساني بايد اوّل يك عشر حقّ آن را خارج نمايد و يك عشر يا دو عشر ذخيره نمايد كه براي احتياط بعد و اولاد و نحوه بماند. باقي را بر خرج منزل و لباس و متفرّقات به اندازة معيّن قسمت نمايد و بهمان اندازه خرج نمايد. وسعت بود وسعت دهد وسعت نبود بهمان طور خرج نمايد. هميشه نظر در زندگاني دنيا بر پستران بايد داشت و در عبادت و امور ديني بر بزرگان و انشاءالله در مراجعت بموجب آية شريفه در امور صوري و زندگاني اطاعت والدين نموده و در عدم ايمان اطاعت ننمود. ولي دعوت يا ايرادگيري زياد بر شخص ايشان كه اسباب خجلت يا خيالات شود لزوم ندارد. انشاءالله بايد طوري شود كه افعال و حالات شما رو بخوبي و آنها را جلب نمايد كه در مقابل كسانيكه بر ايشان هم ايراد ميگيرند بتوانند اخلاق و اعمال شما را جواب دهند. خداوند انشاءالله عاقبت بخير فرمايد و شما را به رضاء خود توفيق دهد و خوش بدارد. و السّلام علي من اتّبع الهدي اقل محمّد حسن
· نامهاي كه حضرت صالحعليشاه به حاج آقاي راستين مرقوم فرمودهاند:
9 رجب 1339 11
عرض ميشود مرقومة آن برادر رسيد اوقات تشرف ارض اقدس رضوي ع منتظر و مايل بملاقات بودم. اميد كه هر جا كه باشيد منظور و در معني با هم باشيم آقاي حاج صمصام الممالك در طهران مشغول معالجه بودهاند. حاج سيد محمّد نيز طهرانند كتباً نيز پيغام شما را ننوشتهاند زياده مطلبي نيست اخوانرا سلام عرض دارم. والسّلام عليك وفقك الله و نور قلبك اقل محمّد حسن
· نامهاي كه حضرت صالحعليشاه به حاج آقاي راستين مرقوم فرمودهاند:
هو
28 محرم 1343 121
عرض ميشود مرقومة شريفه رسيد وفقك الله و نور قلبك و اصلح امرك. اجتماع اخوان در ليالي جمعه و دوشنبه براي توجّه و تذكّر و إحياء امر دين است خواندن كتب عرفا هم در صورتيكه ممد باشد خوب است. وعظ واعظي و روضه هم ضرر ندارد و منافي نيست. شخص سالك خصوصاً در وقت تذكّر و تفكّر از همه چيز عبرت ميگيرد و بهرة خود را ميبرد مخصوصاً قضيّه كربلا اگر دقايق آن را يادآوري كنند سرمشق بزرگ سلّاك است از ابتداء حال طلب و توبه تا آخر مراتب فنا و حاكي تمام مواعظ و نصايح و عبرت بزرگ از بيقدري و بيوفايي دنيا و اهل دنيا و ظاهر كنندة نتيجة نيكي و بدي و ترتيب سلوك و عبادت بلكه دستور امر دنيا و سياست تمام است. ولي دقايق و نكات و فلسفة هر موضوعي را اگر ذكر نمايند. پس منافي نيست اصل در اجتماع براي اينست كه در اوقات مخصوصه بياد خدا باشند و چون نفس انسان رنگ بردار و نقش پذير است در اجتماع بهتر متوجّه ميشود و در جماعتي اگر يكنفر حالي پيدا نمايد فضيلت آن براي ساير هم هست. خواندن كتب مرحوم آقاي شهيد هم در ليالي براي همه مفيد است. زياده مطلبي نيست تازه هم در گناباد نيست اخوان سالم و سلام عرض دارند استاد كرمعلي در اواخر ماه گذشته مرحوم شد. خدمت اخوان آنسامان تماماً سلام عرض دارد خدمت آقايان سلام كه ابلاغ داريد، انشاءالله از شما راضيند. والسّلام اقل محمّد حسن
· نامهاي كه حضرت صالحعليشاه از بيدخت به حاج آقاي راستين مرقوم فرمودهاند:
هو
121
13 شعبان 1348
عرض ميشود مرقومة آن برادر رسيد. مرقومة آقاي حاج شيخ عمادالدّين هم رسيد اظهار رضايت از محبّت و خدمت شما نموده بودند. خداوند قبول و ازدياد توفيق عنايت فرمايد. خدمت اخوان سلام عرض دارم ميرزا ابوالفضل چند روزي است وارد و اين دو روزه عازمند سلام ميرسانند.
والسّلام عليك وفقك الله و نور قلبك اقل محمّد حسن
اساس دين بر تبعيّت از صاحبان اجازه و اذن است و اين اصل نه تنها يك سنّت شيعي و اسلامي است بلكه در تمام اديان حقّه اساس بر همين اجازه قرار دارد. اين اجازه در متون عرفاني نص خوانده ميشود و آن عبارت از تعيين فرد لاحق توسط شخص سابق در دامنهاي از اختيارات است كه دريافت كنندة آن در حيطة مشخص شده داراي همان اثر اعطا كنندة اذن ميباشد. عرفا اثر صحيح را همراه با نصّ صريح ميدانند و بر اين اعتقادند كه تنها اثر از طريق نص منتقل ميشود و لذا بر اين مبنا كسي كه بدون اذن و اجازه از مأمور خداوند تكيه بر مساند ديني بزند، باطل و ضال بلكه مضل است. يعني نه تنها خود گمراه است بلكه ديگران را نيز به گمراهي ميكشاند. از حضرت اميرالمؤمنين عليu منقول است كه به شريح قاضي فرمود: يٰا شُرَيْحُ قَدْ جَلَسْتَ مَجْلِساً لاٰ يَجْلِسُهُ اِلّاٰ نَبِيٌ اَوْ وَصِيٌ اَوْ شَقِيٌ[60]. و اين فرمايش با توجّه به عبارت مذكور در آيت الكرسي مَنْ ذَا الَّذي يَشْفَعُ عِنْدَهُ اِلاّ بِأِذْنِه[61] به معني حصر صحّت مناصب ديني به صاحبان اجازه ميباشد. اين اجازات انواع مختلف دارد و صاحبان آنها نيز به نامهاي گوناگون همواره در ميان خلق بوده و هستند و خواهند بود. دو دستة مهم از اين اجازات به اذن روايت و اذن درايت معروف ميباشند. صاحبان اذن روايت آنهائي هستند كه اجازه دارند كلام انبياء يا اولياء يا اوصياء الهي را نقل كنند و در حيطة اختيارات خود گاهي مجازند اذن خود را به شخص ديگر هم منتقل نمايند. صاحبان اذن درايت مأذون در اخذ بيعت و تزكية نفس و تربيت معنوي و حركت خلق به سوي خدا ميباشند. صاحبان اين اذن اگر از انبياء يا اولياء يا اوصياء كليّة الهي باشند قطب يا بزرگ وقت ناميده ميشوند. از سوي بزرگ وقت حسب اقتضاء اجازات جزئيّه براي برخي صادر ميگردد كه برحسب وظايف محوّله انجام وظيفه نمايند. اين اذن اگر اذن كليّه باشد فرمان خلافت و جانشيني است. اگر اجازة اخذ بيعت عطا شود - در اين ايّام در ايران- گيرندة اذن را شيخ ميخوانند و اگر شيخ اجازة تعيين جانشين و جاري كردن سلسله داشته باشد شيخ المشايخ خواهد بود. مأذونين در امامت نماز جماعت و در صحبت و تعليم اذكار و اوراد لساني نيز از انواع صاحبان اجازات ميباشند كه فقط مجاز به اقامة نماز جماعت و يا صحبت و بيان مطالب و يا تلقين نام خدا و ادعيّه به ديگران هستند. اجازات به همين موارد محصور نيست بلكه صاحب اذن با هر ميزاني كه لازم بداند از اختيارات خود به هركس كه صلاح بداند تفويض مينمايد و اين تفويض اثر نيز همراه دارد.
فرامين و اجازات كلي جناب آقاي راستين به شرح زير است:
1- اجازة اقامة نماز جماعت از حضرت صالحعليشاه در تاريخ بيست و پنجم ذيحجّة 1348 قمري[62].
2- اجازة دستگيري و هدايت طالبين از حضرت صالحعليشاه در تاريخ 15 شعبان المعظّم مولود مولانا القائم عجّل الله فرجه سال 1374 قمري[63].
3- اجازة انعقاد مجلس نياز از حضرت رضاعليشاه[64] در تاريخ هشتم شوّال 1388 (7 دي 1347).
4- دستور دادن ديگ جوش همراه با اجازة انعقاد مجلس نياز از حضرت رضاعليشاه در همان تاريخ.
چندين ماه قبل از صدور فرمان دستگيري و ارشاد، حاج آقاي راستين در مسافرتي كه بيدخت رفته بودند آقاي كيومرث راستين حضور بندگان حضرت صالحعليشاه براي چندمين بار طلب تشرّف به فقر كرد و هر بار قبول نميكردند. در مرتبة آخر حضرت صالحعليشاه به وي فرمودند دست شما را از ما به شما نزديكتر خواهد گرفت. حاضرين بشّاش و متوجّه شدند كه در آيندة نزديك حاج آقاي راستين كه در آن زمان مأذون در اقامة نماز جماعت بودند به مقام ارشاد خواهند رسيد. همين امر اتّفاق افتاد و اجازة دستگيري براي ايشان صادر و آقاي كيومرث نيز نزد پدر جسماني و روحاني خود مشرّف به فقر شد.
حاج آقاي راستين در يادداشتهاي خود مينويسند: «در تاريخ 25 ذيحجّة 1348 از طرف ايشان (حضرت صالحعليشاه) براي فقرا مأذون به نماز و اوراد گرديدم تا در تاريخ 15 شعبان المعظّم 1374 قمري براي زيارت حضرت آقاي صالحعليشاه روحي و ارواحنا له الفداه به بيدخت گناباد شرفياب گرديده مجداً اين فقير شرمنده را اجازة دستگيري طالبان خدا مرحمت فرمودند».
فرمان دستگيري و ارشاد ايشان را حضرت حاج سلطانحسين تابنده كه در آن زمان از مشايخ حضرت صالحعليشاه بودند به اطاق محل اقامت ايشان در صحن مزار سلطاني آوردند و شخصاً قرائت فرمودند. حاضرين در آن جلسه نقل ميكنند كه پس از قرائت اين فرمان حضرت آقاي تابنده خود را بر پاي حاج آقاي راستين انداختند. خاطرة اين واقعه را يكي از فرزندانشان در سال آخر عمر پر بار حاج آقاي راستين نزد پدر بزرگوارشان يادآوري كردند. حاج آقاي راستين به تندي او را از تكرار بيان اين واقعه منع كردند.
· متن اجازة اقامة نماز جماعت و اوراد:
هو 121 بسم الله الرّحمٰن الرّحيم
خدمت برادران ايماني و اخلاء روحاني معروض ميدارد كه برادر مكرّم جناب مستطاب معارف ايّاب آقاي حاج محمّد خان عراقي نجل زكيّ حضرت مستطاب عمدة العلماء الاعلام آقاي حاج ميرزا محمّدعليخان مجتهد عراقي سلمه الله و وفقه، از اين تاريخ از طرف اين فقير الي الله محمّد حسن گنابادي صالحعليشاه مجاز و مأذونند كه در آن حدود در غياب مشايخ مأذونين ليالي جمعه چراغ روشن نموده اخوان را مجتمع و باحياء امر بزرگان دين و ذكر و فكر مشغول باشند و در مجامع امامت جماعت اخوان نمايد و اگر طالب صادقي كه دسترس بمشايخ نداشت بيابند ذكر لساني موافق دستور كتبي و شفاهي كه دارند تعليم نمايند تا خدمت مشايخ طريق برسند و مراسم فاتحه را مجري دارند، اميد كه اين خدمت را عبادت دانسته بوظايف آن قيام نمايند و بر عجز و انكسار و حال بندگي و اطاعت بيفزايند و اخوان هم امر ايشان را محترم شمرده و بايشان اقتدا نمايند والسّلام علي من اتّبع الهدي، بتاريخ بيست و پنجم ذيحجّة هزار و سيصد و چهل و هشت[65]، و انا الاقل محمّد حسن. مهر مبارك حسن بن علي
· متن اجازة دستگيري و ارشاد:
هو 121 بسم الله الرّحمٰن الرّحيم نعم المولي و نعم النّصير
نحمدك اللّهم علي ماهديتنا الي الصّراط المستقيم و عرفتنا المنهج القويم و اوضحت لنا سبل الهداية و اكملت لنا الدّين و اتممت علينا النّعمة. صلّ اللّهم علي نبي الرّحمة و سراج الامّة محمّد عبدك و رسولك و خيرتك من خلقك و علي آله النّجباء و اوصيائه الاتقياء ربنا اتمم لنا بمعرفتهم نورنا و اكشف بولايتهم الضَر عنا و ايّدنا و انصرنا بحقّهم علي اعدي عدونا و احفظنا من شرور انفسنا. و بعد اين كمترين بندگان و خادم درويشان محمّد حسن بيچاره مفتخر در طريقت بلقب صالحعليشاه غفرالله ذنوبه و وفقه لمرضاته و جعل مستقبله خيراً من ماضيه كه در اين زمان بر مسند ارشاد متمكن و اسرار طريقت و اجازه تعليم اذكار و اوراد مأثوره از ائمة اطهار عليهم السّلام و مشايخ كبار يداً بيد بفقير رسيده، بايد باندازة وسع خود و اقتضاء موقعيت بطالبان راه برسانم و وسيلة وصول را تسهيل نمايم، لذا در اين زمان برادر مكرم جناب مستطاب آقاي حاج محمّد خان راستين عراقي فرزند مرحوم مبرور حاج ميرزا محمّدعليخان مجتهد را كه مدّتها در طريق سلوك الي الله بوده و در فقر قدم زده و بخدمت مشايخ و فقرا مفتخر بوده و تربيت شده و بصيرت يافته و مدّتي است در اقامت جماعت فقرا و روشن كردن چراغ و تعليم اوراد و اذكار لساني مجاز بوده از اين تاريخ مجاز نمودم كه هر جا طالب صادقي بيابد دستگيري نمايد و تلقين ذكر و فكر قلبي و تعليم اذكار و اوراد و آداب طريقت كه از ائمة اثني عشر عليهم السّلام بوسيلة مشايخ عظام صدراً بصدر رسيده بدستور شفاهي كه داده شد بنمايد و فقرا را مجتمع و گرم داشته عمل باحكام شريعت مطهره و آداب طريقت عليه مؤدب دارد و باتّحاد و محبّت و ذكر دوام و فكر مدام دستور و دلالت فرمايد، و در طريقت بلقب درويش رونقعلي ايشان را مفتخر نمودم. اميدوارم بيش از پيش در اصلاح نفس خويش بكوشند و اين خدمت را از اعظم عبادات دانند و ماية قرب بشمارند و پيش قدمان در امر اجازه را موقع اجتماع بر خود مقدم دارند، فقرا وجهة امر را محترم شمرده پيروي و اطاعت نمايند.
و اسئل الله التّوفيق لي و لهم تحريرا بتاريخ پانزدهم شعبان المعظّم مولود مولانا القائم عجّل الله فرجه سال هزار و سيصد و هفتاد و چهار قمري[66] و انا الاقل محمّد حسن مهر مبارك حسن بن علي
· متن اجازة انعقاد مجلس نياز:
بسم الله الرّحمٰن الرّحيم
وعليه اتوكل و به استغيث
الحمدلله الّذي هدانا للايمان و يسّر لنا السّبيل و رضي عن المؤمنين التّابئين و الصّلوة و السّلام علي من اخذ البيعة تحت الشّجرة الّذي هو رحمة للعالمين سيّدنا و نبينا محمّد بن عبدالله و علي آله الطّيبين الطّاهرين و علي من خدي خدوهم و قفي اثرهم. و بعد برادران ايماني و دوستان روحاني آگاه باشند كه برادر مكرّم جناب مستطاب زين العارفين آقاي حاج محمّد خان راستين درويش رونقعلي كه مورد لطف و عنايت پير بزرگوار و پدر عالي مقدار جناب آقاي صالحعليشاه قدّس سرّه العزيز بودند از اين تاريخ از طرف فقير سلطانحسين تابنده رضاعليشاه غفرالله له و جعل غده خيراً من امسه مجاز ميباشند كه اگر درخواست شد و حال اقتضاء داشت مجلس نياز و حلقة ذكر اختصاصي فقري كه يادداشت بيعة الرّضوان و براي تجديد حال توبه و انابه است با توجّه تام و خلوص تمام بدون درخواست امور مادّي و دنيوي از خداوند طبق دستورات شفاهي كه داده شده سبز نمايند و فقراي صادق با محبّت را برحسب اقتضاي حال جمع كنند و به ياد خدا مشغول باشند و هنگام انعقاد مجلس هم بكوشند كه حال نيازمندي و خضوع و خشوع ظاهر گردد و با قلب خاشع و روح خاضع به درگاه حق روي آورند شايد دلي زنده گردد و قلبي داراي بصيرت شود فقير را نيز از دعا فرآموش ننمايند. والسّلام عليه و علي جميع المؤمنين بتاريخ هشتم شوّال المكرّم 1388 مطابق هفتم ديماه 1347 و انا الاقل سلطانحسين
ديگ جوش وليمهاي مرسوم در بين دراويش است كه به دستور بزرگ وقت وليمه دهنده اطعام عمومي مينمايد. هر زمان بزرگ وقت تشخيص دهد كه مؤمني توفيق وصول مراتب متعالي را يافته و صاحب روشنائي قلب گرديده امر به دادن وليمه يا ديگ جوش مينمايد تا به شكرانة توفيق عطاء شده ديگران را با طعامي پذيرائي نمايد. اين طعام غالباً آبگوشت بوده است.
خانم موثّق اظهار ميدارند: حاج آقاي راستين در دي ماه 1347 براي ديدار حضرت رضاعليشاه به بيدخت شرفياب شدند. صبحي كه حضور حضرت آقا رسيدند پس از بازگشت به همراهان اظهار نمودند كه حضرت آقا امروز سه دستور فرمودند يكي اجازة انعقاد مجلس نياز[67]، ديگري دادن ديگ جوش و سوّم سفر به هندوستان. پس از بازگشت از بيدخت دستور تهيّة مقدمات ديگ جوش را صادر و در يك وعدة ظهر فقرا را اطعام مينمايند. بيش از پانصد نفر از اراك و شهرهاي ديگر در اين مراسم شركت كردند.
پس از تجديد عهد با حضرت رضاعليشاه توجّهشان به كلّي
معطوف به آن حضرت شد. گاهي اشاره ميكردند كه هر بزرگي اكمل از سابق است زيرا هم داراي مراتب قبلي و هم
كمالات خود است[68].
حاج آقاي راستين نسبت به حضرت رضاعليشاه تسليم و از خود فاني بودند و معناي عبوديّت به وضوح از رفتارشان منعكس بود. در حضور ايشان از خود و ديگران غافل ميشدند كه حتّي سبب بيتوجّهي يا كم توجّهي به سايرين ميشد، در اين مورد حتّي حضرت رضاعليشاه به ايشان تذكّر فرمودند كه تا حدودي در نشست و برخاست به اطرافيان توجّه و تعارفات مختصري معمول دارند كه اسباب گلهمندي نگردد. در جوار ايشان هميشه متمايل به ايشان مينشستند و در سكوت كامل بسر ميبردند. هرگاه عريضهاي يا چيزي را ميبايست تقديم كنند توسط همراهان تقديم مينمودند و خود مگر در مواقع ضرور و محرمانه با حضرتشان گفتگو نميكردند. حضرت آقا نيز با توجّه به اين موضوع غالباً دستورات يا پيامهايي كه لازم بود به ايشان بدهند از طريق يكي از همراهان يا فرد ثالثي ابلاغ ميفرمودند و كمتر مستقيماً گفتگو ميكردند.
آقاي عبدالله مؤمني عراقي ابراز ميدارند كه حضرت رضاعليشاه عازم هندوستان بودند و حاج آقاي راستين از اين مسافرت ناخوشنود. پس از برخاستن هواپيما از زمين مجدّداً خلبان به دلايل فنّي ملزم به فرود در فرودگاه شد و مدّتي پرواز به تأخير افتاد و مسافرين مجبور به پياده شدن از هواپيما شدند. بندگان حضرت رضاعليشاه با تبسّمي فرموده بودند محبّت حاج آقاي راستين مانع است.
اوّل نوروز 1358 حاج آقاي راستين در تهران براي ملاقات حضرت رضاعليشاه به منزلشان رفتند، ولي صبح زود حضرت آقا به مسافرت رفته بودند. از نديدن ايشان افسرده و دلتنگ به منزل مراجعت و همان موقع به قصد اراك حركت كردند و تا اراك همچنان در خود فرو رفته و حتّي كلمهاي صحبت نكردند.
در ايام بمباران تهران در جنگ ايران و عراق شخصي عرض كرد كه ديشب حضرت رضاعليشاه در منزلي تشريف داشتند و ساكنين از ايشان استدعا كرده كه به زير زمين تشريف ببرند و ايشان نيز پذيرفتند. حاج آقاي راستين برافروخته شدند و گفتند نميشناسيم او كيست، خداوند به همة ما معرفت عطا فرمايد.
آقاي امير هوشنگ لك ابراز ميدارند: حدود سال 1368 حضور حضرت رضاعليشاه بودم كه حاج آقاي راستين وارد شدند. استاد محمّدعلي گراشي كه از شيفتگان ايشان بود با انقلاب از ميان جمعيّت نزد ايشان رفت. حاج آقاي راستين با تغيّر به سينه استاد محمّدعلي زدند بطوريكه چند قدم عقب رانده شد. هنگامي كه نشستند بندگان حضرت آقا با اشاره به استاد محمّدعلي او را به حاج آقاي راستين معرفي كردند. حاج آقاي راستين گفتند دانستم او كيست ولي در حضور شما آمدنش نزد من خلاف ادب است.
آقاي علي عراقي مينويسند در مجلسي حضور حاج آقاي راستين اين شعر قرائت شد كه:
بنازم به بزم محبّت كه آنجا گدايي به شاهي مقابل نشيند
ايشان با اشاره به بندگان حضرت آقا گفتند: شاه يكي است همه گدائيم.
· نامة حضرت (ميرزا فضل الله) سلطانحسين تابنده در 17 سالگي از مدرسة صدر اصفهان به حاج آقاي راستين (در آن اوان ايشان اجازهاي در فقر نداشتند و حاج آقاي راستين مأذون در اقامة نماز جماعت بودند):
هو
26 رمضان 1350 121
قربانت گردم رقيمة شريفه رسيد خيلي مسرور شدم كه اظهار مرحمت فرموديد حقير در طهران كه بودم عريضه خدمت جنابعالي عرض كردم و تا چندي قبل منتظر جواب بودم و چون به مقصود نائل نگشتم مأيوس شده و صرف نظر نمودم بخيال آنكه در عراق تشريف نداشته و يا آنكه عريضة حقير قابل جواب نبوده ولي اين را خيلي بعيد ميدانستم زيرا كه از مراحم جنابعالي نسبت به حقير مسبوق بودم بحمدالله سلامت و خوشيم ولي چكنم دوري از آستان مولي خيلي تأثير دارد دل را خوش نموده به اينكه بگذرد اين روزگار تلختر از زهر، در اثر صبر نوبت ظفر آيد، اميدوارم كه جنابعالي فراموشم نفرموده به دعاي خيرم ياد كنيد حال خود را خيلي افسرده و قبض ميبينم دعا كنيد كه به حالات خوب تبديل گردد.
آقاي حجي سلطانمحمّد و ساير رفقا سلام عرض دارند. امروز عصر آقاي ناصرعلي در اينجا تشريف داشتند سلام جنابعالي را عرض كردم. ايشان هم سلام رساندند. خدمت فقراي آنجا تماماً سلام عرض و التماس دعا دارم عكس خوبي نبود يك عكس فرستادم[69] ولي خوب نشده خيال داريم بعد از رمضان انشاءالله عكسي برداريم كه تقديم ميكنم والسّلام. آدرس: اصفهان مدرسة صدر. اقل سلطانحسين
· جواب استجازة جناب آقاي راستين براي مسافرت اروپا از حضرت رضاعليشاه در زير آمده است[70]. اين نامه پس از رحلت حضرت صالحعليشاه و اوائل خلافت حضرت رضاعليشاه نوشته شده است.
هو
29 شوال 1386-20/11/1345 121
عرض ميشود مرقومه واصل گرديد. اميدوارم همواره بر توفيقات و تأييدات افزوده گردد. راجع به مسافرت اروپا براي ملاقات آقازادگان كه مرقوم فرموده بوديد استخاره شد، مساعد نبود، لذا فعلاً منصرف شويد اولي است. ولي به طور كلي اگر مسافرتي به ممالك غير اسلامي در نظر داشتيد، حق اين است مجرّد و بدون خانواده حركت كنيد. در كشوري هم كه بدانجا مسافرت ميكنيد رعايت ذبيحه بفرمائيد، چون ذبيحة غير مسلم طبق مذهب شيعه حرام است. چنانكه در سفر بندگان حضرت آقا (قدّس سرّه) به ژنو براي معالجه، اين قسمت را كاملاً رعايت فرمودند و از ذبيحة آنها ميل نكردند و ملازمين هم دقّت داشتند. مگر آنكه از سوق مسلم باشد، چنانكه در پاريس خود مسلمين در نزديك مسجد بازاري هم دارند كه گوشت نيز ميفروشند. قبله نما يا قطب نما هم براي تعيين قبله بايد همراه داشت. همراه داشتن قرآن مجيد هم لازم است. همراهان را هم دستور ميفرمائيد در قسمت ذبيحه و غير آن طبق موازين اسلامي رعايت كامل داشته و ملازمت حضرتعالي را براي خاطر گردش تفريحي ترك ننمايند، مگر امري كه خلاف دين و اخلاق و مخالف حيثيّت و شؤون نباشد. شايسته است يك نفر از فقراي مورد اطمينان و با محبّت و متنسّك هم براي مترجم بودن همراه باشد.
راجع به ناراحتي اخوي آقاي دكتر نورعلي تابنده مرقوم شده بود، البته از جهت مصيبت عظمي و داهية كبري كه همه بدان مبتلا شدهايم حق دارند و همة ما مصيبت زده و داغدار و ناراحتيم و اين جراحت التيام پذير نيست. بلكه فقرا هم هر كدام ارتباط معنوي آنان زيادتر است غم و اندوهشان بيشتر است، چون درك ميكنند كه دور شدن جان از تن دردي است بسيار بزرگ و درمان پذير نيست. اميدوارم عنايت غيبي و توجّه روح مقدّس آن حضرت شامل حال شود. والسّلام عليكم. اقل سلطانحسين
بررسي رويّة عرفا در تعليم اخلاق نشان ميدهد كه روش ايشان در تزكية نفس تدريس كتب اخلاق و درس و بحث در اين زمينه نميباشد. زيرا تا سخن معلّم در قلب متعلّم ننشيند و كلام معلّم در وي تصرّف نكند متعلّم به مخالفت با خود و مشتهيات آن نخواهد پرداخت. در تاريخ ديده شده كه بزرگترين مربّيان اخلاق يعني انبياء و اولياء و اوصياء الهي عليهم السّلام غالباً امّي و اكثراً بيسواد بودهاند. روش تربيّت عرفان در همة مذاهب عالم چه در گذشته و چه در زمان حال طريقة «تربيّت مراد و تبعيّت مريد» بوده است. مراد در مقام محبوب و معشوق است و مريد در جايگاه محب و عاشق. هرچه محبوب بپسندد محب نيز ميپسندد و هر چه معشوق كند عاشق نيز همان كند.
جناب آقاي راستين جز كسب رضاي مولاي خود هدفي نداشتند و ذرّة المثقالي از اين موضع عدول نميكردند. لحظه به لحظه ميكوشيدند تا دستوراتشان را مو به مو انجام دهند و در همة احوال از ايشان ئأسّي ميكردند. دامنة اين تأسّي حتّي در خوراك خوردن نيز واضح بود. براي مثال همانند حضرت صالحعليشاه ظهرها آبگوشت و كتلت و شبها برنج و خورشت ميل ميكردند اگر در مسافرتها ميزبان به غير از اين غذائي تهيّه ميديد به ماست و ناني اكتفا ميكردند.
حضرت آقاي حاج علي تابنده محبوبعليشاه در كتاب شريف خورشيد تابنده[71] مينويسند: «در سفري به دزفول كه مرحوم آقاي حاج محمّد خان راستين و نگارنده (حضرت محبوبعليشاه) در خدمتشان (حضرت رضاعليشاه) بوديم، يكي از مشاهير به ديدن ايشان (حضرت رضاعليشاه) آمد و معظّم له (حضرت رضاعليشاه) همراهان را معرفي نمودند. وي پس از تعارفات متداوّل خدمتشان عرض كرد: آقاي راستين شبيه به كمال الملك نقّاش هستند. ايشان (حضرت رضاعليشاه) بلافاصله فرمودند: امّا فرقي بين كمال الملك و حاج آقاي راستين است و آن اينكه كمال الملك نقّاش صورت بود و ايشان نقّاش دل هستند.
نقش كردم رخ زيباي تو بر خانة دل خانه ويران شد و آن نقش به ديوار بماند»
آقاي حسينعلي كاشاني مينويسند: سال 1354 يكي از اخوان درخواستي دنيوي كرد. گفتند چيزي نبايد خواست، درويش را با خواست چكار؟! عرض كردم هيچ نبايد خواست؟ گفتند مؤمن فقط يك چيز بايد بخواهد، كه: خدايا محبّت خودت را روز به روز زيادتر كن.
آقاي دكتر حشمت الله رياضي مينويسند: در اوج بيقراري در درياي پرتلاطم انديشههاي نو و كهنه در چالش تقليدگرايي و تحقيقگرايي، و خردپردازي و شهودگرايي، در گرداب بودن يا نبودن، هستن يا شدن، با تني خسته و كوفته و دلي پرشكسته به آشيانهاي از آشيانهاي سيمرغ افتادم، سيمرغ خود نبود امّا دو تن از سيمرغيان بودند و من گنجشكي در دست شاهباز وفا كه رشيد قامت بود و موسيوار با هيبت، و سلمانوار با سطوت، كه محاسن سفيدش تا سينه ميرسيد و ابروان پيوستة چون برفش به هم ميچسبيد و سرو بالايش روان آسمان اجتهاد و معرفت. با چشمان پرهيبت و محبّت شكارم كرد و به دست سلطان عشقم سپرد و من از اين صيد بيقرار و ملتهب، گاه به آسمان ميرفتم و گاه بر زمين ميافتادم، مانند نخود در ديگ ز شعلة ديگدان سرگردان و با پرسشهاي پراكنده و نابجا كه بيانگر جهلِ علم نما و خامي بيانتها بود خرمهره به بند ميكشيدم، غافل از اينكه گوهرشناسان راز جواسيس القلوبند، و ژاژخاييم سردردشان ميداد. در اين وقت شاهين راستين را كه مستغرق درياي وحدت بود و از آسمان صفا غرانيق العليا شكار ميكرد و از موسيقي ملك رَبَّنٰا اِنَّنٰا سَمِعْنٰا مُنٰادِياً يُنٰادي لِلْايمٰانِ[72] ميشنيد تا سماع جان كند، ديدم كه سر برآورد و با طمأنينهاي تمام فرمود: «در مجلس بزرگان بسيار گفتن و بسيار ماندن شرط ادب نباشد». كلامش يادآور آيات سورة حجرات بود كه: «اي گروندگان بر خدا و رسولش تقدّم مجوييد و در برابر خدا پرهيزگاري جوييد كه خدا شنواي (سخن دل شماست) و داناست، اي باورمندان صدايتان را برتر از پيامبر مسازيد...»[73]. با خود گفتم آنان نه پيامبرند و نه جانشين پيامبر، آن بزرگوار جناب وفاعلي و اين بزرگوار حضرت رونقعلي است، پس چگونه اين آيه روشني بخش جانم شد؟ ياد اين شعر مولوي افتادم:
|
آب خواه از جو بجو خواه از سبو |
|
كاين سبو را هم مدد باشد ز جو |
ولايت عظماي الهي همان رودخانهاي است كه سرچشمة ازل را به درياي ابد وصل ميكند و هر لحظه به شكلي بت عيّار برآمد، دل بُرد و نهان شد. آن روز گذشت ولي گوهر سخن جناب آقاي راستين راهبر سير و سلوكم شد. با وجودي از ترس خود را از نظر مباركش پنهان ميكردم، در پي آن بودم كه از كان معرفتش بهرهاي گيرم. آن جناب حالت دفع و جذب عجيبي داشت، چون شير بود كه ميراند و ميكشيد و چون عليu كه دافعهاش دشمن شكن و جاذبهاش دوست سوز بود. ابراهيم ادهم زمان بود كه سلطنت و فخر را براي سلطنت فقر رها كرد، اويس بود كه رايحة رحمانش از قرن در قِران بود، سلمان بود كه محمّدش سايه نداشت، اباذر بود كه اصدق النّاس اباذر، بويژه كه او پرچم عدالتخواهي اباذري بر بازوي تواناي خويش، و كمربند فتوّت لافتي الاّعلي بر كمر داشت. در فتوّت فضيل عياض و چون ابوالعبّاس قصّاب و شيخ محمود مزدقاني و نجمالدّين كبري و سيّد علي همداني؛ گرچه باكالنجار و بومسلم و يعقوب هم مينمود ولي در ساحت عشق منصور بود. چون منصور و عينالقضات و نسيمي و شيخ اشراق صليبش را به قول ديك الجن بر دوش ميكشيد و كس را نمييافت كه وي را بر دار كند، تا از آنجا ذوالجناحين و غسيل الملائكه شود. گاهِ شراب عشق چون احمد غزالي خرقه ميدريد و رندي بود قلندر كه دريا دريا شراب معرفت مينوشيد و باز طلب ميكرد تا لب تر كند. در پيمان صادق و در وفا واثق بود همواره سالكان را به انظباط و اطاعت و حفظ پيوند امر ميفرمود و خودش نيز آنچنان بود، هرگز تقيّه نكرد، تصوّف او رنگ پيرزالان نداشت، سرخ رويي و سربلندي و راست قامتي را ميستود؛ كه: وَ لاٰ تَهِنوُا وَ لاٰ تَحْزَنوُا وَ اَنْتُمُ ٱلْاَعْلَوْنَ اِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ[74]. او كه از مقام خوف و رهبت و هيبت گذشته و در سطوت مقام داشت به آن سكينهاي تمكين يافته بود كه اگر كوهها از جاي خود ميجنبيد، او از ايمان و يقينش نميجنبيد. و اگر پردهها از او برميداشتند بر يقينش افزون نميگشت. در قاطعيت و عدالت پيرو راستين عليu بود، گرچه در نرم دلي و احسان حسن، و در شجاعت حسين گونه بود. و عدالت را با حكمت، عفّت را با شجاعت، عزّت را با رحمت و غنا را با فقر، خشوع را با هيبت و درويشي را با سلطنت چون شهد و شكر آميخته بود.
آقاي سيّد علي طباطبايي نقل ميكنند كه آيتالله شيخ محمّد تقي صدرا امام جماعت مسجد سلطان در اراك بود و غالباً براي روضهخواني به بيروني حاج آقاي راستين دعوت ميشد. در يكي از اين روزها پس از روضه خواني، حاج آقاي راستين با آقاي صدرا در حياط بيروني نشسته بودند و آقاي صدرا ميگفت كه آيتالله ميرزا محمّدعليخان سبب رشد شريعت در اراك شدند و اگر شما به پيروي از پدر اينجا را مجدداً تبديل به حوزة علميّه نمائيد؛ ما هم تدريس خواهيم كرد و قس عليهذا. گفتگو در اين زمينه ادامه داشت كه آقاي فراهاني وارد شد و يك بطري جلوي آقاي صدرا گذاشت و گفت خنك است ميل كنيد. حاج آقاي راستين به تندي به او اعتراض كردند. وي توجّهي نكرد و لباسهايش را از تن بيرون آورده، به داخل حوض آب پريد. حاج آقاي راستين صدا كردند زود اين ديوانه را ببريد. اخوان حاضر پتو آوردند و او را بردند. چند روزي از اين واقعه نگذشته بود كه آقاي ملاّ چراغعلي اشتري از اخوان فوت نمود و در مسجد مَنَقآباد مجلس ترحيمي برايش منعقد شد و آقاي صدرا براي وعظ و جمعي از اخوان نيز شركت كرده بودند. آن روز مصادف با عيد غدير نيز بود و آقاي صدرا در سخنانش كراراً نام مبارك عليu را بر زبان ميراند. آقاي عبّاس امين از اخوان منقلب و از خود بيخود شد و بر دو زانو به هوا ميپريد و همينطور دور مجلس ميچرخيد. با سر و صداي وي آقاي صدرا سخنراني را قطع كرد، و همچنان آقاي امين با همان حالت سه بار مجلس را دور زد. از قضاء آقاي فراهاني هم وارد شد و با صداي بلند فرياد كرد: خدا آقاي راستينِ، هركس كه باور نكند! آقاي صدرا بر منبر نه تنها مذمّت نكرد بلكه گفت در دراويش حقيقتي نهفته است كه براي من و امثال من مكشوف نيست و در ادامه از حالات فقرا و حقيقت دروني آنها سخن راند.
آقاي ناصر برادران هزاوهاي ابراز ميدارند كه يكي از عواملي كه سبب ميشد آقاي جعفر فراهاني با اينگونه گفتههايش كمتر مورد آزار و اذيّت مردم اراك واقع شود[75]، حمايت آيتالله صدرا از وي بود. در منابر نيز از او سخن ميراند و اظهار ميداشت كه رفتار و گفتههاي آقاي فراهاني همانند كساني است كه در زمان عليu قائل به خدا بودن حضرت بودند و علياللّهي شدند و خود آن حضرت نيز از اين موضوع راضي نبودند ولي اين دليلي بر ما نميشود كه آنها و امثال آنها نظير جعفر (فراهاني) را سبّ و لعن كنيم يا آنكه مورد ضرب و شتم قرار دهيم، اقل اقل آن اين است كه او علي را به شكل خدا ديده است، هرچند شايد شرك هم باشد، ما كه اين را هم نميبينيم يا نديدهايم، لااقل بايد حساب كنيم كه او قدمي از ما جلوتر است و نبايد به خود اجازه دهيم كه او را آزرده سازيم[76]. تا وقتي كه آيتالله صدرا به تهران مهاجرت نكرده بود همچنان در مراسم روضه خواني سالانه حاج آقاي راستين شركت مينمود و شخصاً وعظ ميكرد ولي بعد از مهاجرت او غالب روضه خوانها و وعّاظ از شركت در اين مراسم خودداري ميكردند و ميگفتند در مجالس صوفيّه روضه خواني حرام است! [77]
جناب آقاي حاج ابراهيم كيمند مينويسند: جعفر در مجلس وارد شده بود و با ديدن حاج آقاي راستين فرياد ميزد: «آقاي راستين خداست ». حاج آقاي راستين گفتند بله آنكه آقايِ راستين است خداست بلكه آقاي همه خداست. پس از مدّتي باز بيقراري كرد. فردي كشيدهاي به صورت او زد. حاج آقاي راستين ضارب را احضار و سرزنش كردند و گفتند: چرا زدي؟! به تو چه مربوط است! اگر آن چيزي كه در جعفر ريختهاند در تو ميريختند منقلبتر از او ميشدي.
آقاي حاج براتعلي رابطي ميگفتند: حاج آقاي راستين در همدان بودند آقاي فراهاني نيز آمد و از بدو ورود از كوچههاي پائينتر صداي فريادش ميرسيد كه ميگفت: اي مردم خدا اينجاست و براي اينكه مجالس را به هم نريزد حاج آقاي راستين دستور ميدادند او را در بيرون منزل نگهداريم. يك روز كه او را به بيرون برده بودم ناگهان دست مرا رها كرد و خودش را به طلبهاي رسانيد و گفت: ميخواهي خدا را ببيني؟ وي هراسان پاسخ منفي داد. آقاي فراهاني يقة او را رها كرد و گفت تو هم نميفهمي.
آقاي محمّد صادقي مينويسند حدود سال 1334 در خدمت حاج آقاي راستين در ملاير در منزل آقاي مشهدي شيرزاد شايگان بودم. آقاي جعفر فراهاني با قدري نان و كره و عسل وارد و آنها را خدمت جناب آقاي راستين گذاشت و چند ناسزا به يكي از اخوان به نام مشهدي صفي قلي گفت و رفت. صفي قلي ناراحت شد. مدّت كوتاهي نگذشت كه دوباره جعفر سر و كلهاش پيدا شد و چند ناسزا هم به حاج آقاي راستين گفت و رفت. من خيلي ناراحت شدم و قصد تنبيه او را داشتم. بعد از ظهر كه خدمتشان رسيدم، گفتند خوب شد كه جعفر به ما ناسزا گفت، در غير اين صورت دل مشهدي صفي قلي آرام نميگرفت.
حدود سال 1364 بود حاج آقاي راستين براي ديدار حضرت رضاعليشاه رفتند. آقاي فراهاني كه جلوي درب منزل مينشست و بساط پيلهوري البسه را پهن مينمود به داخل آمد و خدمت حضرت رضاعليشاه با صداي بلند شروع به شكوه از حاج آقاي راستين نمود. حاج آقاي راستين پس از آن تاريخ به هر مجلسي ميرفتند كه آقاي فراهاني نيز حضور داشت قبلاً هديهاي مهيّا و قبل از ورود نزد آقاي فراهاني رفته و به او توجّه و التفات نموده بعد وارد مجلس ميشدند.
آقاي دكتر منوچهر مهنّا از غيراخوان ابراز ميدارند كه پدرم از جواني با حاج آقاي راستين مربوط بود و به ندرت از كسي تعريف و تمجيد ميكرد. از توصيهها و وصايايش قبل از فوت به فرزندانش اين بود كه آقاي راستين فردي متّقي و پاكدامن و شريف و درستكار هستند بعد از فوت من نزدش برويد كه جاي خالي پدرتان را پر خواهد كرد. پس از فوت پدر جستجو كردم تا حاج آقاي راستين را يافتم. صحت گفتار پدر عملاً مشاهده شد.
· بخشي از نامهاي كه حاج آقاي راستين مرقوم داشتهاند:
هو
121
... خيلي دلم به حال ... ميسوزد كه چرا بايست در زندگي اينطور باشد. دنيا موقتي است و چند روز بيش نيست و در اين چند روزه چرا ميبايست انسان اينقدر اخلاقش را بد كند كه هم خود ناراحت و هم ديگران. مخصوصاً فقرا چنانچه به دستورات عمل و قدري مخالفت با نفس نمايند هم اخلاق و هم زندگي دنيا و آخرتشان خوب خواهد شد... 2/11/1335 محمّد راستين
فرزندان حاج آقاي راستين ابراز ميدارند: در سال 1350 خواهر بزرگتر ما به دليل عارضة سرطان ريه دار فاني را وداع گفت. در لحظات آخر حيات وي حاج آقاي راستين بر بالينش حاضر بودند. وقتي او چشم بر هم بست و قالب تهي نمود از چشمان مبارك پدر بزرگوارمان قطرهاي اشك بيرون غلتيد. ايشان به سرعت صورتشان را خشك و استغفار كردند. ما از اين موضوع متعجّب شده و علّت استغفار را سؤال كرديم. گفتند او را خدا داده و خدا هم گرفته است. بايد راضي به رضاي او بود.
آقاي سيّد محمّدعلي مرعشينيا از انديمشك ابراز ميدارند: در سال 1358 خانوادة حاج آقاي راستين مبتلا به سرطان شده بودند. در سفري به اراك با آقايان ميرزا آقا عراقي و علي عراقي، در بين راه براي بازگشت سلامتي ايشان تصميم گرفتيم كه هيچ گونه اطعمه و اشربهاي نخوريم. در اراك ميرزا آقا عراقي از حاج آقاي راستين بهبودي حال خانواده را درخواست نمود ولي پاسخي دريافت نكرد. روز دوّم در اثر نخوردن آب و غذا حال هر سة ما رو به وخامت گذاشته بود. براي بار دوّم ميرزا آقا عراقي همان درخواست را اظهار نمود و اضافه كرد در صورتي كه وعدة بهبودي حال خانواده را ندهيد ما همچنان به اعتصاب غذا ادامه خواهيم داد. حاج آقاي راستين گفتند از جانب خداوند توانائي انجام بسياري از كارها عطاء شده ولي براي خودم استفاده نخواهم كرد و شما هم از اعتصاب غذا دست بكشيد و اگر خيلي مصر هستيد خدمت حضرت آقا درخواست كنيد. هر سة ما دست از اعتصاب غذا برداشتيم و خدمت حضرت رضاعليشاه در تهران تقاضاي خود را عرض كرديم. فرمودند تقدير الهي بر اين است. متوجّه شديم كه تير از كمان جسته و مدّت كوتاهي نگذشت كه خانوادة حاج آقاي راستين رحلت نمودند.
حاج آقاي راستين ميگفتند: روزي در جواني تفنگ بر دوش انداخته بودم و لولة آن سرازير رو به زمين بود، ماشه دررفت و گلولهاي خارج شده و در پايم نشست. در آن ايّام ارتش روس در ايران بود، به درمانگاه آنان مراجعه كردم. جرّاح افسري روسي بود و بدون استفاده از داروي بيهوشي عمومي يا موضعي گلوله را از پا بيرون آورد. جرّاح از تحمّلم ابراز تعجّب نمود و پيشنهاد كرد كه اگر با من به روسيه بياييد سمت افسر ارشد در لشكر روسيه را به شما خواهم داد و دخترم را نيز به عقد شما در خواهم آورد.
حاج آقاي راستين ميگفتند پيرزني راهم را بست و آب دهان بر من انداخت و كراراً ميگفت اَخ از اين صورت، حيف از حاج رضا خان نبود كه تو جايش ماندي! بدون آنكه چيزي بگويم حركت كردم[78].
يكي از خدمتگزاران ايشان ابراز ميدارد كه به فردي سلام ميكردم و وي پاسخ نميداد. تصميم گرفتم به او سلام نكنم. موضوع را ديگران خدمت جناب آقاي راستين عرض كردند. مرا احضار نموده، گفتند ميل دارم مثل من باشي و توضيح دادند كه قبلاً هر وقت كه از منزل بيرون ميرفتم به خيلي از اشخاص سلام ميكردم و جواب نميدادند ولي اين كار را ترك نميكردم. خصومت بعضي از آنها طوري بود آب دهان بر لباسم ميانداختند. تو چكار داري كه جواب ندهند همچنان سلام كن.
آقاي سيّد علي ساكت مينويسند: حدوداً در سال 1311 با يكي از اخوان بروجرد به ديدار حاج آقاي راستين نائل شديم. در اطاق دفتر بودند. زني وارد و شروع به اهانت كرد. ايشان با آرامي به سخنان وي گوش فرا دادند. حرفهايش كه تمام شد با نهايت حسن خُلق او را قانع نمودند و او عذرخواهي كرد و رفت.
فردي از غيراخوان ابراز ميدارد كه حاج آقاي راستين در حجرة يكي از بازاريان اراك بودند. فردي به بدحسابي معروف، تقاضا كرد تا پرداخت سفتههايش را ضمانت نمايند. حاج آقاي راستين سفتههاي وي را ظهرنويسي و امضاء كردند. صاحب مغازه به حاج آقاي راستين عرض كرد شما كه ميدانيد اين فرد بدهكار و بدحساب است چرا ضمانت وي را كرديد؟ گفتند با اين افراد بايد اينطور رفتار كرد تا تغيير رويّه دهند.
آقاي فرجالله بربط ابراز ميدارند كه صبحي از من در مورد قفل نبودن درب حياط در طول شب سؤال كردند. از اين سؤال متعجّب شدم. پس از چند روز معلوم شد كه در آن شب دزدي از ديوار به درون حياط پريده ولي به دليل ارتفاع زياد ديوار هنگام سقوط دستش شكسته و پايش نيز آسيب ديده بود و حاج آقاي راستين در نيمة شب برخلاف روية معمولشان كه تا قبل از سحر از اطاق خود خارج نميشدند به بالين وي آمده و او را ياري و به بيرون منزل هدايت كرده و قدري هم مساعدت مالي نموده بودند. سارق پس از چند روز مجدداً خدمت ايشان رسيد و طلب نموده مشرّف به فقر شد.
روزي يكي از فرزندانشان به فرزند خردسال خود تندي كرد. حاج آقاي راستين به او يادآور شدند كه اگر با وي با احترام رفتار كني او هم با شما با احترام رفتار خواهد كرد و در غير اين صورت رعايت احترام پدرش را نخواهد كرد. اگر او را «تو» خطاب كني «تو» خطابت ميكند و اگر «شما» خطاب كني، او نيز شما را با لفظ «شما» مورد خطاب قرار خواهد داد. در ادامه توضيح دادند كه آنطور كه ميخواهيد فرزندانتان تربيت شوند بايد خود همانطور رفتار كنيد تا فرزندان نسخهبرداري كنند.
آقاي عبدالله مؤمني عراقي مينويسند: همسايهام طفل خردسال مرا كتك ميزد و اجازه نميداد با فرزندانش بازي كند و اغلب وي را گريان راهي منزل مينمود. تصميم به تلافي داشتم ولي قبل از آن خدمت حاج آقاي راستين موضوع را عرض كردم. گفتند مؤمن بايد رفتارش با ديگران متفاوت باشد. در عوض انتقام به وي احسان كنيد. وي و خانوادهاش و همساية ديگري كه با وي خويشاوند بود را به منزل دعوت كردم و پذيرايي مفصلي نمودم. نتيجه اين شد كه روش برخورد وي به كلّي تغيير كرد و روابط دوستانه و محترمانهاي بين ما برقرار شد و مشكلات سابق تماماً مرتفع گرديد.
يكي از اخوان اراك ابراز ميدارد در سال 1353 روزي با خانوادهام عصباني شدم و يك سيلي به صورتش زدم. همان روز در بيروني حاج آقاي راستين خدمت ايشان رسيدم و در گوشهاي نشستم. خانم من هم آمد. با ديدن وي گفتند ميدانم كه شوهرت تو را زده است و نگاه غضبناكي به من كردند. از خجالت مدّتي در مجالس شركت نميكردم. پس از چند ماه خدمتشان رسيدم. گفتند قهر كرده بودي؟ عرض كردم مرا رسوا كرديد. گفتند آخر مؤمن بايد مؤمن ديگري را بيازارد؟! شرمندهتر شده استغفار كردم.
رأفت ايشان حتّي نسبت به حشرات هم واضح بود. بطوريكه حتّي اگر مگس يا سوسكي در اتاق ميبود و ايجاد مزاحمت ميكرد ميگفتند آن را بگيرند و در بيرون رها كنند و تذكّر ميدادند كه مواظبت كنيد كه آسيبي به آن نرسد. اين ملاحظه را نيز در مورد گياهان داشتند. اگر كسي هنگام آبياري كردن باغچه لولة آب را طوري ميگرفت كه برگ درختان و بوتهها خيس ميشد تذكّر ميدادند كه دست را پايينتر بگيريد تا آب فقط به پاي درخت بريزد و ميگفتند: آيا شما خوشتان ميآيد كه كسي آب بر بدن شما بريزد كه شما آب بر برگ درختان ميريزيد!؟
آقاي حسين رابطي اظهار ميدارند: در سال 1352 با خانم براي ديدار حاج آقاي راستين به اراك رفتيم. خيلي ميل داشتم كه خانمم مشرّف به فقر شود. سحر قبل از مجلس دو ركعت نماز به اين نيّت خواندم. حاج آقاي راستين به مجلس آمدند و پس از اتمام مجلس وقتي به قسمت مجاور رفتند گفتند: عروس آقاي رابطي كجاست؟ وي بار اوّل بود خدمت ايشان ميرسيد و اظهار طلبي هم نكرده بود. سايرين او را معرفي كردند. بدون مقدمه دستوراتي دادند تا آماده شود و همان صبح جمعه مشرّف به فقر شد.
در جلسهاي از دانش و فنون صحبت شد. ايشان فضيلت دانش و دانشمندان را تأئيد نمودند ولي عمل آنان كه شبها و روزها فكر ميكنند تا وسيلهاي اختراع كنند و موجب قتل عدّهاي شوند را مذمّت ميكردند.
آقاي حسينعلي كاشاني مينويسند: در سال 1337 در مراجعت از بيدخت جناب آقاي راستين در شاهرود توقّفي داشتند. به من گفتند: «كمر همّت را ببند كه بايد خود را براي خدمت به فقراء آماده كني». به تحصيلات متعارف و در كنار آن تحصيل علوم ديني ادامه دادم. در ابتدا به واسطة تبليغات سؤ معاندين با سلسلة فقر مخالف بودم. در سال 1341 مجدداً به شاهرود آمدند. پدرم دربارة من از ايشان استمداد نمودند. حاج آقاي راستين مرا احضار نموده و گفتند: روش شما چيست؟ كارهاي عبادي خود در آن زمان (13 سالگي) را به عرض رسانيدم و با اشاره به آية آخر سورة عنكبوت[79] عرض كردم به پدرم بفرماييد ايشان در راه خود با خلوص نيّت بروند و من نيز با اخلاص به راه خود ادامه ميدهم. در اين صورت حق براي آنكه جوياي آن باشد آشكار ميشود. خشنود شدند و گفتند من هم با پدرم گفتگوهاي مشابهي داشتهايم و من نيز همينطور حق را يافتم. سپس به پدرم گفتند اصراري نداشته باشيد، خداوند راه راست را به او نشان خواهد داد و دربارة من دعا كردند. 6 ماه بعد يقين پيدا كردم كه راه حق در فقر و درويشي است و پس از چند بار اظهار طلب مشرّف به فقر شدم. در سال 1352 به اراك رفتم. مرا مأمور نمودند تا كتابخانهشان را سامان دهم. با دل و جان پذيرفته و با شمارهگذاري و ثبت كتابها، كتابخانه مرتّب شد. اين كار 25 روز طول كشيد و در اين مدّت اوقات بسياري خدمت ايشان بودم و در اين ملاقاتها بسياري از مطالب عرفاني و آداب فقر و درويشي را تعليم دادند. روز آخر يك چاقوي ضامن دار و تيز به عنوان هديه مرحمت كردند. برايم سؤال بود كه چرا چاقو هديه دادند؟ در سال 1353 حضرت رضاعليشاه به اين حقير اجازة صحبت در مجالس فقري و پاسخ به سؤالات مذهبي و منبر عنايت فرمودند. در سفري به اراك در مجلس شب جمعه به حقير امر گفتند صحبت كنم. دقايقي مطالبي عرض كردم. بعد از مجلس بدون مقدمه به چاقوي مرحمتي اشاره و گفتند چاقو اشاره به قاطعيت و برندگي است كه خداوند به شما عطاء كرده است. ميفرمودند از خدا جز خدا را نبايد خواست و ميگفتند از بدو تشرّف به فقر اين حالت «جز خدا چيزي را نخواستن» در من بود به طوري كه شبي در عالم رؤيا حضرت نورعليشاه را ديدم كه سرم را روي زانويشان قرار داده بودم. از من سؤال كردند: محمّد چه ميخواهي؟ عرض كردم غير از خودت هيچ چيز. درويشي را فقط در اطاعت از اوامر راهنما ميدانستند و ميگفتند حتّي در خواندن ادعيه واذكار و اوراد جز آنچه كه دستور داده شده است نبايد چيزي كم يا زياد كرد. شهود و مشاهده را بر آگاهيهاي سطحي مرجّح ميدانستند. در مقدّرات الهي كمال صبر و تسليم و رضا را داشتند و در طول زندگي از استغناي طبع برخوردار بودند. هيچ وقت درخواست شخصي و توقّعات دنيوي و مادّي نداشتند، بلكه كاملاً مخالف اينگونه انتظارات بودند.
سحرها ساعاتي قبل از اذان صبح بيدار و به خود ميپرداختند. پس از اقامة نماز شب و اداء فريضة صبح و اوراد و تعقيبات آن يك حزب از قرآن مجيد قرائت و به مدّت نيم ساعت راهپيمايي ميكردند. راهپيمايي صبحگاهي حتّي در زمستانها كه زمين پر از برف و يخ بود ترك نميشد و در داخل منزل يا اطاق هم شده انجام ميشد. پس از صرف صبحانه به امور شخصي و اخوان رسيدگي تا هنگام اذان ظهر كه اقامة نماز ظهر و عصر نموده و پس از صرف آب گوشت مختصري ساعتي استراحت كرده و عصرها هم چنانچه اخوان به ملاقات ميآمدند اوقات را با ايشان صرف و پس از اداء فريضه مغرب و عشاء در اوّل مغرب، در رأس ساعت 8 شب شام مختصري ميل و قبل از ساعت 9 به بستر ميرفتند.
ماه رمضان غالباً در اراك مقيم ميشدند و مسافرت نميكردند و يا اگر در سفر بودند قصد اقامت ميكردند. در اين ايّام هر صبح يك جزء اضافه از قرآن مجيد را علاوه بر قرائت قرآن در سحرها و عصرها قرائت و عصرها هم در حسينيه اقامه جماعت نموده و در جلسات قرائت و مقابلة قرآن شركت و گاه آياتي را تفسير ميكردند.
در ايّام عزاداري دهة اوّل محرم هر روز عصر مراسم عزاداري در حسينية راستين برپا ميشد. اين رويّه از زمان جدّشان همچنان تا به حال ادامه دارد. در روزهاي عزاداري و سوگواري طبق رويّة حضرت صالحعليشاه جز براي شركت در مراسم عزاداري از منزل خارج نميشدند.
شبهاي جمعه و دوشنبه بدون استثناء و شبهاي ديگري بعضاً، در مجالس فقري شركت و پس از اقامة نماز جماعت يكي از كتب نثر عرفاني مانند ولايتنامة حضرت سلطانعليشاه گنابادي را شخصاً قرائت و تفسير مينمودند. سحرهاي جمعه قبل از اذان صبح به حسينيه ميرفتند و بعد از اقامة جماعت صبح و قرائت قرآن، گاهي برخي آيات را شرح و ساعتي بعد در جلسات صبح جمعه حاضر ميشدند. در اعياد فطر و قربان شخصاً اقامه جماعت نميكردند و به آقايان علماء إقتداء مينمودند. در مسافرتها غالباً نمازهاي يوميّه را به جماعت برگزار و سحرها و عصرها در مجالس عمومي شركت و در روز اوقاتي براي ديد و بازديد مقرر ميداشتند. تا قبل از بروز بيماريهاي متوالي در سالهاي آخر عمر كمتر تغييري در اين برنامه ديده ميشد.
آقاي سيّد علي طباطبايي از آقاي غلامحسين خليلي نقل ميكنند كه حاج آقاي راستين تا سنين ميانسالي هر روز صبح بعد از اقامة نماز از منزل تا قنات شاهزاده عضدالسّلطان در شمال اراك كه حدوداً يك فرسخ راه بود ميدويدند و من زودتر با حوله و قطيفه حاضر ميشدم. وقتي به قنات ميرسيدند با آب سرد قنات استحمام و براي صرف صبحانه به منزل برميگشتند. البتّه وقتي پا به سن گذاشتند اگر با آب سرد وضو ميساختند چشم درد عارض و همچنين اگر مختصرغذاي رطوبتي ميل ميكردند درد پا بروز ميكرد.
آقاي ناصر برادران هزاوهاي ابراز ميدارند: در هر سال حدود ده روز آقاي حاج سيّد محمّد شريعت قمي ملقب به درويش همّتعلي از مشايخ حضرت صالحعليشاه به اراك ميآمدند و در اين مدّت غالباً هر روز ملاقاتي با حاج آقاي راستين داشتند. در يكي از مجالس سحرهاي جمعه هنگام قرائت قرآن توسط حاج آقاي راستين جناب آقاي شريعت قرائت برخي از اِعراب را تصحيح كردند. حاج آقاي راستين در دفعات اوّل توجّهي نكردند ولي پس از تكرار اين موضوع قرآن را جلوي آقاي شريعت گذاشته و گفتند از اوّل كه عرض كرديم شما بخوانيد. جناب آقاي شريعت با عذرخواهي قرآن را نزد ايشان برگرداندند و حاج آقاي راستين به قرائت ادامه دادند. در عصر همان روز شخصي كه تا حدود زيادي الفاظ و آيات قرآن را از حفظ داشت خدمت جناب آقاي شريعت عرض كرد حاج آقاي راستين امروز اِعراب كلماتي از آن آيه را طور ديگري قرائت كردند. جناب آقاي شريعت پاسخ دادند كه من سالها اين آيه را مطابق با اِعرابي كه در قرآنها چاپ و درج است قرائت ميكردم، ولي امروز دانستم كه تا بحال آنرا غلط ميخواندم و معني آنرا غلط ميفهميدم و امروز صحيح آنرا دانستم[80].
آقاي محمّد صادقي مينويسند در سال 1345 خدمت جناب آقاي شريعت[81] بودم و ايشان گفتند حاج آقاي راستين در عشق به جايي رسيد كه چون باد تاختم ولي به گَرد او هم نرسيدم.
در يكي ديگر از مجالس سحرهاي جمعه نيز واقعه مشابهي اتّفاق افتاد. يكي از اخوان كه تقدّس زياد و آشنايي گستردهاي به الفاظ قرآن داشت در آن جلسه حاضر بود. چند روز بعد در تهران خدمت جناب حاج سيّد هبةالله جذبي ملقّب به ثابتعلي از مشايخ حضرت صالحعليشاه رسيده و عرض كرد حاج آقاي راستين اِعراب كلمة خاصي در يك آيه از قرآن را مقلوب و اشتباه خواندند. حاج آقاي جذبي قرآن شخصي خود را خواستند و آن آية بخصوص را پيدا كردند و اِعراب آن را براساس خواندة حاج آقاي راستين اصلاح و از آن شخص تشكّر كردند كه سبب شديد قرآن من اصلاح شود.
آقاي دكتر بهروز بيدآباد اظهار ميدارند: يكي از روزهاي رمضان در بيروني حاج آقاي راستين مجلس قرائت و مقابلة قرآن بود. دو نفر طلابه از اصفهان خدمت حاج آقاي راستين رسيده عرضه داشتند كه بسيار بررسي كرديم كه معني آية مشخصي از قرآن مجيد را دريابيم ولي جوابي ما را قانع نكرد. خدمت آقاي حاج سيد محمّدعلي فاني طباطبايي ملقب به فيضعلي از مشايخ حضرت رضاعليشاه رسيديم و ايشان ما را به شما ارجاع دادند. حاج آقاي راستين همان آيه و ترجمة آن را از روي قرآن قرائت و توضيحي در حدّ دو سه جملة كوتاه در مورد آن دادند. آن دو نفر خوشحال و راضي شده اظهار داشتند كه ارزش فهميدن معني اين آيه از زحمت مسافرت به اراك بسيار بيشتر بود. تشكّر و وداع كرده، به اصفهان مراجعت نمودند.
آقاي حسين رهرو مينويسند: در مجلسي حضور حاج آقاي راستين يكي از اخوان كتاب مثنوي را با صداي خوش ميخواند. شخصي چند بار در بين خواندن از خواننده غلط گرفت. حاج آقاي راستين گفتند كتاب مثنوي را به وي بدهند. وي پس از تعارف شروع به خواندن كرد و صداي خوشي هم نداشت. چند مرتبه لغاتي را غلط خواند و براي اصلاح آنها مكث ميكرد ناچار بلند شد و كتاب را به خوانندة اوّل داد و عذرخواهي كرد. حاج آقاي راستين به وي گفتند خواننده بايد سه خصوصيت داشته باشد حال و صدا و سواد. خوانندة اوّل دو خصوصيت داشت و شما تنها يك خصوصيت سواد را داشتيد. آقاي رهرو اضافه ميكنند كه ميگفتند غزليات شمس را بايد مستانه خواند.
آقاي غلامعلي فرهانپور اظهار ميدارند: حاج آقاي راستين در مجلسي در همدان گفتند: مجلس فقري تماشاخانه است و بايد يكديگر را خوب تماشا كنيم مخصوصاً بزرگان را تا باطن آنها را ببينيم. چون ظاهر فرد در اين جهان باقي ميماند و به خاك سپرده ميشود، بايد اصل وجود بزرگان را شناخت تا در فرداي قيامت كه سر از لحد برداشته و در جستجوي بزرگان الهي هستيد آنها را بشناسيد.
آقاي معروف مينويسند: در مجلسي در حسينية اميرسليماني برخي اخوان در شبستان پشت نشسته بودند. جناب آقاي راستين خطاب به آنها گفتند: فقراء علماء هستند و نگاه كردن به صورت عالم عبادت است پس روبروي هم بنشينيم تا يكديگر را ببينيم.
آقاي محمود اوليائي مينويسند: حدود سال 1342 حاج آقاي راستين در صف نماز گفتند نبايد سجاده را نزديك بزرگ وقت انداخت كه او مثل آتش است و مريد مانند پنبه.
آقاي ابوالقاسم شريعت اظهار ميكنند: حاج آقاي راستين در پاسخ به آقاي حاج حبيبالله رازي در مورد لزوم تقيّد به شركت در مجالس فقري گفتند: اگر هر مقامي غير از وليّ خدا مرا از شركت در مجالس فقري منع كند علي ايّحال شركت خواهم.
جناب آقاي ابراهيم كيمند مينويسند: آقاي حاج حبيبالله رازي هنگام مغرب به اطرافيان خود گفتند: حاج آقاي راستين مقيّدند اوّل وقت نماز بخوانند. حاج آقاي راستين اين جمله را شنيدند و گفتند: تقيّد نيست، اطاعت امر است. يكي از كلمات قصار باباطاهر تداعي شد كه القيد كفر ولو بالله[82].
خطاب به اخوان ميگفتند در مجلس فقري اگر دراز بكشيد ولي به ياد خدا مشغول باشيد بهتر از آن است كه دوزانو بنشينيد و غافل باشيد. خدمت بزرگان ادب به اشتغال به ياد خداست. و بايد چنان توجّه به خدا داشت كه اگر دست در جيب او بردند و چيزي برداشتند متوجّه نشود و مثال ميزدند كه حال مراقبه را بايد از گربه آموخت كه موقع شكار موش تمام فكر و حواسش را بر شكار خود متمركز ميكند.
ميگفتند اگر برادري در مجلس فقري حاضر نشد بايد پرس و جو كرد كه شايد گرفتاري برايش پيش آمده باشد و حتّي الامكان بايد در رفع گرفتاري او كوشيد.
آقاي معروف مينويسند: در مسافرتي در سال 1349 حاج آقاي راستين گفتند در نماز در مقابل خدا بايد در صفهاي منظم ايستاد. صفهاي منظم ارتش نيز آموختهاي از صفهاي نماز است. و ميگفتند تا قبل از اينكه امام جماعت سجاده را ترك نگفته و بلند نشده مأمون نبايد حركت كند. زيرا صف اگر به هم نخورده باشد تازه واردين ميتوانند بدون گفتن اذان و اقامه قامت ببندند و نماز آنها نيز جماعت محسوب ميگردد.
آقاي حاج حبيبالله عبدي ذكر ميكردند: حاج آقاي راستين در مجلس فقري بودند، شخصي از طبقة علماء نيز شركت كرده بود. پس از مدّتي فرد معمّم سكوت مجلس را شكست و سؤال كرد كه ساعتي است اينجا نشستهام ولي صلواتي هم از اين جمعيّت نشنيدم. حاج آقاي راستين گفتند: در اين مجلس همه به ذكر خدا مشغولند كه بالاتر از صلوات بر رسول خدا (ص) است.
مشابه اين ماجرا را آقاي رمضانعلي بكتاش مينويسند كه در اصفهان مجلس فقري مدّت مديدي به سكوت گذشت. سه نفر تازه وارد نزد حاج آقاي راستين رفتند و اظهار داشتند كه مدّتي است در اين مجلس پر روح و گيرا نشستهايم و حتّي صلواتي نشنيديم. حاج آقاي راستين با بياني دلنشين گفتند: اخوان حاضر در مجلس صبح خيلي زود بيدار شدهاند و در اول بيداري صلوات فرستادهاند و نماز و قرآن هم خواندهاند و حال كه اينجا نشستهاند قلباً مشغول ياد خدا هستند.
خانم خطيبي خانوادة آقاي هادي غفاري ابراز ميدارند كه در يكي از مجالس فقري با باني مجلس گفتگوئي پيش آمد و از او در باب اينكه مجلس فقري متعلق به بزرگ وقت است حتّي اگر در منزل فردي نيز برگزار شود رفع شبهه نمودم. فرداي آن روز حاج آقاي راستين در آن باره سؤال كردند. ماجرا را عرض كردم و براي اثبات عرايضم به حضرت آقا قسم خوردم. ايشان ناگهان از جا برخاستند و گفتند هيچ وقت به نام مبارك حضرت آقا قسم نخوريد و نشستند و تأييد كردند كه مجلس فقري متعلق به بزرگ وقت است.
آقاي دكتر بهروز بيدآباد اظهار ميدارند كه تذكّراً ميگفتند قبل از قرائت فاتحة آخر مجالس فقري نبايد حركت كرد و اگر كسي هم اجازة خروج ميگرفت پاسخي نميدادند.
تقيّد خاصي به رعايت آداب شرع مطهر داشتند و حتّي الامكان در عمل به مستحبّات و ترك مكروهات هم مراقبت مينمودند. در امور ظاهر شرع گرچه به همة ظرائف آن مسلط بودند معذالك كمتر اظهار نظر ميكردند[83]. حتّي برخي از اديان ديگر طلب تشرّف به فقر نمودند و ايشان قبل از اخذ بيعت آنها را خدمت يكي از فقها براي تشرّف به دين اسلام ارجاع و بعد دستگيري كردند.
در تعظيم شعائر دين كوتاهي روا نميدانستند و همواره اين موضوع را به انحاء مختلف حتّي در مسائل جزئي مرعي ميداشتند و به ديگران نيز تعليم ميدادند. براي مثال اگر كسي در ماه رمضان مبادرت به مسافرت مينمود فوراً او را امر به مراجعت و اقامت در موطن خودش ميكردند و تأكيد مينمودند اگر كسي در ماه صيام شرعاً هم معذور از روزه باشد چنانچه كار مهمّي نداشت حتّي الامكان نبايد به مسافرت پردازد. البتّه رعايت موارد خاص را هم داشتند براي مثال صبية كوچكتر ايشان ابراز ميكند كه حدوداً در سال 1357 در ايّام ماه رمضان يكي از اخوان با خانوادهاش از راهي دور براي ديدن حاج آقاي راستين به اراك آمد. پدرم وي را مؤاخذه كردند كه در ماه رمضان اگر شخص قادر به گرفتن روزه هم نباشد حتّي الامكان نبايد مسافرت نمايد و دستور مراجعت دادند و او هم به مبدأ خود بازگشت. دقايقي از اين موضوع نگذشته بود كه آقاي جعفر فراهاني كه حال جذب بر وي غلبه داشت از تهران آمد و پس از اداي سلام به آشپزخانه رفت و يك لقمة بزرگ غذا براي خود مهيّا ساخت و در انظار عموم ما مشغول خوردن شد. مادرم از پدر بزرگوارم سؤال كردند كه چرا فرد اوّل كه از راه دور آمده بود را ملزم به مراجعت نموديد ولي به جعفر كه هم در ماه رمضان مسافرت كرده و هم به روزه خواري متظاهر است چيزي نميگوئيد؟ در پاسخ گفتند: جعفر ديوانه است و لَيْسَ عَلَي الْمَجْنوُنِ حَرَجٌ[84].
در باب رعايت احكام و امور شرعي، امور مباحي كه نزد همگان سهل انگاشته ميشود را هم از نظر دور نميداشتند. براي مثال كت خود را به رخت آويزي كه در پائين تختخواب قرار ميگرفت آويزان نميكردند چون در داخل جيب آن يك جلد كلام الله مجيد داشتند يا اگر كسي كتاب متفرقهاي بر روي قرآن ميگذاشت جابجا ميكردند، يا اگر كسي در نافلة وتيره كه پس از اقامة جماعت عشاء ميگزاردند به ايشان اقتداء ميكرد نهي مينموند؛ يا در رفتن به سجده در نماز، اوّل دستها را بر زمين ميگذاشتند كه همراهي خضوع تن با خشوع قلب است و از اين قبيل ظرائف.
يكي از خدمتگزاران ايشان ابراز ميدارد كه در سال 1359 تب شديدي بر ايشان عارض بود و نميتوانستند بر پاي خود بايستند. هنگام مغرب براي تجديد ساختن وضو به سختي از جاي برخاستند و عليرغم اينكه زير بغلشان را گرفته بودم به سختي حركت ميكردند. شخصي خدمتشان معروض داشت كه در اين حال وضو نگيريد و تيمّم فرماييد و هر چه اصرار كرد قبول نكردند و با آن حال مشغول وضو ساختن شدند و به نماز ايستادند. شدّت تب آن چنان بود كه نتوانستند نماز را ايستاده به پايان برسانند و اين در حالي بود كه من از پشت زير بغلشان را گرفته بودم.
آقاي منوچهر (عباس) حبيبي مينويسند: كه ميگفتند: اگر نتوانيم ساعتي قبل از اذان صبح تا طلوع آفتاب براي خدا بيدار باشيم چگونه ادعاي درويشي ميكنيم! خداوند از بندهاي كه سحر او را در خواب ببيند رو برميگرداند.
جناب آقاي دكتر محمّدرضا نعمتي ملقب به نعمتعلي از مشايخ حضرت مجذوبعليشاه مينويسند: جناب آقاي درويش رونقعلي قدّس الله سرّه العزيز به پيروي از شيوة مولايشان براي عادت دادن مريدان به سحرخيزي، ديد و بازديدهاي خود را بدون تعيين وقت قبلي سحرگاهان انجام ميدادند و در هر شهري كه در سفر يا حضر بودند فقراء انتظار تشريف آوردن ايشان را داشتند رحمة الله عليه رحمة واسعه.
سحري يكي از فرزندانشان حضورشان عرض كرد: آيا بيداري سحر براي شما عادت شده و ديگر ميل به خواب سحر نداريد؟ پاسخ دادند: عليرغم عادت به بيداري سحر در قسمت اعظم سالهاي عمر، هنوز در اوقات سحر ميل به خواب شديد است. مجدداً عرض كرد در حال حاضر با كسالت و بيماريهاي عارضه خواب براي سلامتي شما لازم است پس چرا نميخوابيد؟ گفتند الان حضرت آقا در منزل خودشان بيدارند و خجالت ميكشم كه ايشان بيدار نشسته باشند و من بخوابم.
آقاي عبدالله مؤمني عراقي مينويسند: تاجري براي خريد محصول نخود ايشان مراجعه نمود. قيمت نخود به كيلويي 5 ريال مورد توافق حاج آقاي راستين و خريدار قرار گرفت و ايشان گفتند فروختم. خريدار فرصت خواست تا دو روز ديگر مبلغ معامله را تهيّه و پرداخت نمايد. پس از رفتن وي، خريدار ديگري مراجعه و پيشنهاد كيلويي 7 ريال نمود. حاج آقاي راستين به او گفتند كه محصول نخود را فروختهايم؛ اگر تا دو روز ديگر خريدار اوّل كه به وي وعده دادهايم نيامد نخود را به شما به قيمت 7 ريال خواهيم فروخت. خريدار اوّل متوجّه شد و همان روز وجه را تهيّه و مراجعه كرد. به او گفتند كه هنوز فرصت داريد و ميتوانيد دو روز ديگر هم صبر كنيد و بعد وجه آن را بدهيد.
آقاي ناصر برادران هزاوهاي ذكر ميكنند كه در سال 1350 آقاي عزّت صمصامي براي خريد ملكي در محمّدآباد به حاج آقاي راستين مراجعه نمود و توافق شد كه ملك مزبور به بهاي صدهزار تومان به وي فروخته شود. چند روز بعد فرد ديگري پيشنهاد خريد ملك مزبور را به قيمت بيش از سه برابر داد. گفتند قول فروش آن را به آقاي صمصامي دادهام و اگر وي منصرف شد ملك را به شما ميفروشم. پس از مهلت مقرّر آقاي صمصامي مراجعه و وجه المعامله را به همان ميزان مقرّر پرداخت و ملك را در اختيار گرفت.
آقاي سيّد علي طباطبايي مينويسند: نزاعي بين دامداران روستاي ملكآباد و رعاياي روستاي امانآباد بر سر چرا دام ملكآباديها در دشت امانآباد درگرفته بود. در اين نزاع يك نفر از رعاياي ملكآبادي به قتل ميرسد. مالك ملكآبادي حاج آقاي راستين را به عنوان تحريك كننده به دادگستري معرفي نمود. وكيل حاج آقاي راستين به نام آقاي حسن اسدي خدمت ايشان عرضه داشت كه اگر اظهار كنيد كه در آن روز در امانآباد نبودهايد پرونده به نفع شما ختم و از اتهام تبرئه ميشويد. حاج آقاي راستين به او گفتند من دروغ نميگويم نه تنها در روز واقعه در امانآباد بودم بلكه روز قبل و بعد از واقعه نيز آنجا بودم ولي تحريكي توسط من صورت نگرفته و اگر حكم خلافي هم صادر شود باز دروغ نخواهم گفت و اضافه كردند هرچه خدا بخواهد همان ميشود. آقاي طباطبايي اضافه ميكنند: هنوز هم وقتي آقاي اسدي را ملاقات ميكنم صداقت حاج آقاي راستين را يادآوري و تحسين مينمايد و ميگويد اگر درويشي همان است كه آقاي راستين عمل ميكنند پس همان صراط مستقيم كه در قرآن آمده درويشي است.
آقاي علي اصغر صالحي شاهرودي ابراز ميدارند كه در فروردين 1364 حاج آقاي راستين در كرج بودند و هر روز به پيشنهادي به محلي براي پياده روي ميرفتند. يك بار ايشان را به كاخ شمس پهلوي كه به موزه تبديل شده بود برديم تا در محوطة باز آنجا قدم بزنند. در محل درب ورودي سؤال كردند: اينجا منزل كيست؟ شخصي عرض كرد منزل خواهر شاه. سؤال كردند آيا خودش هم منزل است؟ جواب داده شد خير. به تندي گفتند چطور ميخواهيد وارد خانة كسي شويد كه صاحب آن در منزل نيست آن وقت اسم خودتان را مسلمان ميگذاريد و به سرعت مراجعت كردند.
آقاي فيروز عليعربي مينويسند: در سال 1333 جوان پر شور و شرّي بودم و حرف شنوي از كسي نداشتم. به باغي رفته بودم و بدون رضايت صاحب باغ دامني سيب چيده بودم. هنگام مراجعت به دونفر از علماي نهاوند ملبّس به عبا و عمّامه و فردي مكلّا همراه آنان برخورد كردم. اين فكر خطور كرد كه آنها را آزمايش كنم. سيبي به آنها ميدهم اگر خوردند معلوم ميشود از مكنونات قلبي و اعمال من آگاه نيستند و نميدانند كه اين سيبها حرام است و نتيجه ميگيرم كه آنها مأذون از طرف خدا نيستند و از پيش خود ادعاي مذهب دارند و نه از پيش خدا. جلو رفتم و با سلام گرمي سيب تعارف كردم. هر سه گرفتند و قلمتراشي از جيبشان بيرون آورده شروع به پوست كندن و خوردن سيبها و تشكّر از من كردند. از آنها جدا شدم و در همين افكار به منزل رسيدم. حاج آقاي راستين همراه با حاج آقاي جذبي به نهاوند آمده بودند و ميزبان پدرم بود. با خود فكر كردم كه اگر آنطور كه پدرم ميگويد بزرگان دراويش نمايندة خدا باشند نبايد مال حرام بخورند. پس اين سيبها را به حاج آقاي راستين و حاج آقاي جذبي نيز تعارف ميكنم تا ببينم چه ميكنند. پس از پايان مجلس عمومي كه همه رفتند سيبها را پوست كندم و در بشقابي چيدم و نزد حاج آقاي راستين و حاج آقاي جذبي گذاشتم و از دور به نظاره پرداختم. مدّتي گذشت دست به بشقاب نبردند. جلو رفتم و تعارفي مجدد كردم و عرض كردم سيبها تازه است ميل كنيد. باز عكس العملي نديدم. دقايقي گذشت باز جلو رفتم و تعارف كردم. حاج آقاي راستين سرشان را نزديك من كردند و گفتند مال حرام نميخوريم. بدنم به لرزه آمد و خيس عرق شدم. در همان سفر طلب كردم و مشرّف به فقر شدم و دست از ايذاء و اذيّت مردم برداشتم بطوريكه مردم كوچه و بازار به پدرم تبريك ميگفتند.
نسبت به كساني كه اعتياد به مواد مخدّر منجمله ترياك داشتند صراحتاً ابراز انزجار از عمل آنها مينمودند و از كشيدن ترياك و ساير مواد مخدّر متنفر و منزجر بودند و افراد معتاد به اينگونه مواد را دستگيري نميكردند و شرط اوليّه تشرّف به فقر معتادين را ترك اعتياد ميگذاشتند. شدّت انزجار ايشان از كشيدن ترياك به حدّي بود كه ميگفتند حتّي براي مشايعت جنازة ترياكي به قبرستان هم نبايد رفت و همچنين اين عمل را بدتر از شرب خمر ميدانستند و ميگفتند لااقل شرب خمر غيرت را زياد ميكند ولي استعمال ترياك غيرت را هم از بين ميبرد.
آقاي سرهنگ حسن انوري ابراز ميدارند كه در سال 1335 در شيراز ساكن بودم و نميدانستم كه بزرگان سلسله اين قدر از كشيدن ترياك منزجرند. مدّتي هر روز عصر ترياك ميكشيدم و معتاد شده بودم. در همان سال حاج آقاي راستين به شيراز آمدند در مجلسي در منزل آقاي حاج سالكي از قول حضرت صالحعليشاه با تندي گفتند: حاضريم با سگ هم كاسه شويم ولي با ترياكي نه؛ حاضريم تيغ به چشم ما برود و به پاي فقراء نرود، ولي مرگ ترياكي را از خدا ميطلبيم. برآشفته شدم و بعد از مجلس خدمتشان رسيدم. همانطور كه ايستاده بودند عرض كردم من ترياك كشيدهام. با تندي گفتند چرا؟ عرض كردم خلافي مرتكب شدهام حالا چه كنم؟ رو به سمت من آمدند و رخ به رخم ايستادند و با صدايي غرّا و با صلابت گفتند: نكشيد! از اتاق بيرون آمدم. همان روز عصر به محلّي كه ترياك ميكشيدم رفتم. وقتي بوي ترياك به مشامم رسيد حالت تهوّع و استفراغ شديدي برايم پيش آمد كه گويي امعاء و احشايم از دهانم بيرون آمد. با بروز اين حالت آنقدر از ترياك منزجر و متنفر شدم كه تمام وسايل را شكستم و همة افرادي كه با من در اين كار همراهي ميكردند را طرد نمودم و از آن به بعد لب به ترياك نزدم.
آقاي حاج حيدر حسيني مينويسند: حاج آقاي راستين در مجلس فقري ششده گفتند: «كشيدن ترياك حرام است و هركس ترياك ميكشد در مجلس فقري نيايد، جلسة فقر و درويشي محلّ عبادت و ذكر الله است و هركس مواد مخدّر مصرف كند نجس است، اينجا محلّ ذكر حق است جاي اشخاص دروغگو و ترياكي نيست». اين فرمايشات چنان تكان دهنده بود كه پدرم كربلائي خليل منزل كه رسيد وسائل ترياكش را شكست و به آتش كشيد و گفت اگر بميرم هم ديگر لب به ترياك نميزنم و نزد. هنگام بيماري بعضي به او ميگفتند كه براي تسكين درد كمي ترياك مصرف كن. پدرم ميگفت ديگر ترياك حرام است.
آقاي حاج براتعلي رابطي ميگفتند: در يكي از سفرهاي حاج آقاي راستين به همدان در پاسخ به سؤالي كه در ذهن داشتم يك ده ريالي به من دادند و ده تا يك ريالي خواستند كه تهيّه و تقديم كردم. در مسيري كه پياده عبور ميكردند به دست فروشهاي خرده كاسب كه به نحوي عمل آنها اشتغال به كار تلقي ميشد و لااقل اسماً شاغل بودند مانند كبريت فروشي و... يك ريال ميدادند. به آنهايي كه سؤال مينمودند و عملاً تكدّي ميكردند چيزي نميدادند و به افراد معتاد متكّدي كه ميرسيدند آهسته به من ميگفتند پول را نبايد در مستراح ريخت.
آقاي عبّاس اللهياري ابراز ميكنند كه حاج آقاي راستين در جغتاي سبزوار ميگفتند عرق خور خيلي از ترياكي بهتر است. عرق خورها لااقل در بزم خود نسبت به يكديگر ايثار دارند و نوبت خود را به ديگري ميدهند ولي ترياكي در محفل كشيدن ترياك خودش را حتّي بر پدرش هم مقدّم ميدارد.
حاج آقاي راستين در اوائل جواني به شكار علاقهمند بودند و در اين كار مهارت زيادي نيز داشتند. بطوريكه سوار بر اسب هدف متحرك را نشانه ميرفتند و كمتر تيرشان به خطا ميرفت. ولي در اثر بروز واقعهاي به كلّي از شكار دست كشيدند. ميگفتند: روزي يك گلة بزرگ آهو نزديكي من توقّف كرد. تفنگ را آماده و شليك كردم ولي تير به هيچ كدام اصابت نكرد. همة آهوان فرار كردند و يكي از آنها ماند و در حالي كه در چند متري من قرار داشت رويش را به سمت من برگرداند و به چشمانم خيره شد و نگاه عميق و نافذي به من كرد و سپس به آهستگي قدم برداشت و به آرامي دور شد. اين نگاه آهو چنان تأثيري بر من گذاشت كه ديگر هيچ وقت به شكار نرفتم.
آقاي مصطفي علياري از قول ايشان مينويسند كه ميگفتند: آهو (و يا گوزن) حيوان هوشياري است و فقط موقعي تير ميخورد كه در حال چرا و از خود غافل باشد.
آقاي سيّد علي طباطبايي از آقاي حاج وليالله امانآبادي نقل ميكنند كه در جواني حاج آقاي راستين بسيار در اسب سواري چابك و زرنگ بودند بطوريكه هنگام سوار شدن بر اسب پا بر ركاب نميگذاشتند و اسب را ميراندند و بر زين اسب ميپريدند و سوار ميشدند.
در اوايل جواني علاقه به آموختن موسيقي و بالاخص تار پيدا ميكنند. در آن زمان درويش خان استاد برجستة اين ساز بود و تار زدن را تحت تعليم وي و استاد معيني آغاز كردند ولي پس از مدّت كوتاهي با برخورد با يكي از اخوان قديمي اراك به نام باقر از اين كار صرف نظر نمودند. خودشان ميگفتند: گاهي به دكّان پير مردي از اخوان در اراك ميرفتم و نزد او مينشستم. او بدون اينكه ظاهراً از علاقة من به تار و موسيقي و آموختن آن آگاه باشد به من گفت اگر فقير مشغول ذكري كه به او دادهاند شود ميتواند صداي تار درويش خان را هم بشنود. در آن هنگام صداي تار درويش خان بلند شد، درصورتي كه در آن زمان درويش خان در تهران بود. در همان اوان جواني از ادامة زدن ساز صرف نظر كردند. به يكي از خدمتگزارانشان نيز كه سازي تهيّه كرده و مشغول آموختن آن بود گفتند آموختن موسيقي اشكال ندارد ولي مانع تحصيل ميشود و وي نيز منصرف شد.
عليرغم اينكه هنگام بخشش بسيار كريم بودند ولي موقع حساب دقيق و حسابگرانه به امورات مالي رسيدگي ميكردند. گرچه در اين امور مباشراني نيز داشتند، ولي رسيدگي و حسن انجام امور با نظارت و دخالت صريح خودشان صورت ميپذيرفت. حتّي براي مخارج روزانة منزل هر روز صبح بعد از صرف صبحانه مستخدم را احضار و ريز كتبي حساب روز قبل و خريدهاي انجام شده را ملاحظه و با تسويه كردن آن وجهي براي خريد روز جاري مرحمت ميكردند.
آقاي دكتر مسنّن مظفري مينويسند: افتخار داشتم با چند تن از اخوان در خدمت حاج آقاي راستين به بيدخت مشرّف شوم. در قهوهخانهاي در ميانة راه توقّف كرديم. پس از صرف چاي پيشدستي كردم و پول چاي را پرداختم قهوهچي 32 ريال برداشت و 68 ريال برگرداند كه بعنوان انعام به خودش دادم. در بين راه حاج آقاي راستين سؤال كردند: چه كسي پول چاي را داد؟ شخصي عرض كرد مسنّن. سؤال كردند چقدر شد؟ عرض كرد 10 تومان. گفتند: چقدر زياد! و بعد شروع به محاسبه كردند كه 16 چاي و هر چاي 2 ريال جمعاً 32 ريال ميشود و انعام چاي (68 ريال) از خود چاي بيشتر است. گفتند برگرديم و به من گفتنند: برو پول را از قهوه چي پس بگير. با شرمندگي زياد بقيه پول را از قهوهچي دريافت كردم و 18 ريال انعام به وي پرداخت و مراجعت نمودم. گفتند: حالا درست شد.
دكاكين و مستغلات زيادي در مرغوبترين مناطق تجاري بازار اراك واقع داشتند ولي نرخ اجارههاي آنان معمولاً مربوط به سالها قبل ميبود. روزي يكي از مباشرين ايشان عرضه داشت كه سالهاست كه نرخ اجاره بهاي دكاكين همان نرخهاي گذشته است. اجازه دهيد نرخها را افزايش دهيم. اجازه ندادند و گفتند: افزايش اجاره بها سبب فشار بر آنها خواهد شد و نميخواهيم خلق خدا را ناراحت كنيم.
مراقبت داشتند كه بر خلاف رسم امانت عمل نشود. حتّي به راحتي هدايا قبول نميكردند، يكي از خدمتگزاران ايشان عرضه ميدارد كه حاج آقاي راستين در سال 1362 در تهران ساكن شدند. برخي از اخوان هدايايي از كليه اسباب و اثاثيه و لوازم ريز و درشت منزل كه براي سكونت لازم بود مهيّا و به منزل استيجاري ايشان آوردند. روزي سؤال كردند كه هركدام از اين اجناس را چه كسي هديه كرده است؟ پاسخ عرض كردم. گفتند: يادت باشد هر وقت از اينجا رفتيم همه را به آورندگان آن مسترد كني. پس از رحلت آن جناب حسب الامرشان كلية اجناس از ريز تا درشت به هديه كنندگان آنها مسترد گرديد.
عليرغم اعمال دقّت در محاسبات هنگام بخشش سخاوتمند بودند. رعايا اغلب براي گرفتن كمكهاي مالي و انواع مساعده به ايشان مراجعه مينمودند و از مساعدت دريغ نداشتند و اينگونه مساعدتها سواي كمكهايي بود كه هميشه فقراء و مستمندان و بيكارها و از كارافتادگان و خانوادههاي بيسرپرست دريافت ميكردند كه قابل شمارش و احصاء نيست. اين امر بطوري در ميان رعايا شهرت داشت كه رعايا ايشان را پيغمبر مالكين ميخواندند. در سالهاي خشكسالي بذر مجاني در اختيار زارعين قرار ميدادند. در اواسط دهه 1320 كه خشكسالي و قحطي بسيار حاد شده بود و قيمت گندم به خرواري 500 تومان رسيده بود حاج آقاي راستين 50 تن گندم خريداري و در بين رعاياي امانآباد مجاناً توزيع مينمايند.
آقاي سيّد علي طباطبايي مينويسند: يك روز صبح زود حاج آقاي راستين در امانآباد پيادهروي ميكردند. مشهدي حسين باغبان دوان دوان آمد و عرض كرد فلان شخص مشغول بريدن و سرقت درختهاي باغ است. حاج آقاي راستين به باغ رفتند و سارق را به اسم صدا كرده، گفتند كار خوبي ميكني كه درختها را هرس ميكني ولي من مزدي به تو نميدهم. بابت مزدت شاخة آنها را براي خودت بردار.
يكي از خدمتگزاران ايشان ابراز ميدارد كه شاغل شده بودم و پس از چند ماه براي اوّلين بار حقوق گرفتم. بدون اينكه حاج آقاي راستين از اين موضوع مطلع باشند، همان روز سؤال كردند كه زكات درآمدت را پرداختي؟ عرض كردم خير، ولي كنار گذاشتم تا بپردازم. با تندي گفتند: همين الآن برو و بپرداز.رفتم؛ ولي آقاي حبيبالله عبدي كه عهدهدار جمعآوري عشريّه بود را نيافتم. در بازگشت سؤال كردند. عرض كردم آقاي عبدي را نيافتم آن روز سه شنبه بود. گفتند شب جمعه مراجعه كن.
اموال منزل آقاي عبدالله مؤمني عراقي سرقت شد و موضوع به اطلاع حاج آقاي راستين رسيد. ايشان از آقاي مؤمني سؤال كردند كه زكات (عشريه) ميدهيد؟ عرض كرد خير تا به حال ندادهام و به قاعدة پرداخت آن آگاه نيستم. توضيح دادند كه زكات كه حدوداً مساوي ده يك يا عشر درآمد ميشود را بايد از طرق صحيحه صرف نيازمندان و مستمندان نمود كه اين گروه افراد در قرآن معرفي شدهاند كه شامل فقراء و مساكين و عاملين بر آنها و تأليف قلوب و بردگان و بدهكاران و در راه خدا و راه ماندگان ميشوند. آقاي مؤمني ابراز ميدارند از آن زمان منظماً عشر درآمدم را صرف اين كار كردم و نه تنها اموال به سرقت رفته كشف شد بلكه ديگر مالي از من به سرقت نرفت.
در شهر اراك در دوران زندگي ايشان پيروان اديان و مذاهب مختلفي زندگي ميكردند كه اكثراً چون يهوديان، مسيحيان و بهائيان غالباً به دليل فشار متحجّرين از اراك مهاجرت كردند. در آن زمان اراك از مراكز مهم علوم حوزوي اسلامي بود و كلاسهاي درس مذهبي و حوزههاي علميّه رونق زيادي داشتند. قشريون مذهبي و همچنين طرفداران برخي از فرق متصوّفه نيز در اراك ساكن بودند و غالباً همزيستي مسالمتآميزي نيز نداشتند. اكثريت با قشريون بود و به همين دليل غالباً طرفداران اديان، مذاهب و فِرَق ديگر را تحت فشار قرار ميدادند.
نحوة برخورد حاج آقاي راستين با پيروان همة اديان و مذاهب و حتّي قشريون مذهبي بر پايه شفقت به خلق خدا استوار بود و همواره طالبين فقر و درويشي را متعهد به رعايت اين اصل (شفقت به خلق) به عنوان يكي از شروط بيعت ميكردند. اگرچه غالباً خود و دوستداران ايشان تحت فشارهاي مختلف برخي گروههاي قشري مذهبي قرار ميگرفتند. اينگونه افراد از طرق مختلف به نحوي از انحاء حتّي با گماشتن و مزد دادن به متكدّيان آنها را مأمور ميكردند كه در بازار و خيابانها پرسه زنند و نسبت به حاج آقاي راستين و رويّة فقر و درويشي بدگويي كنند.
خود ايشان بارها اظهار ميكردند كه در آن ايّام غالباً وقتي به منزل ميرسيدم عبايم را براي شستشو بيرون ميآوردم زيرا معاندين افرادي را اجير ميكردند كه بر لباس ايشان آب دهان بياندازند و بيحرمتي نمايند. عليرغم اين رفتار، همة افراد منصف از ايشان به نيكي و بزرگي و با احترام ياد ميكنند و غالباً حاج آقاي راستين را فردي بزرگ و بيمانند ميدانستند و به خيال خود افسوس ميخوردند كه تنها عيب ايشان انتساب به سلك فقر و درويشي است. برخي ديگر از مقدّس نماها مردم را تحريك ميكردند تا مانع استفادة منسوبين به فقر از چشمههاي آب يا قناتها شوند و چنانچه از آب چشمه يا قنات برميداشتند اعلام ميكردند كه آب چشمه ناپاك شده است و مردم را از استفادة آن تحذير مينمودند!
يكي از اخوان ابراز ميدارند كه حدود سال 1356 از بازار اراك عبور ميكردم فرد نابينايي كه عباي مندرسي بر دوش و كاسة تكدّي به دست گرفته بود، عصا زنان در بازار عبور ميكرد و دائماً نسبت به دراويش تهمت ميبست و اكاذيبي را بلند بلند تكرار ميكرد. نزديك وي رفتم و او را به گوشهاي بردم و سرزنش كردم كه اين مطالبي كه تو ميگويي همه دروغ و بهتان است. پاسخ داد من بايد حرفهايي بزنم كه مردم خوششان بيايد و پولي به من بدهند. در ضمن سختي اوضاع معيشت مرا به اين كار وا داشته است. فلان بازاري به دستور فلان آخوند(نما) به من پول داد كه اين مطالب را بگويم و من از اين راه هزينة زندگيام را تأمين ميكنم و توانايي ديگري براي كسب معاش ندارم.
آقاي محسن شيشهبر تهراني كه اراكي الاصل هستند ابراز ميدارند: در سال 1361 در كر ج در منزل يكي از اقوامم تمثال حضرت رضاعليشاه را ديدم و شيفتة آن عكس شدم. صاحبخانه آن عكس را به من هديه كرد. هنگام مراجعت به تهران آن را در تاكسي جا گذاردم و با هديه دهنده تماس گرفتم و او گفت از حسينية اميرسليماني آن عكس را ابتياع نما. براي خريدن عكس براي اوّلين بار شب جمعهاي به مجلس فقري در حسينية اميرسليماني رفتم. حضرت رضاعليشاه به هندوستان سفر كرده بودند. حاج آقاي راستين در صدر مجلس نشسته بودند و ناگهان از لابلاي جمعيّت هزار نفري به من چشم دوختند و اشاره كردند كه جلو بروم. با تعجّب زياد در حالي كه بدنم ميلرزيد جلو رفتم و خدمت رسيدم. مرا پهلوي خود جاي دادند و در گوش من گفتند تو كي هستي؟ عرض كردم نوة دختري آقاي حاج حسين سميعي (اراكي) هستم. خنديدند و گفتند ديدم بوي خود ما را ميدهي. دستي سر من كشيدند و گفتند پدرِ مادرت (حاج حسين سميعي) كه فوت كرده برو به پدرت (حاج حسين شيشهبر) بگو ديدي عاقبت به ما رسيدي. من خيلي متعجّب شده بودم كه ايشان بار اوّل مرا ميديدند و من نيز اوّلين بار بود كه ايشان را ملاقات ميكردم چگونه ايشان از اجداد من نيز با خبر هستند. شب به سرعت نزد مادرم رفتم و جريان را شرح دادم. مادرم گفتند بله درست است يكي از اقوام ما به نام آقاي راستين از مشايخ سلسلة دراويش گنابادي هستند ولي من هم وقتي جوان بودم ايشان را ديدهام. شبانه عازم اراك شدم و به منزل پدرِ پدرم آقاي حاج حسين شيشهبر رفتم و پيغامي را كه معني آن را نميدانستم دادم. پدربزرگم كه فردي با تقدّس بودند به من گفتند در خيلي سال پيش كه حاج آقاي راستين در اراك مقيم بودند هر وقت از آب قنات سر كوچه برميداشتند ما ديگر از آن آب استفاده نميكرديم و خيال ميكرديم كه آب نجس شده است ولي حالا فهميدهايم كه ايشان بر حق هستند و از اينكه تو اين راه را پيدا كردي خوشحالم. منظور از پيام ايشان اين است كه گرچه ما با ايشان مخالف بوديم ولي عاقبت به حقّانيّت ايشان پي برديم. فرداي آن روز به تهران برگشتم و باز خدمت حاج آقاي راستين رسيدم و طلب تشرّف به فقر كردم. قبول ننمودند و پس از يك سال و اندي خدمت آقاي حاج عزيزالله محقق نجفي و آقاي سيّد عبدالغفور ابوالحسنزاده از مشايخ حضرت رضاعليشاه نيز طلب كردم ولي موفق نشدم تا بالاخره خدمت حضرت رضاعليشاه پس از چند بار اظهار طلب مشرّف به فقر گرديدم. آقاي محسن شيشهبر كه اين ماجرا را بيان ميكردند در هنگام شرح آن بطور محسوسي بدن و بالاخص چانة ايشان ميلرزيد و ميگفتند از همان ملاقات حاج آقاي راستين تا كنون هر وقت اين واقعه را شرح ميدهم همين حالت لرزش بروز ميكند.
نظرية ايشان نسبت به علماي واقعي بسيار مثبت بود و در عوض نسبت به كساني كه فقط به پوشيدن كسوة روحانيت خود را روحاني ميدانستند اعتنايي نداشتند و از آنها تبرّي ميجستند. اغلب در مجالس فقري در اين باب صحبت ميكردند كه علم با خواندن و نوشتن حاصل نميشود بلكه هركس كه خودش را شناخت پس خدا را شناخته و عالم است و در اين باب با اشاره به فقراء آنها را علماء معرفي ميكردند.
آقاي مهدي ناصري جهرمي مينويسند: كه در سال 1342 در سفري حاج آقاي راستين در ششده گفتند: خداوند در قرآن به دزد يا عرقخور لعنت نكرده است ولي به شخص دروغگو لعنت كرده است و چه دروغي بالاتر از اينكه انسان به خدا دروغ ببندد و خود را از طرف او بداند.
آقاي حجّت الاسلام مهدي منطقي گويا از اخوان و در كسوة روحانيت ابراز ميدارند: جناب آقاي راستين حدود سال 1337 به همدان آمدند و به ديدن ايشان رفتم. به من گفتند گرفتن اجرت براي تبليغ دين حرام است و شما به شغل ديگري هم مشغول شويد. يك دستگاه ماشين جوجه كشي تهيّه كرده بودم و با آن كسب درآمد ميكردم. روزي كه قرار بود ايشان براي بازديد به منزل ما بيايند به كمك چند نفر ماشين جوجه كشي را از زيرزمين بيرون آورده و سر راه ايشان قراردادم كه به نحوي متوجّه اشتغال ثانويه من بشوند. وقتي حاج آقاي راستين آمدند و با ديدن ماشين جوجه كشي خنديدند و گفتند كه اين ماشين را سر راه گذاشتي كه نشان دهي اشتغال ديگري هم داري. من تصديق كردم. مجدداً تأكيد كردند كه گرفتن اجرت براي تبليغ دين حرام است و اشتغال ثانوية پرورش جوجه را تأئيد كردند.
آقاي عبدالله مؤمني عراقي ابراز ميدارند كه طلبهاي به نام ابراهيم علايي نظر خوشي نسبت به عرفان نداشت و غالباً جمعهها در مسجد هزاوهايها بر منبر ايراد ميگرفت. چند سالي خشكسالي بود و باران نميباريد و همه در زحمت بودند. حاج آقاي راستين من و يكي از اخوان را مأمور كردند تا نزد وي برويم و گفتند به او بگوئيد شما با تمام مريدان خود به بيابان برويد و دعا كنيد باران ببارد اگر باران باريد ما همه مريد شما ميشويم. اگر باران نيامد ما يكي از مريدان خود را ميفرستيم كه او بگويد باران ببارد. اگر باران باريد شما ديگر دست از مخالفت برداشته و تسليم شويد. آقاي مؤمني ميگفتند ما نزد وي رفتيم و پيام حاج آقاي راستين را ابلاغ نموديم. وي از اين پيام تكاني خورد و قبول نكرد ولي بعد بر منبر بدگويي ننمود.
روية ناپسند مقدّس نماها در مورد پيروان اديان و مذاهب ديگر هم در اراك رايج و باعث آزار بسياري از خلق خدا بود[85]. مركز سكونت يهوديان اراك قبل از اينكه اراك به شكل شهري درآيد در روستاي سِنِجان بود كه در حال حاضر متصل به شهر اراك ميباشد. در ازمنة بعد غالباً در محلّة معروف به يهودي نشين نزديك به منزل حاج آقاي راستين اقامت و بسياري از آنها در امور طبابت سنّتي و تجارت اشتغال داشتند و غالباً به حاج آقاي راستين احترام خاصّي ميگذاشتند. در آن روزگار استفاده از آب آب انبارها براي يهوديان خالي از اشكال نبود و اكثراً هنگام برداشتن آب با آنها بدرفتاري و توهين ميشد و مقدّس مآبان آنها را نجس معرفي ميكردند و ميگفتند اگر دست يا كوزه و ظرف آنها به آب برسد آب نجس خواهد شد[86]. برخي از اوقات كار به زد و خورد و يا شكستن كوزة آب آنها ميرسيد. ولي درب آب انبار شخصي حاج آقاي راستين هميشه براي استفادة يهوديان و ساير مردم باز بود و غالباً ظروف خود را به آنجا ميآوردند و آب ميبردند. يهوديان آن زمان به مذهب خود مقيّد بودند. براي مثال روزهاي شنبه طبق آئين حضرت موسيu به امور دنيوي نميپرداختند و حتّي براي سماور خود آتش روشن نميكردند زيرا اين كار از امور دنيوي و كار دنيا را در روز شنبه حرام ميدانستند و به بچَههاي مسلمين پول ميدادند كه براي آنان آتش روشن كنند. ولي در همين هم مورد مضايقه يا استهزاء واقع ميشدند. اين قبيل ناملايمات در آن دوره بسيار بوده كه سبب شد اكثريت قريب به اتّفاق آنان در دهههاي اوّل سنة 1300 خورشيدي از اراك به فلسطين مهاجرت نمايند.
آقاي عبدالله مؤمني عراقي مينويسند: فردي يهودي از مستأجرين حاج آقاي راستين بود و تقاضاي خريد دكّان استيجاري را نمود. حاج آقاي راستين قبول كردند. در همين وقت شخص ديگري وارد شد و پيشنهاد خريد همان دكّان را به ده برابر قيمت داد. حاج آقاي راستين پيشنهاد جديد را نپذيرفتند و گفتند به فرد اوّل وعدة فروش دادهام و فسخ معامله و خلف وعده جايز نيست. مشتري جديد ابراز داشت كه خريدار اوّل يهودي است. حاج آقاي راستين گفتند يهودي هم بندة خداست و من دكّان را فروختهام.
مسيحيان ساكن در اراك اغلب از مهاجرين گرجستان و از مذاهب كاتوليك و ارتدكس بودند و تفاهم چنداني نيز در بين پيروان آن مذاهب نبود و هركدام كليسياي جداگانهاي داشتند. آنها در آن زمان نيز به مشاغل مختلف تجارت و طبابت و توليد بالاخص در زمينة مواد غذايي اشتغال داشتند ولي به شدّت يهوديان تحت فشار قشريون مذهبي نبودند. حُسن برخورد حاج آقاي راستين با مسيحيان نيز در آن دوران سبب گرايش برخي از آنان به اسلام و به فقر و درويشي شده بود. بطوريكه آقاي مدبّر كه از مبلغين سرشناس ارامنه و كشيش كليسياي ادوانتيست اراك در حدود سالهاي 1310 بود مشرّف به اسلام و فقر شد.
آقاي سيّد علي طباطبايي نقل ميكنند كه آقاي دكتر نيسانيان از اطباء برجستة اراك ابراز ميداشت: اگر اسلام اين است كه آقاي راستين دارند؛ ما همة مسيحيان مايليم كه مسلمان و درويش شويم.
آقاي سيّد علي مرعشينيا ذكر ميكنند: در تابستان 1357 يكي از اخوان خدمتشان عرض كرد ديشب خواب ديدم كه شما شِنِل را از دوش پاپ رهبر كاتوليكها برداشتيد و بر دوش پاپ ديگري گذاشتيد. از قضاء چند روزي نگذشت كه پاپ فوت كرد و پاپ ديگري بر جاي او نشست[87].
آقاي سيّد علي طباطبائي اظهار ميكنند كه حاج آقاي راستين گفتند كه حدود سال 1308 حضرت صالحعليشاه به اراك تشريف آوردند و رؤساي فرقة بهائيت[88] به ديدن ايشان آمده و به مباحثه پرداختند. حضرت صالحعليشاه فرمودند در قرآن ما آيهاي هست كه اگر آن را به يكي از مريدان خود تعليم دهيم و بخواند و از همين پشت بام -كه بسيار مرتفع بود- خودش را به پائين پرتاب كند آسيبي نميبيند و همينطور آيهاي هست كه اگر آن را تعليم دهيم و بخواند به امر او همين فوّاره -كه از وسط حوض بالا ميآمد- بند ميآيد و به امر او مجدداً جريان مييابد و همينطور آيهاي هست كه اگر آن را تعليم دهيم و بخواند در آتش برود نميسوزد. حضرت صالحعليشاه ادامه دادند اگر در كتاب شما چنين آياتي هست بياوريد. افرادي كه براي مباحثه آمده بودند خودشان را جمع و جور كرده و رفتند.
آقاي حاج سيّد احمد شريعت (درويش فيضعلي) در ارتباط با مذاكرات فوق مينويسند: مرحوم آقاي ابوي (جناب حاج سيّد محمّد شريعت، درويش همّتعلي) از حاج آقاي راستين سؤال كردند: كدام آيه مورد نظر حضرت صالحعليشاه بود؟ حاج آقاي راستين پاسخ دادند: هر آيه كه ميفرمودند همان اثر را ميداشت.
آقاي ناصر برادران هزاوهاي از آقاي نايب جعفرعلي نقل ميكنند كه حاج آقاي راستين با شراكت چند نفر ديگر از سرشناسان شهر تأسيسات برق را به اراك آوردند و با مساعي ايشان اراك از برق برخوردار شد. يكي از شركاء شركت برق اراك آقاي حسينعلي روشن ضمير از سران بهائيّت در اراك محسوب و خانم وي نيز از مبلّغين بهائي بود. خانم روشن ضمير ابراز ميداشت كه حاج آقاي راستين فردي متزكّي و متّقي و برجسته ميباشند ولي افسوس كه درويش است و به بهائيّت نميپيوندد. حاج آقاي راستين گفتند كه شما نوشتهاي با امضاء همة بهائيان بنويسيد مبني بر اين كه اگر از عهدة كاري كه ادعا ميكنم برآمدم همه دست از بهائيّت برداريد و مشرّف به فقر شويد و اگر نتوانستم متعهّد ميشوم كه به بهائيّت بگروم. آقا و خانم روشن ضمير و ساير منتسبين به بهائيّت حاضر به اين كار نشدند.
نظر حاج آقاي راستين در مورد ساير فِرَق متصوّفه بر اين بود كه بسياري از انشعابات ايجاد شده از سلسلة حقّه تصوّف توسط مشايخ و مأذونين و افراد سرشناس و منتسب به فقر در ازمنة مختلف بوده است. زيرا غالباً افرادي گرد آنها جمع بودند و وقتي مأذوني ادعايي ميكرد اطرافيان آنها نيز غالباً تبعيت ميكردند و نتيجتاً فرقهاي تأسيس ميشد. اينگونه فرق در تاريخ بسيارند[89].
همچنين ميگفتند كه امام جعفر صادقu فرمودند[90]: لعنت خدا بر ابوحنيفه و سفيان ثوري. خيلي از كساني كه به دنبال ما ميگردند گرفتار اين دو نفر ميشوند. آنهائي كه درد طلب در وجودشان پيدا ميشود و حركت ميكنند تا ما را بيابند اوّل به دام ابوحنيفه ميافتند و ابوحنيفه خداجويي را براي آنها در احكام فقهي خلاصه ميكند و آنها را سرگرم مسائل فرعي و آداب صوري و صورت احكام مينمايد. برخي از آنها به ظاهر احكام راضي نميشوند و مجدداً حركت ميكنند تا ما را بيابند ولي به دام سفيان ثوري ميافتند كه آنها را از ظاهر شريعت دور و به مسائل ديگر ميكشاند و سرگرم به اذكار و اوراد و امثالهم ميكند و آنها فكر ميكنند كه شريعت و طريقت اين بود و ديگر به جستجو ادامه نميدهند. كم كساني هستند كه از دست اين دو نفر به سلامت عبور كنند و به ما برسند.
آقاي حجّت الاسلام مهدي منطقي گويا ابراز ميدارند: حدود سال 1344 خدمت حاج آقاي راستين رسيدم. همواره در ذهنم اين سؤال بود كه سفيان ثوري چگونه شخصي بوده؟ بدون اينكه عرضي كنم، گفتند بعضي آخوندنماها فقراء را متهم ميكنند كه سفيان ثوري را خوب ميدانند. ولي سفيان ثوري فردي مدعي در مقابل امام جعفر صادقu بود و وجاهتي نزد دراويش ندارد.
آقاي علي كلانتري ابراز ميدارند: آقاي مهدي بابايي اراكي در سال 1339 نزد حاج آقا راستين آمد و عرض كرد: ميخواهم هفت امامي بشوم. ايشان خنديدند و گفتند همه به ما تهمت ميزنند هشت امامي[91] تو يكي هم كم كردي! آقاي بابايي عرض كرد باشد هشت امامي ميشوم. ايشان گفتند ما اثنيعشري هستيم و دوازده امامي. آقاي بابايي گفت: باشد دوازده امامي ميشوم. ايشان مجدداً توضيح دادند كه قبول داشتن هفت يا هشت يا دوازده امام به زبان دليل تشيّع نيست هركس يك امام را به حقيقت قبول داشته باشد باقي ائمه را نيز به يقين قبول خواهد داشت. آقاي بابايي عرض كرد: باشد يك امامي ميشوم. ايشان خندهاي نموده و وي را براي تشرّف به فقر پذيرفتند.
آقاي حسين رهرو مينويسند: حاج آقاي راستين در سنندج به مجلس يكي از سلاسل فقر دعوت شدند. در آن شب دراويش ميزبان دست به نمايشات خارق العاده زده و پس از خوردن آتش و فرو بردن سيخ در نقاط مختلف بدن ميخواستند سر يك نفر را از تن جدا و بعد مجدداً بر سر جايش بچسبانند. ميزبانان عليرغم تلاش فراوان موفق به بريدن سر نشدند و خون فوران ميكرد. بزرگ آنها به فراست دريافت كه مافوقي در مجلس مانع است نزد ايشان آمد و ادب به جاي آورد.
دفعة ديگري ايشان در مجلس يكي از سلاسل دراويش شركت كرده بودند. شيخ آنها اجازه خواست تا كارهاي خارق العادهاي نمايش دهند. حاج آقاي راستين اجازه دادند و آنها شروع به نمايش كردند ولي هنگام فرو بردن سيخ در بدن خون فوران زد. ميزبان نزد حاج آقاي راستين آمد و عرض كرد ما كه اجازه گرفته بوديم. حاج آقاي راستين به يكي از همراهان خود گفتند بگذاريد كارشان را انجام دهند. وي كه مشغول ذكر و فكر قلبي خود بود مانع شده بود. پس از تذكّر ايشان، با موفقيّت نمايش خود را اجرا كردند.
آقاي محمّد حسين منجّمي ابراز ميدارند: حاج آقاي راستين به جهرم آمدند. اخوان ملاحظة اوضاع را كردند و ايشان را به باغي در خارج از شهر بردند تا از گزند مقدّس مآبان مصون باشند. با اين حال با اينكه اين مكان در خارج از شهر بود مقدّس مآبان به تحريك عالمنمايان به باغ حملهور شده و فحش ميدادند و سنگ پرتاب ميكردند و اقدام به آتش زدن باغ كردند كه با دخالت پليس قائله خاتمه يافت. آقاي سرهنگ عسگري كه در اين جريانات خدمتشان رسيد گفت كه دراويش ديگري هستند كه عمليات خارق العادهاي نيز ميكنند. حاج آقاي راستين در جواب گفتند بله همينطور است ولي اگر از فقراي ما كسي در جلسة آنان حاضر و متذكّر ياد خدا باشد قادر به اين كار نخواهند بود.
آقاي دكتر مسعود ابطحي اظهار ميكنند: به فردی برخورد کردم كه اعمال عجيب و خارق العاده انجام ميداد. براي مثال در حضور من سكّهاي را در ليوان آبي انداخت و با خواندن دعاهايي آن سكه تبديل به ماهي شد. مرتبة دوّم كه ميخواست اين كار را انجام دهد به ذكر و فكر قلبي خود مشغول شدم. هرچه تلاش كرد نتوانست و ميگفت مانعي در كار است. خدمت حاج آقاي راستين موضوع را عرض كردم. گفتند از جملة علوم غريبه علمي هست به نام علم تسخير كه توسط آن حواس فرد را مسخّر مينمايند و در آن هنگام ميتوانند بدون اينكه فرد متوجّه شود عملياتي را انجام دهند مثلاً ماهي را به درون ليوان بياندازند و سكّه را بردارند. در اين حالت گرچه فرد به ليوان خيره شده ولي آن را نميبيند. در آن هنگام كه مشغول ذكر خدا بوديد ديگر وي نميتوانسته شما را مسخّر نمايد.
یکی از اخوان فردی را به درویشی ترغیب میکرد. حاج آقاي راستين به او گفتند تبلیغ بايد عملی باشد. تبلیغ به این شکل که مثلاً به افراد گفته شود بیا درویش شو یا این کار را بکن، صحیح نیست. به ما چه ربطی دارد؟ خودش میداند با خدای خودش. خدا که بهتر میداند. اگر بخواهد زیر و رویش میکند و اگر هم نخواهد ساعتها هم با او صحبت کنی اثری نمیکند.
فرد معلوم الحالي به نام نورالدّين مدرسي چهاردهي[92] با انجام مكاتباتي با مشاهير و معروفين صوفيّه سعي كرده تا كتابچهاي[93] در مورد شرح حال ايشان تدوين نمايد. نامهاي نيز به حاج آقاي راستين نوشته و قسمتي از پاسخ ايشان را چاپ كرده كه عيناً در زير آورده شده است:
هو
12/9/1341 121
... امّا مشايخ در هر عصري مناسب آن عصر ممكن است عدد آنها كم يا زياد باشد لكن قطب در هر زمان يكي بيشتر نبوده و نخواهد بود كلمة اقطاب عصر حاضر كه در نامه مرقوم شده بود صحيح نيست و ديگر فقير تا بحال عكس خود را براي كسي نفرستاده شرح حالي هم كه ارزش نگارش داشته باشد در نظر ندارم جز آنكه عرض كنم شرمندهترين بندگان آستان مقدس حضرت آقاي صالحعليشاه ارواحنا له الفداه (هستم). محمّد راستين
جنابش بسيار كم سخن بود. در مجالس فقري اغلب از نثرهاي عرفاني قرائت و تشريح مينمودند يا در مجالس سحرهاي جمعه پس از قرائت قرآن يا در عصرهاي ماه رمضان پس از قرائت دورهاي قرآن برخي آيات را تفسير ميكردند. نوارهاي صوتي معدودي از ايشان موجود است كه پياده و آورده شدهاند.
آقاي سيّد محمّد حسين خبره فرشچي مينويسند: ميل داشتم از بزرگان يادداشتهائي داشته باشم. خدمت حاج آقاي راستين هرچه اصرار كردم ابرام نمودند تا اينكه مرقوم نمودند: «شرمندهترين فقراء محمّد راستين». با اصرار بيشتر من، در ادامة همان خط اضافه كردند: «خاك پاي فقراء محمّد راستين».
جناب آقاي سيّد مرتضي محجوبي ملقّب به رشيدعلي ابراز ميدارند: هنگامي كه خدمت حاج آقاي راستين مشرّف به فقر شدم در ابتدا به صراحت آموختند كه مطاع كل و مظهر تام كيست.
برخي از كلمات قصار ايشان ذيلاً آورده شده است:
· شناختن منوط به ديدن است و شناختن خدا منحصر به ديدن خداست.
· علّت نجاست و عصبانيّت سگ خواب بين الطّلوعين است.
· دل به دل تنبوشه[94] دارد.
· خداوند از بندهاي كه او را سحر در خواب ببيند روي برميگرداند.
· اُسِّ اساس دوستي است.
· در حضور بزرگان ادب به اشتغال ياد خداست.
· مصافحهاي كه از روي حال نباشد اشگلك است[95].
· هر چيزي كه در اين عالم هست نمونه اي از آن در وجود خود ماست.
· در تاريكي نشستن و به روشنايي نگاه كردن مكيّف است.
· تكيه دادن در مجلس خدا خلاف ادب است چون به غير او به كسي نبايد تكيه نمود.
· در مورد نزديكان بزرگان ميگفتند: چراغ به پايهاش نور نميدهد.
· شيطان سجده بر آدم نكرد، گفت جز تو كسي نميخواهم. ولي چون دستور اجرا نكرد رانده شد.
· هر كه را خلقش نكو نيكش شمار.
· از دوست غير دوست نبايد خواست.
· كتاب مؤمن دل اوست بايد به درون توجّه داشت در بيرون خبري نيست.
· اين بدن جسماني همانند لباس است.